Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو کيخسرو آگاه شد زين سخن‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو کيخسرو آگاه شد زين سخن‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

فرستادن نامه توسط گیو به کیکاوس

*‫

‫‬‫‫‫چو کيخسرو آگاه شد زين سخن‬
‫که کار نو آورد مرد کهن‬
‫به رستم چنين گفت کافراسياب‬
‫سوی گنگ دژ شد ز دريای آب‬
‫بکردار کرد آنچ با ما بگفت‬
‫که ما را سپهر بلندست جفت‬
‫بکشتی بب زره برگذشت‬
‫همه رنج ما سربسر باد گشت‬
‫مرا با نيا جز بخنجر سخن‬
‫نباشد نگردانم اين کين کهن‬
‫بنيروی يزدان پيروزگر‬
‫ببندم بکين سياوش کمر‬
‫همه چين و ماچين سپه گسترم‬
‫بدريای کيماک بر بگذرم‬
‫چو گردد مرا راست ماچين و چين‬
‫بخواهيم باژی ز مکران زمين‬
‫بب زره بگذرانم سپاه‬
‫اگر چرخ گردان بود نيک خواه‬
‫اگر چند جايی درنگ آيدم‬
‫مگر مرد خونی بچنگ آيدم‬
‫شما رنج بسيار برداشتيد‬
‫بر و بوم آباد بگذاشتيد‬
‫همين رنج بر خويشتن برنهيد‬
‫ازان به که گيتی بدشمن دهيد‬
‫بماند ز ما نام تا رستخيز‬
‫بپيروزی و دشمن اندر گريز‬
‫شدند اندران پهلوانان دژم‬
‫دهان پر ز باد ابروان پر زخم‬
‫که دريای با موج و چندين سپاه‬
‫سر و کار با باد و شش ماه راه‬
‫که داند که بيرون که آيد ز آب‬
‫بد آمد سپه را ز افراسياب‬
‫چو خشکی بود ما بجنگ اندريم‬
‫بدريا بکام نهنگ اندريم‬
‫همی گفت هر گونه ای هر کسی‬
‫بدانگه که گفتارها شد بسی‬
‫همی گفت رستم که ای مهتران‬
‫جهان ديده و رنجبرده سران‬
‫نبايد که اين رنج بی بر شود‬
‫به ناز و تن آسانی اندر شود‬
‫و ديگر که اين شاه پيروزگر‬
‫بيابد همی ز اختر نيک بر‬
‫از ايران برفتيم تا پيش گنگ‬
‫نديديم جز چنگ يازان بجنگ‬
‫ز کاری که سازد همی برخورد‬
‫بدين آمد و هم بدين بگذرد‬
‫چو بشنيد لشکر ز رستم سخن‬
‫يکی پاسخ نو فگندند بن‬
‫که ما سربسر شاه را بنده ايم‬
‫ابا بندگی دوست دارنده ايم‬
‫بخشکی و بر آب فرمان رواست‬
‫همه کهترانيم و پيمان وراست‬
‫ازان شاد شد شاه و بنواختشان‬
‫يکايک باندازه بنشاختشان‬
‫در گنجهای نيا برگشاد‬
‫ز پيوند و مهرش نکرد ايچ ياد‬
‫ز دينار و ديبای گوهرنگار‬
‫هيونان شايسته کردند بار‬
‫هميدون ز گنج درم صد هزار‬
‫ببردند با آلت کارزار‬
‫ز گاوان گردون کشان ده هزار‬
‫ببر دند تا خود کی آيد بکار‬
‫هيونان ز گنج درم ده هزار‬
‫بسی بار کردند با شهريار‬
‫بفرمود زان پس بهنگام خواب‬
‫که پوشيده رويان افراسياب‬
‫ز خويشان و پيوند چندانک هست‬
‫اگر دخترانند اگر زير دست‬
‫همه در عماری براه آوردند‬
‫ز ايوان بميدان شاه آوردند‬
‫دو از نامداران گردنکشان‬
‫که بودند هر يک بمردی نشان‬
‫چو جهن و چو گرسيوز ارجمند‬
‫بمهد اندرون پای کرده ببند‬
‫همه خويش و پيوند افراسياب‬
‫ز تيمارشان ديده کرده پر آب‬
‫نواها که از شهرها يادگار‬
‫گروگان ستد ترک چينی هزار‬
‫سپرد آن زمان گيو را شهريار‬
‫گزين کرد ز ايرانيان ده هزار‬
‫بدو گفت کای مرد فرخنده پی‬
‫برو با سپه پيش کاوس کی‬
‫بفرمود تا پيش او شد دبير‬
‫بياورد قرطاس و چينی حرير‬
‫يکی نامه از قير و مشک و گلاب‬
‫بفرمود در کار افراسياب‬
‫چو شد خامه از مشک وز قير تر‬
‫نخست آفرين کرد بر دادگر‬
‫که دارنده و بر سر آرنده اوست‬
‫زمين و زمان را نگارنده اوست‬
‫همو آفريننده ی پيل و مور‬
‫ز خاشاک تا آب دريای شور‬
‫همه با توانايی او يکيست‬
‫خداوند هست و خداوند نيست‬
‫کسی را که او پروراند بمهر‬
‫بر آنکس نگردد بتندی سپهر‬
‫ازو باد بر شاه گيتی درود‬
‫کزو خيزد آرام را تار و پود‬
‫رسيدم بدين دژ که افراسياب‬
‫همی داشت از بهر آرام و خواب‬
‫بدو اندرون بود تخت و کلاه‬
‫بزرگی و ديهيم و گنج و سپاه‬
‫چهل پيل زيشان همه بسته گشت‬
‫هر آنکس که برگشت تن خسته گشت‬
‫بگويد کنون گيو يک يک بشاه‬
‫سخن هرچ رفت اندرين رزمگاه‬
‫چو بر پيش يزدان گشايی دو لب‬
‫نيايش کن از بهر من روز و شب‬
‫کشيديم لشکر بما چين و چين‬
‫و زآن روی رانم بمکران زمين‬
‫و زآن پس بر آب زره بگذرم‬
‫اگر پای يزدان بود ياورم‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*