Home / Short Stories / داستان کوتاه : بزرگراه اثر ری بردبری

داستان کوتاه : بزرگراه اثر ری بردبری

Ray Douglas Bradbury-3

 

بزرگراه
باران خنک عصرگاه به بالای دره رسید، ذرت‌‌ها را در زمین‌‌های کوهستانی زیر کشت لمس کرد و ضربه آهسته‌ای به علف‌‌های خشک بام کلبه زد . در تاریکی ناشی از باران، زن به سختی ذرت‌‌ها را روی زمین در میان تکه سنگ‌‌های آتشفشانی آرد می‌کرد و در آن روشنایی اندک و مرطوب، کودکی در جایی گریست .
” هرناندو ” برای بند آمدن باران ایستاد تا پس از آن دوباره کار شخم زدن زمین‌‌ها را از سر بگیرد . در پایین دست، رودخانه‌ی قهوه‌ای رنگ می‌جوشید و در مسیرش پهن‌تر می‌شد . بزرگراهی بتونی مانند رودخانه نیز به چشم می‌خورد که به هیچ وجه روان نمی‌نمود . او درخشان و تهی خوابیده بود . از یک ساعت پیش حتی یک خودرو نیز نگذشته بود؛ چیزی نه چندان نامعمول . با گذشت سال‌ها، هرگز نمی‌شد که خودرویی از آنجا نگذرد و کسی فریاد نزند ” هی! می‌توانم از شما عکس بگیرم؟ ” کسی با جعبه‌ای که صدای کلیک می‌داد و سکه‌ای نیز در دستش داشت . اگر او بدون کلاهش و به آرامی در زمین راه می‌رفت، آن‌ها می‌گفتند ” اوه، نمی‌شود کلاهت را هم بگذاری؟ ” و سپس دستانشان را که دارای چیزی طلایی بود را تکان می‌دادند . چیزی که زمان را به آن‌ها می‌گفت، یا آن‌ها را می‌شناساند و یا هیچ کاری به جز درخشیدن در خورشید مانند چشمان عنکبوت نمی‌کرد . پس از آن او برمی‌گشت و کلاهش را بر می‌داشت .
زنش پرسید : چیزی شده هرناندو ؟
– سی! جاده . اتفاق بزرگی پیش آمده، اتفاقی که این جاده را خالی کرده و به آرامی از کلبه دور شد . باران چکمه‌‌های کلفت لاستیکی‌اش را که علف به آن پیچیده بود، می‌شست . او به خوبی رویدادی را که این دو چکمه را برایش فراهم کرده بود، به یاد می‌آورد . یک شب چرخ خودرویی به تندی به درون کلبه‌اش آمد و مرغ‌‌ها و ظرف‌هایش را منهدم کرد ! خودرو نیز به تنهایی و با شتاب یورش برد و پیش از افتادن به درون رودخانه کمی در پیچ جاده ایستاد و چراغ‌هایش نوری را باز تاباند . خودرو هنوز آنجا بود . هر کسی می‌توانست آن را در روزی خوب هنگامی که رودخانه آرام و بدون گل بود، ببیند . در ژرفای رودخانه، جایی که خودرو افتاده بود، بدنه‌ی فلزی‌اش هنوز می‌درخشید . ولی زمانی که گل دوباره می‌آمد، چیزی دیده نمی‌شد .
فردای آن روز، او کف چکمه‌‌ها را از رویی لاستیکی خودرو بریده بود . به بزرگراه رسید . کنارش ایستاد و به آوا‌هایی که باران می‌ساخت، گوش داد . سپس ناگهان در یک آن، خودرو‌ها آمدند . صد‌ها و مایل‌‌ها از آن‌ها خروشان از جایی که او ایستاده بود، می‌گذشتند . خودرو‌های بزرگ، دراز و سیاه به سوی شمال یعنی ایالات متحده با سرعتی بسیار بالا و با گرد و خاک و بوق‌‌های بلندی حرکت می‌کردند . حسی در چهره‌ی مردمی که درون خودرو‌ها بودند وجود داشت؛ حسی که او را در سکوتی ژرف فرو برد . کنار ایستاد تا خودرو‌ها بروند . آن‌ها را تا جایی که خسته شد، شمرد . پانصد تا، هزار تا گذشتند . چیزی در چهره‌ی همه‌ی آن‌ها بود . ولی بسیار تندتر از آنی می‌رفتند که بتواند بگوید آن چیست . سرانجام سکوت و تهی بودن به جاده بازگشت . همه‌ی خودرو‌های بزرگ و پرسرعت گذشته بودند . صدای آخرین بوق را شنید که محو می‌شد . جاده دوباره تهی بود . مانند مشایعت کنندگان مراسم خاک سپاری بودند، ولی وحشی و گویا در مسابقه . سر‌ها را بیرون کرده بودند و بر سر چیزی فریاد می‌کشیدند . چرا؟ او تنها می‌توانست سرش را تکان دهد و انگشتانش را بر هم فرو ببرد .
سرانجام یک خودروی تنها پیدایش شد . چیزی بسیار عجیب و خاص در آن بود . پائین جاده کوهستانی در زیر نم باران سرد ابر بزرگی از بخار بیرون می‌زد؛ ” فورد ” ی قدیمی به سوی او می‌آمد و تا جایی که می‌توانست با شتاب حرکت می‌کرد . انتظار داشت هر لحظه از هم بپاشد . هنگامی‌که سرنشینان فورد قدیمی هرناندو را دیدند، توقف کردند . خودرویشان با گل و زنگار پوشیده شده‌بود و رادیاتورشان هم جوش آورده بود .
” می‌شود برایمان کمی آب بیاورید، سینیور؟ ”
مردی جوان شاید بیست و یک ساله رانندگی می‌کرد . او جامه‌ای زرد با یک پیراهن سفید یقه باز و شلوار خاکستری پوشیده بود . باران به درون خودروی بی‌سقف و روی سر او می‌بارید . پنج زن جوان چنان فشرده در آن نشسته بودند که نمی‌توانستند حرکتی کنند . آن‌ها همه‌شان زیبا بودند و خودشان و راننده را با روزنامه‌‌هایی کهنه، از باران دور نگاه می‌داشتند . با این همه، پیراهن‌‌های روشن‌شان و نیز مرد جوان خیس شده بودند . مو‌های مرد هم پر از آب بود ولی به نظر نمی‌رسید اهمیتی بدهند . هیچ کس گله‌ای نداشت و این عجیب بود . همیشه آن‌ها زودتر شروع به گله می‌کردند؛ از باران، از گرما، از زمان، از سرما، از دوری راه .
هرناندو سرش را تکان داد : ” برایتان آب می‌آورم ”
یکی از دختر‌ها گریست : ” اوه خواهش می‌کنم زودتر! ” روشن بود که هیجان زده و ترسیده است . هیچ ناشکیبایییی در او نبود، تنها ترس در خواهشش دیده می‌شد . برای نخستین بار هرناندو با درخواست یک جهانگرد دوید . همیشه با شنیدن چنین درخواست‌‌هایی آهسته‌ تر راه می‌رفت . با ظرفی پر از آب بازگشت . این ظرف هم هدیه‌ای از بزرگراه بود . یک روز عصر در زمینش پرت شد، گرد و درخشان . خودرویی که این را با خودش آورد، به آرامی رفته بود؛ بی اعتنا به اینکه چیزی را از دست داده است . تا کنون او و همسرش آن را برای شستشو و پخت و پز به کار می‌بردند. ظرف بسیار خوبی بود .
هرناندو همچنان که آب را درون رادیاتور جوشان می‌ریخت، به چهره‌ی درهم رفته‌ ی آن‌ها نگریست . یکی از دختر‌ها گفت : ” اوه، متشکرم، متشکرم. نمی‌دانید کارتان چقدر خوب بود ”
هرناندو لبخندی زد و گفت : رفت و آمد زیادی در این ساعت بود . همه آن‌ها به یک سمت می‌رفتند . شمال
نمی‌خواستند چیزی بگویند که ناراحتشان کند . ولی زمانی که به آن‌ها نگریست، همه آن‌ها نشسته در باران به سختی می‌گریستند و مرد جوان می‌کوشید با تکان دادن شانه‌هاشان آن‌ها را آرام کند . با این همه آن‌ها روزنامه‌‌ها را بالای سرشان گرفته بودند، لبانشان به آرامی می‌جنبید، چشمانشان بسته و رنگ چهره‌هاشان تغییر کرده بود و گریه می‌کردند؛ و گریه می‌کردند، برخی از آن‌‌ها بلند و برخی آرام .
هرناندو با ظرف نیمه پر در دستانش ایستاد و معذرت خواهی کرد:  ” نمی‌خواستم چیزی بگویم سینیور! ”
” مهم نیست ”
” چی شده آقا ؟ ”
مرد جوان در حالیکه فرمان را با یک دستش گرفته بود، به جلو خم شد و پاسخ داد : ” نشنیده‌ای ؟ بالاخره اتفاق افتاد ” این موضوع کار را بدتر کرد . دیگران در این هنگام، گریه را سخت‌تر کردند و همدیگر را در آغوش گرفتند . روزنامه‌‌ها را فراموش کردند؛ گذاشتند که باران با اشکهایشان بیامیزد .
هرناندو خشکش زد . باقی مانده‌ی آب را درون رادیاتور ریخت . به آسمان که توفان سیاهش کرده بود، نگریست . سپس به رودخانه‌ای که روان بود نیز نگاهی انداخت و آسفالت را زیر کفشهایش حس کرد . به کنار خودرو آمد . مرد جوان دستش را گرفت و به او یک پزو داد . هرناندو گفت : نه و آن را پس داد : ” باعث خوشحالی من بود ” یکی از دختر‌ها که هنوز گریه می‌کرد، گفت : “متشکرم شما خیلی مهربانید . اوه، مادر، پدر! می‌خواهم به خانه برگردم . می‌خواهم به خانه بر….. مادر! پدر! ” و دیگران دلداریش دادند .
هرناندو به آرامی گفت : ” من چیزی نشنیده‌ام سینیور ”
مرد جوان فریاد می‌کشید، انگار که هیچ کس نمی‌شنود : ” جنگ! بالاخره اتفاق افتاد. جنگ هسته‌ای پایان جهان! ”
هرناندو گفت : ” سینیور! سینیور! ”
” سپاسگزارم ! از کمکتان سپاسگزارم، خدا نگهدار! ” همه‌ی آن‌ها زیر باران در حالی که نمی‌توانستند هرناندو را ببینند گفتند : ” خدا نگهدار” . او تا هنگامی که دنده‌‌های خودرو عوض شدند و خودرو در میان دره ناپدید شد، ایستاد . سرانجام خودرو با زنان جوان درونش و روزنامه‌‌هایی که بالای سرشان نگه داشته بودند، رفت .
هرناندو مدتی طولانی حرکت نکرد . باران سرد به روی گونه‌ها، انگشتانش، جامه‌ی بافتنی‌اش و رانش می‌بارید . نفسش را نگه داشت، ماهیچه‌هایش را سفت کرد و منتظر ماند .
به بزرگراه نگریست . ولی دیگر حرکتی در آن دیده نمی‌شد . شک داشت تا زمانی طولانی چیزی در آن حرکت کند . باران بند آمد . آسمان از میان ابر‌های تکه‌تکه پیدا شد . توفان در عرض ده دقیقه رفته بود، مانند نفسی ناخوشایند . بادی آرام که بوی جنگل را می‌آورد، می‌وزید . آوای رودخانه را می‌شنید که به آرامی در راهش می‌رفت . جنگل بسیار سبز و همه چیز تازه بود .
از میان زمین کشاورزی به سوی خانه اش رفت تا گاو آهنش را بردارد . در حالی که دستش روی آن بود به آسمان نگریست که خورشید آرام آرام آن را گرم می‌کرد . زنش در هنگام کار پرسید چیزی شده بود، هرناندو ؟
پاسخ داد : ” نه چیزی نبود ”
گاو آهنش را در شیار زمین فرو برد و به آرامی به خرش گفت : ” ه……….ی! ” و آن‌ها در میان زمین سخت کنار رودخانه در زیر آسمان صاف به راه افتادند .
هرناندو گفت : ” منظور آن‌ها از جهان چه بود ؟ ”
ری بردبری

Ray Douglas Bradbury

Ray Douglas Bradbury-2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*