Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : جهاندار يک شب سرو تن بشست‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : جهاندار يک شب سرو تن بشست‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

بازگشت کیخسرو به ایران

*‫

‫‬‫‫‫جهاندار يک شب سرو تن بشست‬
‫بشد دور با دفتر زند و است‬
‫همه شب بپيش جهان آفرين‬
‫همی بود گريان وسربر زمين‬
‫همی گفت کين بنده ناتوان‬
‫هميشه پر از درد دارد روان‬
‫همه کوه و رود و بيابان و آب‬
‫نبيند نشانی ز افراسياب‬
‫همی گفت کای داور دادگر‬
‫تودادی مرانازش و زور و فر‬
‫که او راه تو دادگر نسپرد‬
‫کسی را زگيتی بکس نشمرد‬
‫تو دانی که او نيست برداد و راه‬
‫بسی ريخت خون سربيگناه‬
‫مگر باشدم دادگر يک خدای‬
‫بنزديک آن بدکنش رهنمای‬
‫تودانی که من خود سراينده ام‬
‫پرستنده آفريننده ام‬
‫بگيتی ازو نام و آواز نيست‬
‫ز من راز باشد ز تو راز نيست‬
‫اگر زو تو خشنودی ای دادگر‬
‫مرابازگردان ز پيکار سر‬
‫بکش در دل اين آتش کين من‬
‫بيين خويش آور آيين من‬
‫ز جای نيايش بيامد بتخت‬
‫جوان سرافراز و پيروز بخت‬
‫همی بود يک سال در حصن گنگ‬
‫برآسود از جنبش و ساز جنگ‬
‫چو بودن بگنگ اندرون شد دراز‬
‫بديدار کاوسش آمد نياز‬
‫بگستهم نوذر سپرد آن زمين‬
‫ز قچغار تا پيش دريای چين‬
‫بی اندازه لشکر بگستهم داد‬
‫بدو گفت بيدار دل باش و شاد‬
‫بچين و بمکران زمين دست ياز‬
‫بهر سو فرستاده و نامه ساز‬
‫همی جوی ز افراسياب آگهی‬
‫مگر زو شود روی گيتی تهی‬
‫و زآن جايگه خواسته هرچ بود‬
‫ز دينار وز گوهر نابسود‬
‫ز مشک و پرستار و زرين ستام‬
‫همان جامه و اسب و تخت وغلام‬
‫زگستردنيها و آلات چين‬
‫ز چيزی که خيزد ز مکران زمين‬
‫ز گاوان گردونکشان چل هزار‬
‫همی راندپيش اندرون شهريار‬
‫همی گفت هرگز کسی پيش ازين‬
‫نديد ونبد خواسته بيش ازين‬
‫سپه بود چندانک برکوه و دشت‬
‫همی ده شب و روز لشکر گذشت‬
‫چو دمدار برداشتی پيشرو‬
‫بمنزل رسيدی همی نو بنو‬
‫بيامد بران هم نشان تا بچاج‬
‫بياويخت تاج از برتخت عاج‬
‫بسغد اندرون بود يک هفته شاه‬
‫همه سغد شد شاه را نيک خواه‬
‫وزآنجا بشهر بخارا رسيد‬
‫ز لشکر هوا را همی کس نديد‬
‫بخورد و بياسود و يک هفته بود‬
‫دوم هفته با جامه نابسود‬
‫بيامد خروشان بتشکده‬
‫غمی بود زان اژدهای شده‬
‫که تور فريدون برآورده بود‬
‫بدو اندرون کاخها کرده بود‬
‫بگسترد بر موبدان سيم و زر‬
‫برآتش پراگند چندی گهر‬
‫و زآن جايگه سر برفتن نهاد‬
‫همی رفت با کام دل شاه شاد‬
‫بجيحون گذر کرد بر سوی بلخ‬
‫چشيده ز گيتی بسی شور و تلخ‬
‫ببلخ اندرون بود يک ماه شاه‬
‫سر ماه بر بلخ بگزيد راه‬
‫بهر شهر در نامور مهتری‬
‫بماندی سرافراز بالشکری‬
‫ببستند آذين به بيراه و راه‬
‫بجايی که بگذشت شاه و سپاه‬
‫همه بوم کشور بياراستند‬
‫می و رود و رامشگران خواستند‬
‫درم ريختند از بر و زعفران‬
‫چه دينار و مشک از کران تا کران‬
‫بشهر اندرون هرک درويش بود‬
‫وگر سازش از کوشش خويش بود‬
‫درم داد مر هر يکی را ز گنج‬
‫پراگنده شد بدره پنجاه و پنج‬
‫سر هفته را کرد آهنگ ری‬
‫سوی پارس نزديک کاوس کی‬
‫دو هفته بری نيز بخشيد و خورد‬
‫سيم هفته آهنگ بغداد کرد‬
‫هيونان فرستاد چندی ز ری‬
‫بنزديک کاوس فرخنده پی‬
‫دل پير زان آگهی تازه شد‬
‫تو گفتی که بر ديگر اندازه شد‬
‫بايوانها تخت زرين نهاد‬
‫بخانه در آرايش چين نهاد‬
‫ببستند آذين بشهر وبه راه‬
‫همه برزن و کوی و بازارگاه‬
‫پذيره شدندش همه مهتران‬
‫بزرگان هر شهر وکنداوران‬
‫همه راه و بی راه گنبد زده‬
‫جهان شد چو ديبا بزر آزده‬
‫همه مشک با گوهر آميختند‬
‫ز گنبد بسرها فرو ريختند‬
‫چو بيرون شد از شهر کاوس کی‬
‫ابا نامداران فرخنده پی‬
‫سوی طالقان آمد و مرو رود‬
‫جهان بود پربانگ و آوای رود‬
‫و زآن پس براه نشاپور شاه‬
‫بديدند مر يکدگر را براه‬
‫نيا را چو ديد از کران شاه نو‬
‫برانگيخت آن باره تندرو‬
‫بروبرنيا برگرفت آفرين‬
‫ستايش سزای جهان آفرين‬
‫همی گفت بی تو مبادا جهان‬
‫نه تخت بزرگی نه تاج مهان‬
‫که خورشيد چون تو نديدست شاه‬
‫نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه‬
‫زجمشيد تا بفريدون رسيد‬
‫سپهر و زمين چون تو شاهی نديد‬
‫نه زين سان کسی رنج برد از مهان‬
‫نه ديد آشکارا نهان جهان‬
‫که روشن جهان برتو فرخنده باد‬
‫دل وجان بدخواه تو کنده باد‬
‫سياوش گرش روز باز آمدی‬
‫بفر تو او رانياز آمدی‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*