Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو با ايمنی گشت کاوس جفت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو با ايمنی گشت کاوس جفت‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

سوگواری برای مرگ کیکاوس

*‫

‫‬‫‫‫چو با ايمنی گشت کاوس جفت‬
‫همه راز دل پيش يزدان بگفت‬
‫چنين گفت کای برتر از روزگار‬
‫تو باشی بهر نيکی آموزگار‬
‫ز تو يافتم فر و اورنگ و بخت‬
‫بزرگی و ديهيم و هم تاج و تخت‬
‫تو کردی کسی را چو من بهرمند‬
‫ز گنج و ز تخت و ز نام بلند‬
‫ز تو خواستم تا بکی کينه ور‬
‫بکين سياوش ببندد کمر‬
‫نبيره بديدم جهانبين خويش‬
‫بفرهنگ و تدبير و آيين خويش‬
‫جهانجوی با فر و برز و خرد‬
‫ز شاهان پيشينگان بگذرد‬
‫چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت‬
‫سر موی مشکين چو کافور گشت‬
‫همان سرو يازنده شد چون کمان‬
‫ندارم گران گر سرآيد زمان‬
‫بسی برنيامد برين روزگار‬
‫کزو ماند نام از جهان يادگار‬
‫جهاندار کيخسرو آمد بگاه‬
‫نشست از بر زيرگه با سپاه‬
‫از ايرانيان هرک بد نامجوی‬
‫پياده برفتند بیرنگ و بوی‬
‫همه جامه هاشان کبود و سياه‬
‫دو هفته ببودند با سوگ شاه‬
‫ز بهر ستودانش کاخی بلند‬
‫بکردند بالای او ده کمند‬
‫ببردند پس نامداران شاه‬
‫دبيقی و ديبای رومی سياه‬
‫برو تافته عود و کافور و مشک‬
‫تنش را بدو در بکردند خشک‬
‫نهادند زيراندرش تخت عاج‬
‫بسربر ز کافور وز مشک تاج‬
‫چو برگشت کيخسرو از پيش تخت‬
‫در خوابگه را ببستند سخت‬
‫کسی نيز کاوس کی را نديد‬
‫ز کين و ز آوردگاه آرميد‬
‫چنينست رسم سرای سپنج‬
‫نمانی درو جاودانه مرنج‬
‫نه دانا گذر يابد از چنگ مرگ‬
‫نه جنگآوران زير خفتان و ترگ‬
‫اگر شاه باشی وگر زردهشت‬
‫نهالی ز خاکست و بالين ز خشت‬
‫چنان دان که گيتی ترا دشمنست‬
‫زمين بستر و گور پيراهنست‬
‫چهل روز سوگ نيا داشت شاه‬
‫ز شادی شده دور وز تاج و گاه‬
‫پس آنگه نشست از بر تخت عاج‬
‫بسر برنهاد آن دلافروز تاج‬
‫سپاه انجمن شد بدرگاه شاه‬
‫ردان و بزرگان زرين کلاه‬
‫بشاهی برو آفرين خواندند‬
‫بران تاج بر گوهر افشاندند‬
‫يکی سور بد در جهان سربسر‬
‫چو بر تخت بنشست پيروزگر‬
‫برين گونه تا ساليان گشت شست‬
‫جهان شد همه شاه را زيردست‬
‫پرانديشه شد مايه ور جان شاه‬
‫ازان رفتن کار و آن دستگاه‬
‫همی گفت ويران و آباد بوم‬
‫ز چين و ز هند و توران و روم‬
‫هم از خاوران تا در باختر‬
‫ز کوه و بيابان وز خشک و تر‬
‫سراسر ز بدخواه کردم تهی‬
‫مرا گشت فرمان و گاه مهی‬
‫جهان از بدانديش بی بيم شد‬
‫دل اهرمن زين به دو نيم شد‬
‫ز يزدان همه آرزو يافتم‬
‫وگر دل همه سوی کين تافتم‬
‫روانم نبايد که آرد منی‬
‫بدانديشی و کيش آهرمنی‬
‫شوم همچو ضحاک تازی و جم‬
‫که با سلم و تور اندر آيم بزم‬
‫بيک سو چو کاوس دارم نيا‬
‫دگر سو چو توران پر از کيميا‬
‫چو کاوس و چون جادو افراسياب‬
‫که جز روی کژی نديدی بخواب‬
‫بيزدان شوم يک زمان ناسپاس‬
‫بروشن روان اندر آرم هراس‬
‫ز من بگسلد فره ايزدی‬
‫گر آيم بکژی و راه بدی‬
‫ازان پس بران تيرگی بگذرم‬
‫بخاک اندر آيد سر و افسرم‬
‫بگيتی بماند ز من نام بد‬
‫همان پيش يزدان سرانجام بد‬
‫تبه گرددم چهر و رنگ رخان‬
‫بريزد بخاک اندرون استخوان‬
‫هنر کم شود ناسپاسی بجای‬
‫روان تيره گردد بديگر سرای‬
‫گرفته کسی تاج و تخت مرا‬
‫بپای اندر آورده بخت مرا‬
‫ز من نام ماند بدی يادگار‬
‫گل رنج های کهن گشته خار‬
‫من اکنون چو کين پدر خواستم‬
‫جهانی بخوبی بياراستم‬
‫بکشتم کسی را که بايست کشت‬
‫که بد کژ و با راه يزدان درشت‬
‫بباد و ويران درختی نماند‬
‫که منشور تخت مرا برنخواند‬
‫بزرگان گيتی مرا کهترند‬
‫وگر چند با گنج و با افسرند‬
‫سپاسم ز يزدان که او داد فر‬
‫همان گردش اختر و پای و پر‬
‫کنون آن به آيد که من راهجوی‬
‫شوم پيش يزدان پر از آب روی‬
‫مگر هم بدين خوبی اندر نهان‬
‫پرستنده ی کردگار جهان‬
‫روانم بدان جای نيکان برد‬
‫که اين تاج و تخت مهی بگذرد‬
‫نيابد کسی زين فزون کام و نام‬
‫بزرگی و خوبی و آرام و جام‬
‫رسيديم و ديديم راز جهان‬
‫بد و نيک هم آشکار و نهان‬
‫کشاورز ديديم گر تاجور‬
‫سرانجام بر مرگ باشد گذر‬
‫بسالار نوبت بفرمود شاه‬
‫که هر کس که آيد بدين بارگاه‬
‫ورا بازگردان بنيکو سخن‬
‫همه مردمی جوی و تندی مکن‬
‫ببست آن در بارگاه کيان‬
‫خروشان بيامد گشاده ميان‬
‫ز بهر پرستش سر وتن بشست‬
‫بشمع خرد راه يزدان بجست‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*