Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بشد بخت گردان ترکان نگون‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بشد بخت گردان ترکان نگون‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

فرار افراسیاب از راه مخفی دژ

*‫

‫‬‫‫‫بشد بخت گردان ترکان نگون‬
‫بزاری همه ديدگان پر ز خون‬
‫زن و گنج و فرزند گشته اسير‬
‫ز گردون روان خسته و تن بتير‬
‫بايوان برآمد پس افراسياب‬
‫پر از خون دل از درد و ديده پرآب‬
‫بران باره بر شد که بد کاخ اوی‬
‫بيامد سوی شارستان کرد روی‬
‫دو بهره ز جنگاوران کشته ديد
‫دگر يکسر از جنگ برگشته ديد‬
‫خروش سواران و بانگ زنان‬
‫هم از پشت پيلان تبيره زنان‬
‫همی پيل بر زندگان راندند‬
‫همی پشتشان بر زمين ماندند‬
‫همه شارستان دود و فرياد ديد‬
‫همان کشتن و غارت و باد ديد‬
‫يکی شاد و ديگر پر از درد و رنج‬
‫چنانچون بود رسم و رای سپنج‬
‫چو افراسياب آنچنان ديد کار‬
‫چنان هول و برگشتن کارزار‬
‫نه پور و برادر نه بوم و نه بر‬
‫نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر‬
‫همی گفت با دل پر از داغ و درد‬
‫که چرخ فلک خيره با من چه کرد‬
‫بديده بديدم همان روزگار‬
‫که آمد مرا کشتن و مرگ خوار‬
‫پر از درد ازان باره آمد فرود‬
‫همی داد تخت مهی را درود‬
‫همی گفت کی بينمت نيز باز‬
‫اياروز شادی و آرام و ناز‬
‫وزان جايگه خيره شد ناپديد‬
‫تو گفتی چو مرغان همی بر پريد‬
‫در ايوان که در دژ برآورده بود‬
‫يکی راه زير زمين کرده بود‬
‫ازان نامداران دو صد برگزيد‬
‫بران راه بی راه شد ناپديد‬
‫وزآنجای راه بيابان گرفت‬
‫همه کشورش ماند اندر شگفت‬
‫نشانی ندادش کس اندر جهان‬
‫بدان گونه آواره شد در نهان‬
‫چو کيخسرو آمد درايوان اوی‬
‫بپای اندر آورد کيوان اوی‬
‫ابر تخت زرينش بنشست شاه‬
‫بجستنش بر کرد هر سو سپاه‬
‫فراوان بجستند جايی نشان‬
‫نيامد ز سالار گردنکشان‬
‫ز گرسيوز و جهن پرسيد شاه‬
‫ز کار سپهدار توران سپاه‬
‫که چون رفت و آرامگاهش کجاست‬
‫نهان گشته ز ايدر پناهش کجاست‬
‫ز هر گونه گفتند و خسرو شنيد‬
‫نيامد همی روشنايی پديد‬
‫بايرانيان گفت پيروز شاه‬
‫که دشمن چو آواره گردد ز گاه‬
‫ز گيتی برو نام و کام اندکيست‬
‫ورا مرگ با زندگانی يکيست‬
‫ز لشکر گزين کرد پس بخردان‬
‫جهانديده و کار بين موبدان‬
‫بديشان چنين گفت کباد بيد‬
‫هميشه بهر کار با داد بيد‬
‫در گنج اين ترک شوريده بخت‬
‫شما را سپردم بکوشيد سخت‬
‫نبايد که بر کاخ افراسياب‬
‫بتابد ز چرخ بلند آفتاب‬
‫هم آواز پوشيده رويان اوی‬
‫نخواهم که آيد ز ايوان بکوی‬
‫نگهبان فرستاد سوی گله‬
‫که بودند گلد دژ اندر يله‬
‫ز خويشان او کس نيازرد شاه‬
‫چنانچون بود در خور پيشگاه‬
‫چو زان گونه ديدند کردار اوی‬
‫سپه شد سراسر پر از گفت و گوی‬
‫که کيخسرو ايدر بدان سان شدست‬
‫که گويی سوی باب مهمان شدست‬
‫همی ياد نايدش خون پدر‬
‫بخيره بريده ببيداد سر‬
‫همان مادرش را که از تخت و گاه‬
‫ز پرده کشيدند يکسو براه‬
‫شبان پروريدست وز گوسفند‬
‫مزيدست شير اين شه هوشمند‬
‫چرا چون پلنگان بچنگال تيز‬
‫نه انگيزد از خان او رستخيز‬
‫فرود آورد کاخ و ايوان اوی‬
‫برانگيزد آتش ز کيوان اوی‬
‫ز گفتار ايرانيان پس خبر‬
‫بکيخسرو آمد همه در بدر‬
‫فرستاد کس بخردان را بخواند‬
‫بسی داستان پيش ايشان براند‬
‫که هر جای تندی نبايد نمود‬
‫سر بی خرد را نشايد ستود‬
‫همان به که با کينه داد آوريم‬
‫بکام اندرون نام ياد آوريم‬
‫که نيکيست اندر جهان يادگار‬
‫نماند بکس جاودان روزگار‬
‫همين چرخ گردنده با هر کسی‬
‫تواند جفا گستريدن بسی‬
‫ازان پس بفرمود شاه جهان‬
‫که آرند پوشيدگان را نهان‬
‫چو ايرانيان آگهی يافتند‬
‫پر از کين سوی کاخ بشتافتند‬
‫بران گونه بردند گردان گمان‬
‫که خسرو سرآرد بريشان زمان‬
‫بخوری همی نزدشان خواستند‬
‫بتاراج و کشتن بياراستند‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*