Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بگيو آگهی شد که بيژن چو گرد‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بگيو آگهی شد که بيژن چو گرد‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان دوازده رخ

کشته شدن لهاک و فرشيدورد‬ در مبارزه با گستهم

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بگيو آگهی شد که بيژن چو گرد‬
‫کمر بست بر جنگ فرشيدورد‬
‫پس گستهم تازيان شد براه‬
‫بجنگ سواران توران سپاه‬
‫هم اندر زمان گيو برجست زود‬
‫نشست از بر تازی اسبی چو دود‬
‫بيامد بره بر چو او را بديد‬
‫به تندی عنانش بيکسو کشيد‬
‫بدو گفت چندين زدم داستان‬
‫نخواهی همی بود همداستان‬
‫که باشم بتو شادمان يک زمان‬
‫کجا رفت خواهی بدين سان دمان‬
‫بهر کار درد دلم را مجوی‬
‫بپيران سر از من چه بايد بگوی‬
‫جز از تو بگيتيم فرزند نيست‬
‫روانم بدرد تو خرسند نيست‬
‫بدی ده شبان روز بر پشت زين‬
‫کشيده ببدخواه بر تيغ کين‬
‫بسودی بخفتان و خود اندرون‬
‫نخواهی همی سير گشتن ز خون‬
‫چو نيکی دهش بخت پيروز داد‬
‫ببايد نشستن برام و شاد‬
‫بپيش زمانه چه تازی سرت‬
‫بس ايمن شدستی بدين خنجرت‬
‫کسی کو بجويد سرانجام خويش‬‬‬
‫نجويد ز گيتی چنين کام خويش‬
‫تو چندين بگرد زمانه مپوی‬
‫که او خود سوی ما نهادست روی‬
‫ز بهر مرا زين سخن بازگرد‬
‫نشايد که دارای دل من بدرد‬
‫بدو گفت بيژن که ای پر خرد‬
‫جزين بر تو مردم گمانی برد‬
‫که کار گذشته بياری بياد‬
‫نپيچی بخيره همی سر زداد‬
‫بدان ای پدر کين سخن داد نيست‬
‫مگر جنگ لاون ترا ياد نيست‬
‫که با من چه کرد اندران گستهم‬
‫غم و شادمانيش با من بهم‬
‫ورايدون کجا گردش ايزدی‬
‫فرازآورد روزگار بدی‬
‫نبشته نگردد بپرهيز باز‬
‫نبايد کشيد اين سخن را دراز‬
‫ز پيکار سر بر مگردان که من‬
‫فدی کرده دارم بدين کار تن‬
‫بدو گفت گيو ار بگردی تو باز‬
‫همان خوبتر کين نشيب و فراز‬
‫تو بی من مپويی بروز نبرد‬
‫منت يار باشم بهر کارکرد‬
‫بدو گفت بيژن که اين خود مباد‬
‫که از نامداران خسرونژاد‬
‫سه گرد از پی بيم خورده دو تور‬
‫بتازند پويان بدين راه دور‬
‫بجان و سر شاه روشن روان‬
‫بجان نيا نامور پهلوان‬
‫بکين سياوش کزين رزمگاه‬
‫تو برگردی و من بپويم براه‬
‫نخواهم برين کار فرمانت کرد‬
‫که گويی مرا بازگرد از نبرد‬
‫چو بشنيد گيو اين سخن بازگشت‬
‫برو آفرين کرد و اندر گذشت‬
‫که پيروز بادی و شاد آمدی‬
‫مبيناد چشم تو هرگز بدی‬
‫همی تاخت بيژن پس گستهم‬
‫که نايد بروبر ز توران ستم‬
‫چو از دور لهاک و فرشيدورد‬
‫گذشتند پويان ز دشت نبرد‬
‫بيک ساعت از هفت فرسنگ راه‬
‫برفتند ايمن ز ايران سپاه‬
‫يکی بيشه ديدند و آب روان‬‬‬
‫بدو اندرون سايه ی کاروان‬
‫ببيشه درون مرغ و نخچير و شير‬
‫درخت از بر و سبزه و آب زير‬
‫بنخچير کردن فرود آمدند‬
‫وزان تشنگی سوی رود آمدند‬
‫چو آب اندر آمد ببايست نان‬
‫باندوه و شادی نبندد دهان‬
‫بگشتند بر گرد آن مرغزار‬
‫فگندند بسيار مايه شکار‬
‫برافروختند آتش و زان کباب‬
‫بخوردند و کردند سر سوی خواب‬
‫چو بد روزگار دليران دژم‬
‫کجا خواب سازد بريشان ستم‬
‫فرو خفت لهاک و فرشيدورد‬
‫بسر بر همی پاسبانيش کرد‬
‫برآمد چو شب تيره شد ماهتاب‬
‫دو غمگين سر اندر نهاده بخواب‬
‫رسيد اندران جايگه گستهم‬
‫که بودند ياران توران بهم‬
‫نوند اسب او بوی اسبان شنيد‬
‫خروشی برآورد و اندر دميد‬
‫سبک اسب لهاک هم زين نشان‬
‫خروشی برآورد چون بيهشان‬
‫دمان سوی لهاک فرشيد ورد‬
‫ز خواب خوش آمدش بيدار کرد‬
‫بدو گفت برخيز زين خواب خوش‬
‫بمردی سر بخت خود را بکش‬
‫که دانا زد اين داستان بزرگ‬
‫که شيری که بگريزد از چنگ گرگ‬
‫نبايد که گرگ از پسش در کشد‬
‫که او را همان بخت خود برکشد‬
‫چه مايه بپيوند و چندی شتافت‬
‫کس از روز بد هم رهايی نيافت‬
‫هلا زود بشتاب کمد سپاه‬
‫از ايران و بر ما گرفتند راه‬
‫نشستند بر باره هر دو سوار‬
‫کشيدند پويان ازان مرغزار‬
‫ز بيشه ببالا نهادند روی‬
‫دو خونی دلاور دو پرخاشجوی‬
‫بهامون کشيدند هر دو سوار‬
‫پرانديشه تا چون بسيچند کار‬
‫پديد آمد از دور پس گستهم‬
‫نديدند با او سواری بهم‬
‫دليران چو سر را برافراختند‬‬‬
‫مر او را چو ديدند بشناختند‬
‫گرفتند يک بادگر گفت و گوی‬
‫که يک تن سوی ما نهادست روی‬
‫نيابد رهايی ز ما گستهم‬
‫مگر بخت بد کرد خواهد ستم‬
‫جز از گستهم نيست کامد بجنگ‬
‫درفش دليران گرفته بچنگ‬
‫گريزان ببايد شد از پيش اوی‬
‫مگر کاندر آرد بدين دشت روی‬
‫وز آنجا بهامون نهادند روی‬
‫پس اندر دمان گستهم کينه جوی‬
‫بيامد چو نزديک ايشان رسيد‬
‫چو شير ژيان نعره ای برکشيد‬
‫بريشان بباريد تير خدنگ‬
‫چو فرشيدورد اندر آمد بجنگ‬
‫يکی تير زد بر سرش گستهم‬
‫که با خون برآميخت مغزش بهم‬
‫نگون گشت و هم در زمان جان بداد‬
‫شد آن نامور گرد ويسه نژاد‬
‫چو لهاک روی برادر بديد‬
‫بدانست کز کارزار آرميد‬
‫بلرزيد وز درد او خيره شد‬
‫جهان پيش چشم اندرش تيره شد‬
‫ز روشن روانش بسيری رسيد‬
‫کمان را بزه کرد و اندر کشيد‬
‫شدند آن زمان خسته هر دو سوار‬
‫بشمشير برساختند کارزار‬
‫يکايک برو گستهم دست يافت‬
‫ز کينه چنان خسته اندر شتافت‬
‫بگردنش بر زد يکی تيغ تيز‬
‫برآورد ناگاه زو رستخيز‬
‫سرش زير پای اندر آمد چو گوی‬
‫که آيد همی زخم چوگان بروی‬
‫چنينست کردار گردان سپهر‬
‫ببرد ز پرورده ی خويش مهر‬
‫چو سر جوييش پای يابی نخست‬
‫وگر پای جويی سرش پيش تست‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*