Home / Short Stories / داستان کوتاه : دگرگونی دنیا اثر ارنست همینگوی

داستان کوتاه : دگرگونی دنیا اثر ارنست همینگوی

karsh_hemingway

دگرگونی دریا

 

مرد گفت : «خب، یه چیزی بگو»
دختر گفت : «نه، نمی‌تونم»
– «منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی‌تونم . منظورم همینه»
– «منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن»
– «نمی‌خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم . کاش می‌خواستم»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشتت رو کرده ا‌ی» …
… اول وقت بود و بجز متصدی نوشگاه و آن دو نفر که با هم در گوشه‌ی کافه سر میز نشسته بودند کسی در کافه نبود . آخرهای تابستان بود و آن‌ها هر دو برنزه شده بودند، بنابراین ظاهرشان نشان نمی داد که پاریسی باشند . دختر کت و شلوار توئیدی پوشیده بود، پوستش قهوه‌ای مایل به طلایی یک‌دست بود،گیسوان بلوندش کوتاه بود و از توی پیشانی‌‌اش به زیبایی بالا زده بود . مرد نگاهش کرد .
گفت : «من این دختره رو می‌کشم»
دختر گفت :«این کارو نکن» دست‌های دختر زیبا بود و مرد چشم از آن‌ها برنمی‌داشت . دست‌ها باریک و قهوه‌ای و بسیار زیبا بود .
– «این کارو می‌کنم . به خدا قسم می‌کنم»
– «این کار خوشحالت نمی‌کنه»
«نمی‌شه رو یه چیز دیگه انگشت بذاری؟ نمی‌شه رو یه دردسر دیگه انگشت بذاری؟»
دختر گفت : «نه، نمی‌شه . حالا چه نقشه‌ای تو کله‌ ته؟»
– «گفتم که بهت»
– «نه، جدی می‌گم»
مرد گفت : «نمی‌دونم» دختر به مرد نگاه کرد و دستش را پیش آورد روی میز گذاشت . گفت : «فلیپ بیچاره!» مرد به دست‌های دختر نگاه کرد اما دستش را دراز نکرد روی آن‌ها بگذارد .
گفت : «نمی‌خواد دلت برای من بسوزه»
– «حالا اگه معذرت بخوام قضیه حل می‌شه؟»
– «نه»
– «حتی اگه ماجرا رو تعریف کنم؟»
– «ترجیح می‌دم نشنوم»
– «خیلی دوستت دارم»
– «آره، خیلی راست می‌گی»
دختر گفت : «حالا که درک نمی‌کنی می‌گم معذرت می‌خوام»
– «من درک می‌کنم . بدبختی همینه . درک می‌کنم»
دختر گفت : «آره، و این قضیه رو خراب‌تر می‌کنه، البته»
مرد گفت : «همین‌ طوره . من همیشه درک می‌کنم . صبح تا شب و شب تا صبح . به خصوص شب تا صبح . من درک می‌کنم . تو لازم نکرده نگران باشی»
دختر گفت : «معذرت می‌خوام»
– «حالا این بابا اگه مرد بود… .»
– «این حرفو نزن . مردی در کار نیست . خودت هم می‌دونی . تو به من اعتماد نداری؟»
مرد گفت : «خنده داره . به تو اعتماد داشته باشم! راستی راستی خنده‌داره»
دختر گفت : «معذرت می‌خوام . تموم حرفم همینه . وقتی هر دومون همدیگه را درک می‌کنیم نباید وانمود کنیم که درک نمی‌کنیم»
مرد گفت : «نه . من این‌طور خیال نمی‌کنم»
– «اگه تو بخوای من برمی‌گردم»
– «نه، نمی خوام برگردی»
آن‌وقت برای مدتی دیگر حرفی نزدند .
دختر پرسید: «تو باور نمی‌کنی که دوستت دارم، هان؟»
مرد گفت: «دیگه چرند تحویل هم ندیم»
– «راستی راستی باور نمی‌کنی دوستت دارم؟»
– «چرا اینو ثابت نمی‌کنی؟»
– «تو اینجوری نبودی . تو هیچ‌وقت از من نخواسته‌ی چیزی را ثابت کنم . از ادب به‌دوره»
– «دختر مسخره‌ای هستی»
– «اما تو نیستی . تو آدم ماهی هستی و اگه تو رو ول کنم برم دلم برات می‌سوزه…»
– «البته ناچاری»
دختر گفت : «آره، ناچارم وتو خوب می‌دونی»
مرد چیزی نگفت و دختر به او نگاه کرد و باز دستش را پیش آورد . متصدی نوشگاه در انتهای نوشگاه بود . چهره و همین‌طور کتش سفید بود . او این دو نفر را می‌شناخت و فکر می‌کرد زوج جوان ماهی هستند . زوج‌های جوان ماه زیادی دیده بود که از هم جدا شده بودند و زوج جوان تازه‌ای تشکیل داده بودند که دیگر به همان ماهی گذشته نبودند . مرد به این موضوع فکر نمی‌کرد بلکه در فکر یک اسب بود . نیم ساعت دیگر یک نفر را به آن طرف خیابان می‌فرستاد تا بفهمد که اسب برنده شده یا نه .
دختر پرسید : «چطوره منو خوشحال کنی و بعد بذاری برم؟»
– «پس خیال می‌کنی چه کار می‌خوام بکنم؟»
دو نفر از در وارد شدند و به طرف پیشخوان رفتند .
متصدی نوشگاه سفارش را گرفت و گفت : «چشم قربان»
دختر گفت: «منو نمی‌بخشی؟ حالا که از جریان خبر داری؟»
– «نه»
– «فکر نمی‌کنی روابطی که با هم داشته‌ ایم و کارهایی که کرده‌ ایم توی درک ما ثأثیر گذاشته باشه؟»
مرد جوان با تلخی گفت : «فسق از نظر من قابل تحمل نیست . کافیه آدم ببینه تا بعد نظر بده . اولش چیز می‌کنن، این می‌کنن، بعد مشغول می‌‌‌شن» عین جمله یادش نمی‌آمد . گفت : «نمی‌تونم به زبون بیارم»
دختر گفت : «اسمش فسق نیست . از ادب به دوره»
مرد گفت : «انحراف که هست»
یکی از مشتری‌ها خطاب به متصدی نوشگاه گفت : «جیمز، خیلی سرحالی»
متصدی نوشگاه گفت : «خودت هم سر حالی»
مشتری دیگر گفت : «رفیق قدیمی، جیمز، داری چاق می‌شی»
متصدی نوشگاه گفت : «این جور که دارم چاق می‌شم وای به حالمه»
مشتری اول گفت : «برَندی رو فراموش نکنی، جیمز»
متصدی نوشگاه گفت : «نه، قربان، به من اعتماد داشته باشین»
دو نفری که پشت پیشخوان بودند به دو نفری که سر میز نشسته بودند نگاه کردند سپس برگشتند دوباره به متصدی نوشگاه چشم دوختند . نگاه کردن به متصدی نوشگاه برای‌شان راحتتر بود.
دختر گفت: «بیش‌تر دوست دارم این کلمه‌ها از دهنت بیرون نیاد. لزومی‌ نداره یه همچین کلمه‌ای رو ادا کنی.»
– «دلت می‌خواد اسمشو چی بذارم؟»
– «مجبور نیستی اسم شو بیاری . مجبور نیستی اسم روش بذاری»
– «آخه اسمش همینه»
دختر گفت : « نه، ما از خیلی چیزها ساخته شده‌یم . خودت هم می‌دونی . باهاش سر و کار داشته‌ ای»
– «لزومی ‌نداره این حرفو بزنی»
– «می‌خوام جواب تو رو داده باشم»
مرد گفت : «خیلی خوب، خیلی خوب»
– «می‌خوای بگی اشتباه می‌کنم . می‌دونم . اشتباه می‌کنم . اما برمی‌گردم . بهت می‌گم برمی‌گردم . بلافاصله بر می‌گردم»
– «نه، تو بر نمی‌گردی»
– «برمی‌گردم»
– «نه، بر نمی‌گردی. یعنی پیش من برنمی‌گردی»
– «خواهیم دید»
مرد گفت : «باشه، ببینم و تعریف کنیم . این گوی و این میدون»
– «البته که بر می‌گردم»
– «خب، پس دست به کار شو»
دختر که باور نمی‌کرد گفت: «راستی؟» صدایش شاد بود.
مرد گفت : «دست به کار شو» لحن صدایش برای خودش عجیب بود . به دختر نگاه می‌کرد، به لب‌های او که تکان می‌خورد، به انحنای گونه‌اش، به لاله‌ی گوش و به انحنای گردنش .
دختر گفت : «باور نمی‌کنم . تو خیلی مهربونی . با من خیلی مهربونی»
مرد گفت : «وقتی برگشتی همه چیزو برام تعریف کن» صدایش لحن عجیبی داشت. خودش بجا نمی‌آورد . دختر بی‌درنگ نگاهش کرد . مرد در خود فرو رفته بود .
دختر با لحنی جدی پرسید : «تو دلت می‌خواد من برم؟»
مرد با لحنی جدی گفت : «آره، همین الان» لحن صدایش فرق کرده بود و دهنش خشک شده بود، اضافه کرد : «الان»
دختر از جا بلند شد و به سرعت بیرون رفت . برنگشت به مرد نگاه کند . مرد او را تماشا می‌کرد . دیگر قیافه‌ی مردی را نداشت که به دختر گفته بود راهش را بکشد برود . از سر میز بلند شد، دو برگ صورت حساب را برداشت و به طرف پیشخوان رفت .
به متصدی نوشگاه گفت : «من آدم دیگه‌ای هستم، جیمز . من که جلو روی تو ایستاده‌م یه آدم دیگه‌ای هستم»
جیمز گفت : «بله،قربان»
جوان برنزه گفت : «فسق چیز عجیب و غریبی یه، جیمز» از در به بیرون نگاه کرد دختر را دید که راه پایین‌دست خیابان را در پیش گرفته . به آینه که نگاه کرد، دید که به راستی آدم دیگری است. دو مشتری دیگر پشت پیشخوان عقب رفتند تا برای او جا باز کنند .
جیمز گفت : «شما زده‌ این تو خال، قربان»
دو نفر باز هم کمی عقب رفتند تا مرد کاملا راحت باشد . جوان خود را در آینه‌ی پشت نوشگاه دید . گفت : «گفتم که آدم دیگه‌ای شده‌م، جیمز» توی آینه نگاه کرد و پی برد که کاملا درست می‌گوید.
جمیز گفت : «شما خیلی سر حالین، قربان. حتما تابستون به تون خیلی خوش گذشته»

 

ارنست همینگوی
مترجم : احمد گلشیری

Ernest-Hemingway

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*