Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی سر نپيچيد زان مهتران‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی سر نپيچيد زان مهتران‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

فرار افراسیاب از گنگ دژ

*‫

‫‬‫‫‫يکی سر نپيچيد زان مهتران‬
‫بدرگاه رفتند چون کهتران‬
‫چو ديدار بد شاه بنواختشان‬
‫بخورشيد گردن برافراختشان‬
‫پس از گنگ دژ باز جست آگهی‬
‫ز افراسياب و ز تخت مهی‬
‫چنين گفت گوينده ای زان گروه‬
‫که ايدر نه آبست پيشت نه کوه‬
‫اگر بشمری سربسر نيک و بد‬
‫فزون نيست تا گنگ فرسنگ صد‬
‫کنون تا برآمد ز دريای آب‬
‫بگنگست با مردم افراسياب‬
‫ازان آگهی شاد شد شهريار‬
‫شد آن رنجها بر دلش نيز خوار‬
‫دران مرزها خلعت آراستند‬
‫پس اسب جهانديدگان خواستند‬
‫بفرمود تا بازگشتند شاه‬
‫سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه‬
‫بران سو که پور سياوش براند‬
‫ز بيداد مردم فراوان نماند‬
‫سپه را بياراست و روزی بداد‬
‫ز يزدان نيکی دهش کرد ياد‬
‫همی گفت هر کس که جويد بدی‬
‫بپيچد ز باد افره ايزدی‬
‫نبايد که باشيد يک تن بشهر‬
‫گر از رنج يابد پی مور بهر‬
‫چهانجوی چون گنگ دژ را بديد‬
‫شد از آب ديده رخش ناپديد‬
‫پياده شد از اسب و رخ بر زمين‬
‫همی کرد بر کردگار آفرين‬
‫همی گفت کای داور داد و پاک‬
‫يکی بنده ام دل پر از ترس و باک‬
‫که اين باره ی شارستان پدر‬
‫بديدم برآورده از ماه سر‬
‫سياوش که از فر يزدان پاک‬
‫چنين باره ای برکشيد از مغاک‬
‫ستمگر بد آن کو ببد آخت دست‬
‫دل هر کس از کشتن او بخست‬
‫بران باره بگريست يکسر سپاه‬
‫ز خون سياوش که بد بيگناه‬
‫بدستت بدانديش بر کشته شد‬
‫چنين تخم کين در جهان کشته شد‬
‫پس آگاهی آمد بافراسياب‬
‫که شاه جهاندار بگذاشت آب‬
‫شنيده همی داشت اندر نهفت‬
‫بيامد شب تيره با کس نگفت‬
‫جهانديدگان را هم آنجا بماند‬
‫دلی پر ز تيمار تنها براند‬
‫چو کيخسرو آمد بگنگ اندرون‬
‫سری پر ز تيمار دل پر ز خون‬
‫بديد آن دل افروز باغ بهشت‬
‫شمرهای او چون چراغ بهشت‬
‫بهر گوشه ای چشمه و گلستان‬
‫زمين سنبل و شاخ بلبلستان‬
‫همی گفت هر کس که اينت نهاد‬
‫هم ايدر بباشيم تا مرگ شاد‬
‫وزان پس بفرمود بيدار شاه‬
‫طلب کردن شاه توران سپاه‬
‫بجستند بر دشت و باع و سرای‬
‫گرفتند بر هر سوی رهنمای‬
‫همی رفت جوينده چون بيهشان‬
‫مگر زو بيابند جايی نشان‬
‫چو بر جستنش تيز بشتافتند‬
‫فراوان ز کسهای او يافتند‬
‫بکشتند بسيار کس بیگناه‬
‫نشانی نيامد ز بيداد شاه‬
‫همی بود در گنگ دژ شهريار‬
‫يکی سال با رامش و ميگسار‬
‫جهان چون بهشتی دلاويز بود‬
‫پر از گلشن و باغ و پاليز بود‬
‫برفتن همی شاه را دل نداد‬
‫همی بود در گنگ پيروز و شاد‬
‫همه پهلوانان ايران سپاه‬
‫برفتند يکسر بنزديک شاه‬
‫که گر شاه را دل نجنبد ز جای‬
‫سوی شهر ايران نيايدش رای‬
‫همانا بدانديش افراسياب‬
‫گذشتست زان سو بدريای آب‬
‫چنان پير بر گاه کاوس شاه‬
‫نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه‬
‫گر او سوی ايران شود پر ز کين‬
‫که باشد نگهبان ايران زمين‬
‫گر او باز با تخت و افسر شود‬
‫همه رنج ما پاک بی بر شود‬
‫ازان پس بايرانيان شاه گفت‬
‫که اين پند با سودمنديست جفت‬
‫ازان شارستان پس مهان را بخواند‬
‫وزان رنج بردن فراوان براند‬
‫ازيشان کسی را که شايسته تر‬
‫گرامی تر از شهر و بايسته تر‬
‫تنش را بخلعت بياراستند‬
‫ز دژ باره ی مرزبان خواستند‬
‫چنين گفت کايدر بشادی بمان‬
‫ز دل بر کن انديشه ی بدگمان‬
‫ببخشيد چندانک بد خواسته‬
‫ز اسبان وز گنج آراسته‬
‫همه شهر زيشان توانگر شدند‬
‫چه با ياره و تخت و افسر شدند‬
‫بدانگه که بيدار گردد خروس‬
‫ز درگاه برخاست آوای کوس‬
‫سپاهی شتابنده و راه جوی‬
‫بسوی بيابان نهادند روی‬
‫همه نامداران هر کشوری‬
‫برفتند هر جا که بد مهتری‬
‫خورشها ببردند نزديک شاه‬
‫که بود از در شهريار و سپاه‬
‫براهی که لشکر همی برگذشت‬
‫در و دشت يکسر چو بازار گشت‬
‫بکوه و بيابان و جای نشست‬
‫کسی را نبد کس که بگشاد دست‬
‫بزرگان ابا هديه و با نثار‬
‫پذيره شدندی بر شهريار‬
‫چو خلعت فراز آمديشان ز گنج‬
‫نهشتی که با او برفتی برنج‬
‫پذيره شدش گيو با لشکری‬
‫و زآن شهر هر کس که بد مهتری‬
‫چو ديد آن سر و فرهی سرفراز‬
‫پياده شد و برد پيشش نماز‬
‫جهاندار بسيار بنواختشان‬
‫برسم کيان جايگه ساختشان‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*