Home / Short Stories / داستان کوتاه : آرزو اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : آرزو اثر سکینه محمدی

Maanto

 

آرزو

*

دختر بند کیفش را روی شانه اش جابه جا کرد و گفت : یک کم دیگه مونده

زن نگاهی به دو طرف خیابان کرد و گفت : بیا رد بشیم تا ماشینی چیزی نیامده

و از گوشه ی چادر دختر گرفت و با هم از خیابان رد شدند

دختر گفت : هر دفعه که این مانتو را می بینم بیشتر از آن خوشم می آید

زن چادرش را گرفته بود جلوی دهانش و فکر می کرد که برای شب چی درست کند

دختر کنار مغازه ای ایستاد و با انگشت مانتویی را که پشت ویترین بود نشان داد و گفت : ایناهاش

زن مانتو را نگاه کرد و گفت : قشنگه . قیمتش چنده ؟

دختر سرش را به شیشه نزدیکتر کرد تا برچسب رویش را بخوان

– بیست و نه تومن

زن گفت :  بیست و نه هزار تومن ؟ چه خبره ؟!!

دختر گفت : می ارزه . خیلی شیکه . تازه آمده . مدلش جدیده

زن سرش را تکان داد و گفت : ولی خیلی گران است

دختر گفت : حالا بریم داخل اگر نخریدم امتحانش که مجانیه

و وارد مغازه شد . زن هم به دنبال دختر وارد مغازه شد

…….

…….

زن گفت : اصلا بهت نمی آمد

دختر بند کیفش را روی شانه اش جابه جا کرد و گفت : خوب شد یک بار که پوشیدمش .لااقل آرزو به دلم نماند .

 

سکینه محمدی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*