Home / Short Stories / Anton Chekhov / داستان کوتاه : به اقتضای زمان اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : به اقتضای زمان اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-7

 

به اقتضای زمان

زن و مردی جوان، در اتاق پذیرایی که کاغذ دیواری آن به رنگ آبی آسمانی بود، دل داده و قلوه گرفته بودند .

مرد خوش قیافه، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم می‌خورد :

ــ بدون شما عزیزم، نمی‌توانم زندگی کنم  قسم می‌خورم که‌ این عین حقیقت است

و هم‌چنان‌که به سنگینی نفس می‌زد، ادامه داد :

ــ از لحظه‌ای که شما را دیدم، آرامشم از دست رفت  عزیزم حرف بزنید … عزیزم … آره یا نه ؟

زن جوان، د‌هان کوچک خود را باز کرد تا جواب دهد اما درست در همین لحظه، در اتاق اندکی باز شد و برادرش از لای در گفت :

ــ لی لی، لطفا یک دقیقه بیا بیرون

لی لی از در بیرون رفت و پرسید :

ــ کاری داشتی ؟

ــ عزیزم، ببخش که موی دماغتان شدم ولی … من برادرت هستم و وظیفه‌ی مقدس برادری حکم می‌کند به تو هشدار بدهم … مواظب این یارو باش  احتیاط کن … مواظب حرف زدنت باش … لازم

نیست با او از هر دری حرف بزنی .

ــ او دارد به من پیشنهاد ازدواج می‌کند

ــ من کاری به پیشنهادش ندارم … این تو هستی که باید تصمیم بگیری، نه من … حتی اگر در نظر داری با او ازدواج کنی، باز مواظب حرف زدنت باش … من این حضرت را خوب می‌شناسم … از

آن پست فطرت‌های دهر است  کافیست حرفی بهش بزنی تا فوری گزارش بدهد …

ــ متشکرم ماکس  … خوب شد گفتی … من که نمی‌شناختمش

زن جوان به اتاق پذیرایی بازگشت . پاسخ او به پیشنهاد مرد جوان “بله” بود . ساعتی کنار هم نشستند، بوسه‌ها رد و بدل کردند، همدیگر را در آغوش گرفتند و قسم‌ها خوردند اما … اما زن جوان،

احتیاط خود را از دست نداد : جز از عشق و عاشقی، سخنی بر زبان نیاورد .

آنتوان چخوف

Anton Chekhov-1

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*