Home / Short Stories / داستان کوتاه : آن طرف خیابان اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : آن طرف خیابان اثر سکینه محمدی

2 cups of tea

 
آن طرف خیابان

مرد دست زن را گرفت که از سرما کرخت شده بود . زن دستش را از دست مرد کشید بیرون و سرش را پایین انداخت . مرد به زن نگاه کرد و گفت : دستت چه قدر سرد است . هوا آن قدر ها هم

سرد نیست

و به آسمان نگاه کرد که از ابرهای تیره پوشیده شده بود

– بریم یک کافی شاپی جایی ، چایی قهوه ای چیزی بخوریم

زن که سرش همچنان پایین بود گفت : بریم

اما آن قدر آهسته گفت که مرد چیزی جز ناله ی آه مانند نشنید

مرد گفت : بریم ؟!

و سرش را برد پایین زیر سر زن و به صورت زن نگاه کرد

زن سرش را به طرف دیگری چرخاند و گفت : بریم

این بار بلند تر از قبل اما مرد باز هم صدای نامفهومی از دهان زن شنید و گفت : بریم آن طرف خیابان

و جلوتر از زن رفت طرف خیابان . خیابان خلوت تر از همیشه بود و باد شدیدی هم می وزید . زن به دنبال مرد کشیده شد و همین که پایش را گذاشت توی خیابان صدای بوق موتوری او را به هوا بلند کرد . سرش را بالا آورد و دستش را گذاشت روی قلبش و جیغ بلندی کشید

مرد برگشت عقب و زیر لب به موتور سوار فحش هایی داد که زن فقط مادرش را شنید و سعی کرد خودش را به نشنیدن بزند

– حواست کجاست ؟

و از گوشه ی پالتوی زن گرفت و با هم از خیابان گذشتند

مرد نشست روبه روی زن و گفت : خودت می دانی که من راضی به این کار نیستم

زن سرش را پایین گرفته بود و زل زده بود به لیوانی که مقابلش روی میز بود

مرد گفت : پیشنهاد خودت بود . نبود؟

زن سرش را به نشانه ی تایید تکان داد، اما هم چنان سرش پایین بود

– پس این کارها چیه ؟

زن که سرش پایین بود چیزی نگفت . بغض راه گلویش را گرفته بود، نمی توانست چیزی بگوید . اگر دهانش را باز می کرد حتما بغضش می شکست و دل مرد هم می لرزید . خودش را محکم تر از این ها می دانست . نمی خواست مرد گریه اش را ببیند

– الان هم اگر پشیمان شدی بگو . من همه چیز را به هم می زنم

زن لیوان چای اش را برداشت . با قورت اول بغضش را هم فرو داد . لیوان را در دستش نگه داشت و گفت : نه ! من پشیمان نیستم

و باز برای اینکه بغضش نشکند ساکت شد و لیوان چای را نزدیک دهانش برد . نگاهش به صورت مرد افتاد

” چه قدر شکسته شده! ” دلش برای مرد سوخت . در این پانزده سال زندگی مشترک هیچ وقت مرد بچه دار نشدنش را به رویش نیاورده بود و حرفی از بچه نمی زد

مرد با لیوان چای اش بازی می کرد

زن دستش را برد جلو و دست های مرد را گرفت و گفت : عزیزم، من راضی ام!

و سعی کرد به صورت مرد لبخند بزند

مرد نگاهش را دوخت به صورت زن و گفت : پس باید توی مراسم عروسی هم باشی

زن دست هایش را کشید عقب و گفت : باور کن برایم خیلی سخت است ؛ نمی توانم

مرد به صورت زن نگاه کرد که وقتی حرف می زد گوشه ی لب هایش کش می آمد و لب هایش می لرزید

مرد گفت : همه اش تقصیر خودت است . من که از همان اول گفتم بچه نمی خواهم

زن گفت : اما من نمی خواهم به خاطر من تا آخر عمر بی اولاد باشی

مرد لیوان چای اش را گذاشت روی میز و سرش را گرفت بالا و به تابلویی که روی دیوار بود، خیره شد

زن لیوان خالی را گذاشت روی میز

– این دختری هم که برایت پیدا کردم خیلی دختر خوبی است . مادرت هم پسندیده

و صدایش لرزید

مرد هم چنان به تابلو خیره شده بود و چیزی نمی گفت .

 

سکینه محمدی

 

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*