Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو ترکان شنيدند زيشان سخن‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو ترکان شنيدند زيشان سخن‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان دوازده رخ

فرار لهاک و فرشيدورد‬ بسمت توران زمین

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو ترکان شنيدند زيشان سخن‬
‫يکی نيک پاسخ فگندند بن‬
‫که سالار با ده يل نامدار‬
‫کشيدند کشته بران گونه خوار‬
‫وزان روی کيخسرو آمد پديد‬
‫که يارد بدين رزمگاه آرميد‬
‫نه اسب و سليح و نه پای و نه پر‬
‫نه گنج و نه سالار و نه نامور‬
‫نه نيروی جنگ و نه راه گريز‬
‫چه با خويشتن کرد بايد ستيز‬
‫اگر بازگرديم گودرز و شاه‬
‫پس ما برانند پيل و سپاه‬
‫رهايی نيابيم يک تن بجان‬
‫نه خرگاه بينيم و نه دودمان‬
‫بزنهار بر ما کنون عار نيست‬‬‬
‫سپاهست بسيار و سالار نيست‬
‫ازان پس خود از شاه ترکان چه باک‬
‫چه افراسياب و چه يک مشت خاک‬
‫چو لشکر چنين پاسخ آراستند‬
‫دو پرمايه از جای برخاستند‬
‫بدانست لهاک و فرشيدورد‬
‫کشان نيست هنگام ننگ و نبرد‬
‫همی راست گويند لشکر همه‬
‫تبه گردد از بی شبانی رمه‬
‫بپدرود کردند گرفتند ساز‬
‫بيابان گرفتند و راه دراز‬
‫درفشی گرفته بدست اندرون‬
‫پر از درد دل ديدگان پر ز خون‬
‫برفتند با نامور ده سوار‬
‫دليران و شايسته ی کارزار‬
‫بره بر ز ايران سواران بدند‬
‫نگهبان آن نامداران بدند‬
‫برانگيختند اسب ترکان ز جای‬
‫طلايه بيفشارد با جای پای‬
‫يکی ناسگاليده شان جنگ خاست‬
‫که از خون زمين گشت با کوه راست‬
‫بکشتند ايرانيان هشت مرد‬
‫دليران و شيران روز نبرد‬
‫وزانجا برفتند هر دو دلير‬
‫براه بيابان بکردار شير‬
‫ز ترکان جزين دو سرافراز گرد‬
‫ز دست طلايه دگر جان نبرد‬
‫پس از ديده گه ديده بان کرد غو‬
‫که ای سرفرازان و گردان نو‬
‫ازين لشکر ترک دو نامدار‬
‫برون رفت با نامور ده سوار‬
‫چنان با طلايه برآويختند‬
‫که با خاک خون را برآميختند‬
‫تنی هشت کشتند ايرانيان‬
‫دو تن تيز رفتند بسته ميان‬
‫چو بشنيد گودرز گفت آن دو مرد‬
‫بود گرد لهاک و فرشيدورد‬
‫برفتند با گردان افراختن‬
‫شکسته نشدشان دل از تاختن‬
‫گر ايشان از اينجا به توران شوند‬
‫بر اين لشکر آيد همانا گزند‬
‫هم اندر زمان گفت با سرکشان‬
‫که ای نامداران دشمن کشان‬
‫که جويد کنون نام نزديک شاه‬‬‬
‫بپوشد سرش را برومی کلاه‬
‫همه مانده بودند ايرانيان‬
‫شده سست و سوده ز آهن ميان‬
‫ندادند پاسخ جز از گستهم‬
‫که بود اندر آورد شير دژم‬
‫بسالار گفت ای سرافراز شاه‬
‫چو رفتی بورد توران سپاه‬
‫سپردی مرا کوس و پرده سرای‬
‫بپيش سپه برببودن بپای‬
‫دليران همه نام جستند و ننگ‬
‫مرا بهره نمد بهنگام جنگ‬
‫کنون من بدين کار نام آورم‬
‫شومشان يکايک بدام آورم‬
‫بخنديد گودرز و زو شاد شد‬
‫رخش تازه شد وز غم آزاد شد‬
‫بدو گفت نيک اختری تو ز هور‬
‫که شيری و بدخواه تو همچو گور‬
‫برو کفريننده يار تو باد‬
‫چو لهاک سيصد شکار تو باد‬
‫بپوشيد گستهم درع نبرد‬
‫ز گردان کرا ديد پدرود کرد‬
‫برون رفت وز لشکر خويش تفت‬
‫بجنگ دو ترک سرافراز رفت‬
‫همی گفت لشکر همه سربسر‬
‫که گستهم را زين بد آيد بسر‬
‫يکی لشکر از نزد افراسياب‬
‫همی رفت برسان کشتی برآب‬
‫بياری همه جنگجو آمدند‬
‫چو نزديک دشت دغو آمدند‬
‫خبر شد بديشان که پيران گذشت‬
‫نبرد دليران دگرگونه گشت‬
‫همه بازگشتند يکسر ز راه‬
‫خروشان برفتند نزديک شاه‬
‫چو بشنيد بيژن که گستهم رفت‬
‫ز لشکر بورد لهاک تفت‬
‫گمانی چنان برد بيژن که او‬
‫چو تنگ اندر آيد بدشت دغو‬
‫نبايد که لهاک و فرشيدورد‬
‫برآرند ازو خاک روز نبرد‬
‫نشست از بر ديزه ی راه جوی‬
‫بنزديک گودرز بنهاد روی‬
‫چو چشمش بروی نيا برفتاد‬
‫خروشيد و چندی سخن کرد ياد‬
‫نه خوب آيد ای پهلوان از خرد‬‬‬
‫که هر نامداری که فرمان برد‬
‫مر او را بخيره بکشتن دهی‬
‫بهانه بچرخ فلک برنهی‬
‫دو تن نامداران توران سپاه‬
‫برفتند زين سان دلاور براه‬
‫ز هومان و پيران دلاورترند‬
‫بگوهر بزرگان آن کشورند‬
‫کنون گستهم شد بجنگ دو تن‬
‫نبايد که آيد برو برشکن‬
‫همه کام ما بازگردد بدرد‬
‫چو کم گردد از لشکر آن رادمرد‬
‫چو بشنيد گودرز گفتار اوی‬
‫کشيدن بدان کار تيمار اوی‬
‫پس انديشه کرد اندران يک زمان‬
‫هم از بد که می برد بيژن گمان‬
‫بگردان چنين گفت سالار شاه‬
‫که هر کس که جويد همی نام و گاه‬
‫پس گستهم رفت بايد دمان‬
‫مر او را بدن يار با بدگمان‬
‫ندادند پاسخ کس از انجمن‬
‫نه غمخواره بد کس نه آسوده تن‬
‫بگودرز پس گفت بيژن که کس‬
‫جز من نباشدش فريادرس‬
‫که آيد ز گردان بدين کار پيش‬
‫بسيری نيامد کس از جان خويش‬
‫مرا رفت بايد که از کار اوی‬
‫دلم پر ز درد است و پر آب روی‬
‫بدو گفت گودرز کای شيرمرد‬
‫نه گرم آزموده ز گيتی نه سرد‬
‫نبينی که ماييم پيروزگر‬
‫بدين کار مشتاب تند ای پسر‬
‫بريشان بود گستهم چيره بخت‬
‫وزيشان ستاند سرو تاج و تخت‬
‫بمان تا کنون از پس گستهم‬
‫سواری فرستم چو شير دژم‬
‫که با او بود يارگاه نبرد‬
‫سر دشمنان اندر آرد بگرد‬
‫بدو گفت بيژن که ای پهلوان‬
‫خردمند و بيدار و روشن روان‬
‫کنون يار بايد که زندست مرد‬
‫نه آنگه کجا زو برآرند گرد‬
‫چو گستهم شد کشته در کارزار‬
‫سرآمد برو روز و برگشت کار‬
‫کجا سود دارد مر او را سپاه‬‬‬
‫کنون دار گر داشت خواهی نگاه‬
‫بفرمای تا من ز تيمار اوی‬
‫ببندم کمر تنگ بر کار اوی‬
‫ور ايدونک گويی مرو من سرم‬
‫ببرم بدين آبگون خنجرم‬
‫که من زندگانی پس از مرگ اوی‬
‫نخواهم که باشد بهانه مجوی‬
‫بدو گفت گودرز بشتاب پيش‬
‫اگر نيست مهر تو بر جان خويش‬
‫نيابی همی سيری از کارزار‬
‫کمر بند و ببسيچ و سر بر مخار‬
‫نسوزد همانا دلت بر پدر‬
‫که هزمان مر او را بسوزی جگر‬
‫چو بشنيد بيژن فرو برد سر‬
‫زمين را ببوسيد و آمد بدر‬
‫برآرم همی گفت از کوه خاک‬
‫بدين جنگ جستن مرا زو چه باک‬
‫کمر بست و برساخت مر جنگ را‬
‫بزين اندر آورد شبرنگ را‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*