Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫ششم بيژن گيو و رويين دمان‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫ششم بيژن گيو و رويين دمان‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان دوازده رخ

کشته شدن پیران بدست گودرز

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫ششم بيژن گيو و رويين دمان‬
‫بزه برنهادند هر دو کمان‬
‫چپ و راست گشتند يک با دگر‬
‫نبد تيرشان از کمان کارگر‬
‫برومی عمود آنگهی پور گيو‬
‫همی گشت با گرد رويين نيو‬
‫بر آوردگه بر برو دست يافت‬
‫زمين را بدريد و اندر شتافت‬
‫زد از باد بر سرش رومی ستون‬
‫فروريخت از ترگ او مغز و خون‬
‫به زين پلنگ اندرون جان بداد‬
‫ز پيران ويسه بسی کرد ياد‬
‫پس از پشت باره درآمد نگون‬
‫همه تن پر آهن دهن پر ز خون‬
‫ز اسب اندر آمد سبک بيژنا‬
‫مر او را بکردار آهرمنا‬
‫کمند اندر افگند و بر زين کشيد‬
‫نبد کس که تيمار رويين کشيد‬
‫برفت از پی سود مايه بباد‬
‫هنوز از جوانيش نابوده شاد‬
‫بر اسبش بکردار پيلی ببست‬
‫گرفت آنگهی پالهنگش بدست‬
‫عنان هيون تگاور بتافت‬
‫وز آن جايگه سوی بالا شتافت‬
‫بچنگ اندرون شير پيکر درفش‬
‫ميان ديبه و رنگ خورده بنفش‬
‫چنينست کار جهان فريب‬‬‬
‫پس هر فرازی نهاده نشيب‬
‫وز آن جايگه شد بجای نشان‬
‫بنزديک آن نامور سرکشان‬
‫همی گفت پيروزگر باد شاه‬
‫هميشه سر پهلوان با کلاه‬
‫جهان پيش شاه جهان بنده باد‬
‫هميشه دل پهلوان باد شاد‬
‫برون تاخت هفتم ز گردان هجير‬
‫يکی نامداری سواری هژير‬
‫سپهرم ز خويشان افراسياب‬
‫يکی نامور بود با جاه و آب‬
‫ابا پور گودرز رزم آزمود‬
‫که چون او بلشکر سواری نبود‬
‫برفتند هر دو بجای نبرد‬
‫برآمد ز آوردگه تيره گرد‬
‫بشمشير هر دو برآويختند‬
‫همی زآهن آتش فروريختند‬
‫هجير دلاور بکردار شير‬
‫بروی سپهرم درآمد دلير‬
‫بنام جهان آفرين کردگار‬
‫ببخت جهاندار با شهريار‬
‫يکی تيغ زد بر سر و ترگ اوی‬
‫که آمد هم اندر زمان مرگ اوی‬
‫درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون‬
‫بزاری و خواری دهن پر ز خون‬
‫فرود آمد از باره فرخ هجير‬
‫مر او را ببست از بر زين چو شير‬
‫نشست از بر اسب و آن اسب اوی‬
‫گرفته عنان و درآورده روی‬
‫برآمد ببالا و کرد آفرين‬
‫بران اختر نيک و فرخ زمين‬
‫همی زور و بخت از جهاندار ديد‬
‫وز آن گردش بخت بيدار ديد‬
‫بهشتم ز گردان ناماوران‬
‫بشد ساخته زنگه ی شاوران‬
‫که همرزمش از تخم او خواست بود‬
‫که از جنگ هرگز نه برکاست بود‬
‫گرفتند هر دو عمود گران‬
‫چو او خواست با زنگه ی شاوران‬
‫بگشتند ز اندازه بيرون بجنگ‬
‫ز بس کوفتن گشت پيکار تنگ‬
‫فروماند اسبان جنگی ز تگ‬
‫که گفتی بتنشان نجنبيد رگ‬
‫چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت‬‬‬
‫بکردار آهن بتفسيد دشت‬
‫چنان تشنه گشتند کز جای خويش‬
‫نجنبيد و ننهاد کس پای پيش‬
‫زبان برگشادند يک بادگر‬
‫که اکنون ز گرمی بسوزد جگر‬
‫ببايد برآسود و دم برزدن‬
‫پس آنگه سوی جنگ بازآمدن‬
‫برفتند و اسبان جنگی بجای‬
‫فراز آوريدند و بستند پای‬
‫بسودگی باز برخاستند‬
‫بپيکار کينه بياراستند‬
‫بکردار آتش ز نيزه سوار‬
‫همی گشت بر مرکز کارزار‬
‫بدآنگه که زنگه برو دست يافت‬
‫سنان سوی او کرد و اندر شتافت‬
‫يکی نيزه زد بر کمرگاه اوی‬
‫کز اسبش نگون کرد و برزد بروی‬
‫چو رعد خروشان يکی ويله کرد‬
‫که گفتی بدريد دشت نبرد‬
‫فرود آمد از باره شد نزد اوی‬
‫بران خاک تفته کشيدش بروی‬
‫مر او را بچاره ز روی زمين‬
‫نگون اندر افگند بر پشت زين‬
‫نشست از بر اسب و بالا گرفت‬
‫بترکان چه آمد ز بخت ای شگفت‬
‫بران کوه فرخ برآمد ز پست‬
‫يکی گرگ پيکر درفشی بدست‬
‫بشد پيش ياران و کرد آفرين‬
‫ابر شاه و بر پهلوان زمين‬
‫برون رفت گرگين نهم کينه خواه‬
‫ابا اندريمان ز توران سپاه‬
‫جهانديده و کارکرده دو مرد‬
‫برفتند و جستند جای نبرد‬
‫بنيزه بگشتند و بشکست پست‬
‫کمان برگرفتند هر دو بدست‬
‫بباريد تير از کمان سران‬
‫بروی اندر آورده کرگ اسپران‬
‫همی تير باريد همچون تگرگ‬
‫بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ‬
‫يکی تير گرگين بزد بر سرش‬
‫که بردوخت با ترگ رومی برش‬
‫بلرزيد بر زين ز سختی سوار‬
‫يکی تير ديگر بزد نامدار‬
‫هم آنگاه ترک اندر آمد نگون‬‬‬
‫ز چشمش برون آمد از درد خون‬
‫فرود آمد از باره گرگين چو گرد‬
‫سر اندريمان ز تن دور کرد‬
‫بفتراک بربست و خود برنشست‬
‫نوند سوار نبرده بدست‬
‫بران تند بالا برآمد دمان‬
‫هميدون ببازو بزه بر کمان‬
‫بنيروی يزدان که او بد پناه‬
‫بپيروز بخت جهاندار شاه‬
‫چو پيروز برگشت مرد از نبرد‬
‫درفش دلفروز بر پای کرد‬
‫دهم برته با کهرم تيغ زن‬
‫دو خونی و هر دو سر انجمن‬
‫همی آزمودند هرگونه جنگ‬
‫گرفتند پس تيغ هندی بچنگ‬
‫درفش همايون بدست اندرون‬
‫تو گفتی بجنبد که بيستون‬
‫يکايک بپيچيد ازو برته روی‬
‫يکی تيغ زد بر سر و ترگ اوی‬
‫که تا سينه کهرم بد و نيک گشت‬
‫ز دشمن دل برته بی بيم گشت‬
‫فرود آمد از اسب و او را ببست‬
‫بران زين توزی و خود برنشست‬
‫برآمد ببالا چو شرزه پلنگ‬
‫خروشان يکی تيغ هندی بچنگ‬
‫درفش همايون بدست اندرون‬
‫فگنده بران باره کهرم نگون‬
‫همی گفت شاهست پيروزگر‬
‫هميشه کلاهش بخورشيد بر‬
‫چو از روز نه ساعت اندر گذشت‬
‫ز ترکان نبد کس بران پهن دشت‬
‫کسی را کجا پروراند بناز‬
‫برآيد برو روزگار دراز‬
‫شبيخون کند گاه شادی بروی‬
‫همی خواری و سختی آرد بروی‬
‫ز باد اندر آرد دهدمان بدم‬
‫همی داد خوانيم و پيدا ستم‬
‫بتورانيان بر بد آن جنگ شوم‬
‫بوردگه کردن آهنگ شوم‬
‫چنان شد که پيران ز توران سپاه‬
‫سواری نديد اندر آوردگاه‬
‫روانها گسسته ز تنشان بتيغ‬
‫جهان را تو گفتی نيامد دريغ‬
‫سپهدار ايران و توران دژم‬‬‬
‫فراز آمدند اندران کين بهم‬
‫همی برنوشتند هر دو زمين‬
‫همه دل پر از درد و سر پر ز کين‬
‫بوردگاه سواران ز گرد‬
‫فروماند خورشيد روز نبرد‬
‫بتيغ و بخنجر بگرز و کمند‬
‫ز هر گونه ی برنهادند بند‬
‫فراز آمد آن گردش ايزدی‬
‫از ايران بتوران رسيد آن بدی‬
‫ابا خواست يزدانش چاره نماند‬
‫کرا کوشش و زور و ياره نماند‬
‫نگه کرد پيران که هنگام چيست‬
‫بدانست کان گردش ايزديست‬
‫وليکن بمردی همی کرد کار‬
‫بکوشيد با گردش روزگار‬
‫ازان پس کمان برگرفتند و تير‬
‫دو سالار لشکر دو هشيار پير‬
‫يکی تيرباران گرفتند سخت‬
‫چو باد خزان بر جهد بر درخت‬
‫نگه کرد گودرز تير خدنگ‬
‫که آهن ندارد مر او را نه سنگ‬
‫ببر گستوان برزد و بردريد‬
‫تگاور بلرزيد و دم درکشيد‬
‫بيفتاد و پيران درآمد بزير‬
‫بغلتيد زيرش سوار دلير‬
‫بدانست کمد زمانه فراز‬
‫وزان روز تيره نيابد جواز‬
‫ز نيرو بدو نيم شد دست راست‬
‫هم آنگه بغلتيد و بر پای خاست‬
‫ز گودرز بگريخت و شد سوی کوه‬
‫غمی شد ز درد دويدن ستوه‬
‫همی شد بران کوهسر بر دوان‬
‫کزو بازگردد مگر پهلوان‬
‫نگه کرد گودرز و بگريست زار‬
‫بترسيد از گردش روزگار‬
‫بدانست کش نيست با کس وفا‬
‫ميان بسته دارد ز بهر جفا‬
‫فغان کرد کای نامور پهلوان‬
‫چه بودت که ايدون پياده دوان‬
‫بکردار نخچير در پيش من‬
‫کجات آن سپاه ای سر انجمن‬
‫نيامد ز لشکر ترا يار کس‬
‫وزيشان نبينمت فريادرس‬
‫کجات آنهمه زور و مردانگی‬‬‬
‫سليح و دل و گنج و فرزانگی‬
‫ستون گوان پشت افراسياب‬
‫کنون شاه را تيره گشت آفتاب‬
‫زمانه ز تو زود برگاشت روی‬
‫بهنگام کينه تو چاره مجوی‬
‫چو کارت چنين گشت زنهار خواه‬
‫بدان تات زنده برم نزد شاه‬
‫ببخشايد از دل همی بر تو بر‬
‫که هستس جهان پهلوان سربسر‬
‫بدو گفت پيران که اين خود مباد‬
‫بفرجام بر من چنين بد مباد‬
‫ازين پس مرا زندگانی بود‬
‫بزنهار رفتن گمانی بود‬
‫خود اندر جهان مرگ را زاده ايم‬
‫بدين کار گردن ترا داده ايم‬
‫شنيدستم اين داستان از مهان‬
‫که هرچند باشی بخرم جهان‬
‫سرانجام مرگست زو چاره نيست‬
‫بمن بر بدين جای پيغاره نيست‬
‫همی گشت گودرز بر گرد کوه‬
‫نبودش بدو راه و آمد ستوه‬
‫پياده ببود و سپر برگرفت‬
‫چو نخچيربانان که اندر گرفت‬
‫گرفته سپر پيش و ژوپين بدست‬
‫ببالا نهاده سر از جای پست‬
‫همی ديد پيران مر او را ز دور‬
‫بست از بر سنگ سالار تور‬
‫بينداخت خنجر بکردار تير‬
‫بيامد ببازوی سالار پير‬
‫چو گودرز شد خسته بر دست اوی‬
‫ز کينه بخشم اندر آورد روی‬
‫بينداخت ژوپين بپيران رسيد‬
‫زره بر تنش سربسر بردريد‬
‫ز پشت اندر آمد براه جگر‬
‫بغريد و آسيمه برگشت سر‬
‫برآمدش خون جگر بر دهان‬
‫روانش برآمد هم اندر زمان‬
‫چو شير ژيان اندر آمد بسر‬
‫بناليد با داور دادگر‬
‫بران کوه خارا زمانی طپيد‬
‫پس از کين و آوردگاه آرميد‬
‫زمانه بزهراب دادست چنگ‬
‫بدرد دل شير و چرم پلنگ‬
‫چنينست خود گردش روزگار‬‬‬
‫نگيرد همی پند آموزگار‬
‫چو گودرز بر شد بران کوهسار‬
‫بديدش بر آنگونه افگنده خوار‬
‫دريده دل و دست و بر خاک سر‬
‫شکسته سليح و گسسته کمر‬
‫چنين گفت گودرز کای نره شير‬
‫سر پهلوانان و گرد دلير‬
‫جهان چون من و چون تو بسيار ديد‬
‫نخواهد همی با کسی آرميد‬
‫چو گودرز ديدش چنان مرده خوار‬
‫بخاک و بخون بر طپيده بزار‬
‫فروبرد چنگال و خون برگرفت‬
‫بخورد و بيالود روی ای شگفت‬
‫ز خون سياوش خروشيد زار‬
‫نيايش همی کرد بر کردگار‬
‫ز هفتاد خون گرامی پسر‬
‫بناليد با داور دادگر‬
‫سرش را همی خواست از تن بريد‬
‫چنان بدکنش خويشتن را نديد‬
‫درفی ببالينش بر پای کرد‬
‫سرش را بدان سايه برجای کرد‬
‫سوی لشکر خويش بنهاد روی‬
‫چکان خون ز بازوش چون آب جوی‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*