Home / Short Stories / داستان کوتاه : صدای چکمه اثر کریستال آربوگاست

داستان کوتاه : صدای چکمه اثر کریستال آربوگاست

Crystal Arbogast

 

صدای چکمه

 
فانی پوتیت عروسك پارچه‌ای محبوبش را زیر بغلش گرفت و چهار زانو جلوی ایوان خانه دایی جونز نشست .
خورشید دیرهنگام بعدازظهری از میان برگهای درخت بزرگ بلوط می‌تابید و نور لرزانش را به روی اتاق می‌انداخت . تمام حواس بچه را نور طلایی خورشید به خود معطوف كرده بود و به گونه‌ای نگاهش به بالا دوخته شده بود كه انگار هیپنوتیزم شده است . صدای صحبت یكنواختی از اتاق می‌آمد .
” الن خوشحالم كه امروز با ما به كلیسا اومدی . چرا شب نمی‌مونی؟ دیگه خیلی دیر شده، قبل از اینكه به خونه برسی هوا تاریك می‌شه ”
مادر فانی جواب داد : ” مهم نیست سالی . می‌دونی كه لیج به شام چقدر حساسه! برای اون و پسرا غذا روی اجاق گذاشتم ولی دوست داره فانی و من خونه باشیم . از این گذشته دوست داره درباره اینكه زن سام بورث تونسته اون رو به كلیسا بكشونه یا نه، خبری بشنوه ”
صدای خنده مادرش، افكار بچه را كه غرق فكر بود پاره كرد، بلند شد و ایستاد . لباسش را روی زیرپیراهنی بیرون آمده‌اش كشید و توی اتاق رفت .
” فانی شال گردنت رو بردار . وقتی خورشید غروب كنه، ‌هوا سرد می‌شه ”
همان‌طور كه دختر كوچولو داشت به طرف صندلی كنار بخاری می‌رفت تا شال گردنش را بردارد، دایی با یك فانوس از در پشتی توی اتاق آمد .
” الن، لازمت می‌شه . فتیله‌اش تازه‌ست و برات پرش كردم ”
الن برادر كوچك‌ترش را به نشانه خداحافظی بوسید و او را آرام در آغوش گرفت . چند ضربه آرام به شكم پف‌كرده زن برادرش زد و گفت : ” آخر هفته برمی‌گردم. چیزای سنگین رو بلند نكنی! اگه احساس تهوع اذیتت كرد، چای نعناع درست كن . برات توی آشپزخانه گذاشتم . راستش تا حالا بچه‌ای مثل اینو ندیدم كه این‌قدر مادرشو اذیت كنه . حتما پسره ”
با شنیدن این حرف، فانی اخم كرد . در خانه او از همه كوچك‌تر و تنها دختر بود و چهار برادر داشت و با شوق هر شب از خدا می‌خواست كه به زن‌دایی‌اش دختر بدهد . تنها دلخوشی بعدی‌اش عروسك پارچه‌ای مورد علاقه‌اش بود كه مادرش برایش درست كرده بود . محكم عروسك را زیر بغلش گرفت و شال گردنش را با همان دست برداشت و با حوصله منتظر شد . زن دایی سالی، آرام لپش را بوسید و فانی را با مهربانی بغل كرد . زن دایی در گوشش گفت : ” اگه یه دختر داشته باشم دوست دارم به بانمكی تو باشه ”
دایی جان سر فانی را نوازش كرد و گفت : ” خداحافظ، اگه مامان گربه پیر، بچه‌ گربه‌هایش رو به دنیا آورد، بهت یه سبد می‌دم تا اونا رو این ور اون ور ببری ”
این حرف روی صورت فانی لبخندی انداخت و ذهنش را از احساس بدی كه درباره پسرها داشت، پاك كرد . الن شال گردنش را روی شانه‌هایش محكم كرد و یك طرف شال گردنش را روی طرف دیگر انداخت، فانوس را كه روشن بود برداشت،‌ دست راست فانی را گرفت و دوتایی به راه افتادند تا مسیر شش كیلومتری تا خانه را طی كنند . باران سنگینی كه در تمام طول هفته گذشته باریده بود جاده را جوری خراب كرده بود كه راه رفتن را غیر ممكن می‌كرد . الن و دخترش از همان مسیر ریل راه‌آهن كه آمده بودند داشتند به طرف خانه برمی‌گشتند . ریل راه‌آهن هشتصد متر از جاده اصلی فاصله داشت . راه‌آهن از راههای پر پیچ و خم كوهستانی می‌گذشت و از روستاها عبور می‌كرد و قطارهایی كه روی آن حركت می‌‌كردند زغال‌ سنگ و الوارهای چوب منطقه را حمل می‌كردند . مادر و دختر از روی ریل راه آهن به طرف خانه به راه افتادند . الن از قطارها و جاهای دوری كه رفته بود برای فانی حرف می‌زد . دختر كوچولو هم دوست داشت تا از شهرهای بزرگ دور دست، از مادرش چیزهایی بشنود . فانی چند بار به شهر رفته بود ولی هیچ وقت از منطقه وایس كانتی خارج نشده بود . فانی حرفهای پدرش درباره عمو جك را به یاد آورد . عمو جك از وایس كانتی حتی از ایالت ویرجینیا هم بیرون رفته بود . او در جای دوری كه اسمش كوبا بود برای آقایی به اسم روزولت جنگیده بود . فانی تعجب می‌كرد كه چرا كوبا با خانه خودشان فرق دارد .
آخرین اشعه‌های نور خورشید در پشت درختان روی كوه در حال ناپدید شدن بودند . سایه‌ها به طرز ترسناكی از پشت درختان جنگل در دو طرف ریل راه آهن نمایان شدند .
صداهای خش‌خشی كه از میان بوته‌ها می‌آمد فانی را می‌ترساند ولی صدای آرام مادرش ترسش را از بین می‌برد .
” بچه هیچی نیست . فقط چند تا روباه هستند ”
صدای ناله جغدی از وسط تاریكی شنیده شد و فانی كه ترسیده بود، محكم دست مادرش را گرفت . بالاخره همه جا تاریك شد و شب رسید . تنها چیزی كه می‌شد دید روشنایی گرم فانوس و سایه خودشان بود كه پشت سر آنها افتاده بود . شبی تاریك و بی‌مهتاب بود . روشنایی ضعیف چند ستاره از میان تكه ابرهایی كه به آرامی حركت می‌كردند دیده می‌شد . فانی روی تكه‌های پراكنده سنگ‌ریزه‌ها سر خورد و الن متوجه شد كه دخترش خسته شده است .
” یه كم استراحت می‌كنیم . گمونم كمتر از دو كیلومتر دیگه مونده ”
الن، فانوس را پایین گذاشت . مادر و دختر سعی كردند در جای راحتی روی ریل راه آهن بنشینند .
” مامی، تاریكی خیلی ترسناكه . خدا ما رو می‌بینه؟ از ما محافظت می‌كنه؟ ”
” آره فانی. یادت می‌یاد كه كشیش جوانی كه تازه اومده توی كلیسا چی گفت؛ خدای خوب همیشه با تو هست،‌ وقتی احتیاجش داری، صداش بزن . بهتره این كاری كه من می‌كنم، انجام بدی ”
” مامی، كدوم كار؟ ”
الن در حالی كه موهای دخترش را نوازش می‌كرد گفت : ” من یكی از دعاهای مخصوص رو می‌خونم ”
فانی داشت به حرف مادرش فكر می‌كرد كه یكدفعه متوجه صدایی شد . صدا از سمتی می‌آمد كه از آنجا آمده بودند، چشمان دخترك به سیاهی مثل قیر دوخته شد . صدا خیلی ضعیف بود ولی مثل بقیه صداهایی كه در طول راه شنیده بود، نبود . صدای آهسته كسی بود كه دارد راه می‌رود و به طرف آنها می‌آید .
” مامی صدا رو می‌شنوی؟ ”
” چه صدایی بچه؟ ”
فانی به مادرش نزدیك‌تر شد و گفت : ” یه نفر داره می‌یاد ”
الن دخترش را برای دلداری بغل كرد و جواب داد : ” فقط داری خیال می‌كنی فانی . به اندازه كافی استراحت كردیم . پاشو بریم خونه، بابات نگران می‌شه ”
الن فانوس را برداشت و دست فانی را گرفت و به راه افتادند . بعد از مدتی، صدایی كه دختر كوچولو را ترسانده بود دوباره شنیده شد . این بار صدای قدمها واضح‌تر بود و قطعا نزدیك‌تر .
صدای سنگین چكمه‌ها از راه دور در تاریكی طنین می‌انداخت .
” مامی دوباره صدا رو شنیدم! ”
” ساكت بچه ”
الن فانوس را بالا گرفت .
” ببین هیچی اونجا نیست ”
فانی دست مادرش را كه در دستش بود فشار داد و عروسك پارچه‌ای را محكم گرفت . صدای ناله جغد هنوز از دوردست می‌آمد و نسیم شبانه، صدای خش‌خش برگ درختان را درمی‌آورد .
الن گفت : ” هوا بوی بارون می‌ده، این باد از بس شدید هست می‌تونه كرمها رو با خودش ببره . دختر كوچولوی من، الان به خونه می‌رسیم، اونجا، پیچ آخره ”
فانی با حرف مادرش آرام شد . ولی در سیاهی پشت سرش، ‌صدای قدمها بلندتر شد . صدای چكمه بود،‌ چكمه‌های سنگین روستایی .
” مامی داره نزدیك‌تر می‌شه! ”
الن فانوس را بلند كرد و به اطراف چرخاند و دوباره گفت : ” ببین بچه، هیچی اونجا نیست . اگه راست می‌گی بگو چیه؛ ‌بیا آواز ” خدای بزرگ”  رو بخونیم ”
فانی با مادرش شروع به خواندن آواز كرد ولی در حالی كه صدای قدمهای سنگین نزدیك‌تر و نزدیك‌تر می‌شد، ‌صدایش به خاطر ترس می‌لرزید .
نمی‌فهمید چرا مادرش متوجه صدا نمی‌شود . صدای آواز الن بلندتر شد و در جلوی نور گرم فانوس، ‌نور ضعیف خانه از وسط درختان سوسو زد . پارس سگی در آن حوالی خواندن آواز را قطع كرد .
” ببین بچه، تقریبا به خونه رسیدیم . تینكر داره به طرف ما می‌آد . تینكر بزرگ و پیر. قبلا شیرها رو توی كوهها دنبال می‌كرد . اون مراقب ماست تا به خونه برسیم ”
” مامی پس بیا تندتر بریم. می‌دونم اونجا هیچی نیست ”
الن اطراف را با فانوس نگاهی كرد و همان‌طور كه به جلو می‌رفتند داد زد : ” اینجا تینكر! بیا پسر! ”
” الن تویی؟ ”
وقتی فانی صدای پدرش را در تاریكی شنید احساس خوشحالی وجودش را پر كرد .
” سلام لیج، متاسفم كه دیر كردم . یه خرده تند اومدم كه برای بچه خسته‌كننده بود . اون خسته شده ”
لیج دخترش را بغل كرد و باقی راه را با خودش به خانه برد . بعد توی خانه، الن به فانی كمك كرد تا لباسهایش را عوض كند و با مهربانی او را به رختخواب برد .
صدای آرامش‌بخش پدر و مادرش از آشپزخانه شنیده می‌شد . حتی صدای خروپف برادرهایش از اتاق پشتی می‌آمد كه او را به خنده انداخت . خوشحال بود كه خودش و مادرش صحیح و سالم به خانه رسیدند.
قبل از اینكه چشمهایش را ببندد صدای مادرش را شنید .
” لیج من صدای پاهایی را می‌شنیدم . نمی‌خواستم بچه رو بترسونم به خاطر همین آواز خوندم و فانوس رو به اطراف چرخوندم و به فانی گفتم كه چیزی وجود نداره تا از اون بترسه . ولی لیج، قبل از اینكه از ریل راه آهن پایین بیاییم برای آخرین بار فانوس رو به اطراف چرخوندم . اون موقع بود چیزی كه دنبالمان می‌كرد را دیدم . شكل یه آدم بود، آدمی كه سر نداشت ”

 

کریستال آربوگاست

Crystal Arbogast

مترجم :  یوسف حیدری

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*