Home / Short Stories / داستان کوتاه : اشتباه اثر آیزاک آسیموف

داستان کوتاه : اشتباه اثر آیزاک آسیموف

Isaac Asimov-1

 

اشتباه

 

دکتر “فینیس ولچ” دانشمند مشهور گفت : بله، البته من میتوانم ارواح مردگان را احضار کنم .

اسکات رابرتسون، استاد جوان زبان و ادبیات انگلیسی، با لبخند پرسید : واقعا دکتر ولچ؟

دانشمند خودش را به طرف استاد جوان کشید و گفت : میخواهم بگویم که … و در حالی که با نگاه چپ و راست را می پایید تا مبادا کسی گوش ایستاده باشد، زیر لب ادامه داد : … نه فقط ارواح، بلکه

خود جسمها را هم می توانم حاضر کنم !

استاد زبان ناباورانه گفت : من فکر نمی کردم چنین چیزی امکان پذیر باشد .

– چرا نباشد؟ این فقط یک جریان ساده انتقال مادی است .

استاد زبان با هیجان گفت : یعنی مسافرتی در زمان. و با تردید افزود : ولی این کار کمی … غیر عادی به نظر می رسد .

– البته نه برای کسی که می داند چگونه این کار را انجام دهد .

– بسیار خب، ممکن است بفرمایید چگونه باید این کار را انجام داد، دکتر ولچ؟

دانشمند گفت : نمی توانم آن را برایت بازگو کنم . همین قدر میتوانم بگویم که من چند تایی از بزرگمردان سرشناس قدیمی را به زمان حاضر آورده ام . کسانی مانند ارشمیدس، گالیله، نیوتون. بیچاره

ها!

استاد زبان مشتاقانه پرسید : آیا از اینجا خوششان آمد؟ فکر می کنم که باید خیلی شیفته دانش امروزین ما شده باشند .

دانشمند گفت : البته شدند . خیلی شیفته شدند، اما شیفتگی شان خیلی طول نکشید .

– چرا مگر چه اشکالی داشت ؟

– راستش هیچ کدامشان نتوانستند خودشان را با روش زندگی امروز ما هماهنگ کنند و به طرز وحشتناکی تنها و وحشت زده بودند، من مجبور شدم آنها را به تاریخ بر گردانم .

– افسوس، خیلی حیف شد .

دانشمند گفت : همینطور است . آنها مغزهای بزرگی بودند . اما مغزهای خشک و انعطاف ناپذیر. ذهنشان جامع و جهانگیر نبود . برای همین به سراغ شکسپیر رفتم .

رابرتسون فریاد زد : کی؟ چی؟ ولچ گفت : داد نزن پسرم، کار پسندیده ای نیست !

– گفتید شکسپیر را به این زمان آوردید ؟ خودِ خود شکسپیر را ؟

– بله جانم، برای هماهنگی بزرگان تاریخ گذشته با زندگی عادی امروز، کسی مورد نیاز بود که ذهنیتش جهان شمول و زمان شمول باشد . کسی که آنقدر مردم را درک کند که قرنها پس از دوران

خودش هم بتواند در میان آنها زندگی کند . حتی به عنوان یادگار، امضایی هم از او گرفتم .

معلم ادبیات با اشتیاق از او پرسید : الان پیشتان هست ؟ می توانم آنرا ببینم ؟

دانشمند گفت : البته، همین جاست .

و پس از آنکه جیبهای جلیقه اش را یکی پس از دیگری جستجو کرد، سرانجام گفت : خودش است، اینجاست .

تکه مقوای کوچکی را که در اصل آگهی و نشانی یک جراح بود، به دست استاد جوان داد که در پشت سفید آن، نام و نام خانوادگی شکسپیر، با دست خطی در هم و پریشان نوشته شده بود .

روبرتسون گفت: چه قیافه ای داشت ؟

– سر طاسی داشت و ریش زشتی صورتش را پوشانده بود . در کل قیافه اش به عکسهایی که از او دیدیم نمی خورد . البته من همه تلاشم را برای خوشایندش انجام دادم . به او گفتم که ما ارزش

والایی برای نمایشنامه هایش قائلیم و هنوز هم آنها را به صحنه می بریم . در واقع که ما آثار او را برجسته ترین نمونه های ادبیات انگلیسی، و حتی شاید دیگر زبانهای دنیا می دانیم .

استاد ادبیات زبان انگلیسی با اشتیاق گفت : خب! خب! دیگر چه ؟

– گفتم که ادیبان، کتابهای بسیاری در شرح و تفسیر آثار او نوشته اند . طبیعی بود که می خواست آن کتابها را ببیند و برای همین چند تایی را برایش از کتابخانه به امانت گرفتم .

استاد ادبیات انگلیسی با اشتیاق فراوان تر گفت : بعد؟ بعد چه شد؟

– خب خیلی شیفته شده بود . البته در برخورد با اصطلاح ها و رویدادهای سال ۱۶۰۰ میلادی به بعد با دشواری هایی روبرو می شد . من، در هر مورد، یک جوری کمکش میکردم . طفلک! به

نظرم هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که کارهایش این قدر مورد توجه قرار بگیرد . مرتب می گفت : رحمت ایزدی بر ما باد، خداوند ما را بیامرزد !

در اینجا دانشمند کمی صبر کرد، سپس به آرامی افزود : بعد به او گفتم که ما حتی در دانشگاه هایمان دوره هایی را برای آموزش آثار شکسپیر اختصاص داده ایم .

استاد ادبیات انگلیسی ذوق زده گفت : بله! بله! خود من هم استاد درسی مانند همین که میگویید، هستم .

ولچ گفت : می دانم جانم . اتفاقا من او را در یکی از کلاسهای شبانه شما که واحدی به نام “آشنایی با شکسپیر و آثار او” را در آن درس می دهید، نام نویسی کردم . آخر هرگز کسی را مانند ویلیام

بیچاره، تشنه آنکه بداند مردم درباره شکسپیر چه می گویند، ندیده بودم . کلاس را با جدیت پیگیری می کرد و درس و مشق های آن را بی کم و کاست انجام می داد .

رابرتسون با دهانی باز و حیرت زده نالید : یعنی می خواهید بگویید ویلیام شکسپیر یکی از شاگردان من بود؟

نمی توانست این موضوع را باور کند . اصلا همچون چیزی به نظرش نشدنی می آمد . یعنی ممکن بود؟ داشت کم کم یکی از شاگردانش را به یاد می آورد که سر طاسی داشت و جور عجیبی حرف

می زد .

دکتر ولچ گفت : البته او را به نام واقعی خودش نام نویسی نکردم، اما چه فرقی می کند ؟ اصلا مهم نیست که اسم مستعارش را چه گذاشته بودم . مهم اینست که نفس این کار اشتباه بود، یک اشتباه

بزرگ، همین! آه …، وقتی فکرش را می کنم …، بیچاره ویلیام !

رابرتسون پرسید : چرا اشتباه بود؟ مگر چه اتفاقی افتاد ؟

ولچ، در حالی که سرش را با تاسف تکان می داد، به دور دست خیره شد و گفت : می خواستی چه بشود؟ ناچار شدم بفرستمش برود به زمان خودش! آخر آن رسوایی خفت بار بیش از حد تحمل او

بود .

استاد ادبیات انگلیسی بیش از گذشته که کم کم ابروهایش در هم گره خورده بود، با صدای گرفته و پر از پرسشی، آهسته پرسید : موضوع رسوایی دیگر چیست، دکتر ؟

دکتر ولچ سرش را رو به استاد جوان زبان و ادبیات انگلیسی برگرداند و راست در چشمهایش نگاه کرد و گفت : کدام رسوایی؟ چطور نمی دانی دوست جوان من! آخر تو در آزمون آخر کار او را

رفوزه کردی!!!

 

آیزاک آسیموف

مترجم : سیامک جولایی

 

Isaac Asimov-3

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*