Home / Short Stories / داستان کوتاه : آمريكا اثر هاینریش بل

داستان کوتاه : آمريكا اثر هاینریش بل

Heinrich Böll - 2

 

آمريكا
هوبرت‌ را دراز كشيده‌، روی تختی كه‌ آن‌ را نزديك‌ اجاق‌ كشيده‌ بود، پيدا كردم‌ . چند قاب‌ كهنه‌ را برای گيرا كردن‌ آتشی كوچك‌ جمع‌ كرده‌ بود. فضای ‌بزرگ‌ و دراندشت‌، طبعا با چنان‌ آتشی گرم‌

نمی شد . دور و بر اجاق‌ جزيره كوچكی از حرارت‌ انسانی بود، اما باقی مانده آن‌ فضای بزرگ‌ با همه تصويرها، سه‌پايه‌ها و قفسه‌ها سرد و متروك‌ بود . هوبرت‌ طرحی نيمه‌ كاره‌ روی زانو

داشت‌… اما رويش‌ كار نمی كرد، بل‌ كه‌ با نگاهی رؤيايی به‌ يكي‌ ازلكه‌های روتختی قهوه‌ ايی اش‌ چشم‌ دوخته‌ بود . با لبخندی به‌ من‌ خوشامدگفت‌ . طرح‌ را به‌ كناری گذاشت‌، و اول‌ از همه‌ در

چشم‌های خاكستری بزرگ‌ و مفلوكش‌ گرسنگی و كورسويی از اميد خواندم‌ . اما خيلی عذابش‌ ندادم‌ بلكه‌نان‌ سفيد، معطر و تازه‌ را از بسته‌اش‌ درآوردم‌…

چشم‌هايش‌ برق‌ زد . گفت‌ : ” تو ديوانه‌ ای! يا من‌ ديوانه‌ ام‌… يا تودزديده‌ای اش‌… يا خواب‌ می بينم‌… يا آه‌ ”

حالتی دفاعی به‌ خود گرفت‌ و چشم‌هايش‌ را ماليد : ” اين‌كارها درست‌نيست‌!”

گفتم‌ : ” خواهش‌ می كنم‌ ” نان‌ را جلوِ بينی اش‌ گرفتم‌ و آن‌ را در دستش‌ فشردم‌ .

” خُب‌ به‌ زودی هدف‌ِ اين‌ كارم‌ را با جان‌ و دل‌ می فهمی، آن‌ را احساس‌می كنی… من‌ فكر می كنم‌ تو ديوانه‌ای… اما به‌هر حال‌، اين‌ را من‌ ندزديده‌ام‌…لطفا تقسيمش‌ كن‌…”

هوبرت‌ بالاخره‌ به‌ احساسش‌ اعتماد كرد، نان‌ را با جرات‌ گرفت‌، انگارمی ترسيد نيست‌ و نابود شود، بعد هم‌ واقعيتش‌ را دريافت‌ . آه‌ كشيد و چاقو رااز كمد درآورد . من‌ توتون‌ را از جيبم‌ بيرون‌

آورده‌ بودم‌، حالا با چاقوی جيبی شروع‌ كردم‌ به‌ بريدن‌ توتون‌ و گذاشتن‌ آن‌ روی اجاق‌ . فكر می كنم‌ به‌ اين‌كار” گرم‌كردن‌ توتون‌ ” می گويند . هوبرت‌ ذوق‌ زده‌ نگاهم‌ می كرد، با ولع‌ آن‌ را بوكرد و

آخر سر گفت‌ : ” خراب‌كار شده‌ای، نالوطی!”

بالاخره‌ كنار هم‌ روی تخت‌ دراز كشيديم‌ و هر كدام‌ با لذت‌ نصف‌ِ نان‌خودمان‌ را خورديم‌، در حالی كه‌ تكه‌های كوچك‌ را از آن‌ می چيديم‌ و آن‌ راتوی دهان‌ می گذاشتيم‌… نان‌ معطر بود، تازه‌ و هنوز

هم‌ گرم‌، سفيد وگران‌قيمت‌… نان‌، بهترين‌ چيزی است‌ كه‌ وجود دارد . وای به‌ حال‌ آدم‌هايی كه‌ديگر از زور سيری، نان‌ نمی خورند… وای!… چقدر خوشحال‌ بودم‌ كه‌هوبرت‌ ظاهرا فراموش‌ كرده‌

بود از من‌ بپرسد نان‌ را از كجا آورده‌ام‌… خدايا، نكند به‌ صرافت‌ بيفتد اين‌ را بداند! با اطمينان‌ می داند كه‌ يك‌ هنرمند چگونه‌ می تواند باشد! اما هوبرت‌ در سكوت‌ و با احساس‌ خوشبختی نان‌ را

خورد؛ آه‌ چه‌ خوش‌بخت‌ است‌ كسی كه‌ هنوز اندكی نان‌ دارد!…

” می دانی، به‌ اين‌ فكر می كردم‌ كه‌ چقدر كالری در دانشگاه‌های آمريكابرای يك‌ نابغه‌ در نظر می گيرند و آن‌ را آزمايش‌ می كنند… مثلا برای رامبراند .علم‌ جديد بالاخره‌ از همه‌چيز سر درمی آورد.

تو چه‌ فكر می كنی؟ ”

” شايد آدم‌ به‌ اين‌ فكر بيفتد كه‌ يك‌ نابغه‌ به‌ نحوی ناهنجار زندگی می كند. يا اين‌ كه‌ خيلی می بلعد و يا هميشه‌ گرسنگی می كشد… و اين‌كه‌ كار هنری اش‌ ـبه‌اصطلاح‌ ما ـ به‌ ميزان‌ دريافت‌ كالری

غذايش‌ بستگی دارد…”

” اما يك‌ نابغه‌ هم‌ بالاخره‌ آستانه گرسنگی دارد… آدم‌ به‌ نظر من‌ هشت‌ روزمی تواند گرسنگی و سرما بكشد، در يك‌ زيرزمين‌ بنشيند و سونِت‌ شگفت‌انگيزی درباره آن‌ بنويسد.. اما اگر آدم‌ تمام‌ زندگی

اش‌ را توی زيرزمينی بگذراند، تمام‌ چشمه‌های سونت‌ سرايی اش‌ خشك‌ می شود… تمام‌می شود، زيرا بعد از آن‌ چنين‌ كسی ديگر رمق‌ ندارد سونت‌ خودش‌ را باخودكار روی تكه‌ كاغذ كثيفی

بنويسد…”

” اما من‌ فكر می كنم‌، كه‌ چنين‌ كسی سونت‌های قشنگ‌ زيادی نوشته‌ دارد، سونت‌هايی كه‌ آن‌جا هستند هرگز جهان‌ را تجربه‌ نخواهند كرد، اگر مشهور وشناخته‌ می بودند سونت‌هايی ناميرا می

شدند…”

نان‌ مان‌ تمام‌ شده‌ بود… من‌ از روی تخت‌ دست‌ دراز كردم‌ و توتون‌های داغ‌ شده‌ را از روی اجاق‌ برداشتم‌، چپاندم‌ توی پيپ‌های مان‌ و هوبرت‌ به‌ من‌تكه‌ ای از طرحش‌ را با عنوان‌ فيديبوس‌ آورد…

آن‌ را در اجاق‌ سوزاندم‌ و حالاسيگار می كشيديم‌، غروب‌ آرام‌آرام‌ به‌ آلونك‌مان‌ می آمد… مثل‌ مه‌ توی آن‌می خزيد و همه‌چيز را در بر می گرفت‌…

هوبرت‌ گفت‌ : ” به‌ آمريكا چيزی خواهم‌ نوشت‌، و سعی خواهم‌ كردبپرسم‌ چه‌قدر كالری در روز مورد نياز رامبراند بوده‌ است‌ ”

ناآرام‌ به‌ من‌ نگاه‌ كرد . ” من‌ هم‌ احساس‌ كمبود كالری می كنم‌، برای همين‌مثل‌ قديم‌ نمی توانم‌ كار كنم‌… و تازگی توی روزنامه‌ خواندم‌، در آمريكا آزمايش‌ كرده‌اند كه‌ آدم‌ با اين‌ مقدار كالری كه‌ ما

مصرف‌ می كنيم‌، ديگرنمی تواند با نشاط‌ كار كند… آن‌ هم‌ دو سال‌ . شايد اين‌ تحقيق‌ چنين‌ می گويد كه‌ من‌ هم‌ ديگر نمی توانم‌ نقاشی كنم‌…”

يك‌هو مثل‌ يك‌ آدم‌ وحشی از تخت‌خواب‌ پريد، از كنارم‌ رد شد، دويد به‌طرف‌ چهارپايه‌ و مثل‌ ديوانه‌ها شروع‌ كرد به‌ كار… فوری يك‌ طرح‌ كشيد…جعبه آبرنگ‌ها را برداشت‌ و بعد شروع‌ كرد؛ با خط‌

های تند و بی پروا…گاهی به‌ عقب‌ می آمد تا تابلو را ببيند… تصوير كوچكی كشيد، كه‌ نتوانستم‌ تشخيصش‌ بدهم‌، چون‌ غروب‌ تيره‌ تر و تيره‌ تر می شد… اما يك‌هو به‌ طرفم‌ برگشت‌ و با هيجان‌

پرسيد: ” لعنتی ، نان‌ را از كجا آوردی…؟ ”

بالاخره‌ می توانستم‌ رنگ‌ها را تشخيص‌ بدهم‌ .

با شرمندگی گفتم‌ : ” آن‌ را با خودنويسم‌ تاخت‌ زدم‌ . با يك‌ سربازآمريكايی… همين‌جا ”

و جاخودنويس‌ سفيد را از جيبم‌ درآوردم‌ و گفتم‌ : ” برای هركدامشان‌ يك‌سيگار! ”

فورا دوتايی پيپ‌های بدبوی مان‌ را كنار گذاشتيم‌ و با ولع‌ پُكی عميق‌ به‌سيگار عجيب‌ مان‌ زديم‌ ـ سيگارهای آمريكايی !

هوبرت‌ چابك‌ به‌ كارش‌ ادامه‌ داد…

حالا ديگر دوستم‌ لامپ‌ را روشن‌ كرده‌ بود . در حالی كه‌ می خنديد گفت‌ : ” بهترين‌ چيز آمريكا… بهترترين‌ چيز آمريكا، هنوز كه‌ هنوز است‌،سيگارهايش‌ هستند…”

 

هاینریش بل – Heinrich Böll

مترجم : علی عبداللهی

 

Heinrich Böll - 3

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*