Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : نگه کرد پيران بلشکر ز دور‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : نگه کرد پيران بلشکر ز دور‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان دوازده رخ‬

به صف شدن دو لشکر در مقابل همدیگر

*‫

‫نگه کرد پيران بلشکر ز دور‬
‫بدان ساز و آن لشکر آراستن‬
‫دل از ننگ و تيمار پيراستن‬
‫در و دشت و کوه و بيابان سنان‬
‫عنان بافته سربسر با عنان‬
‫سپهدار پيران غمی گشت سخت‬
‫برآشفت با تيره خورشيد بخت‬
‫ازان پس نگه کرد جای سپاه‬
‫نيامدش بر آرزو رزمگاه‬
‫نه آوردگه ديد و نه جای صف‬
‫همی برزد از خشم کف را بکف‬
‫برين گونه کمد ببايست ساخت‬
‫چو سوی يلان چنگ بايست آخت‬
‫پس از نامداران افراسياب‬
‫کسی کش سر از کينه گيرد شتاب‬
‫گزين کرد شمشيرزن سی هزار‬
‫که بودند شايسته ی کارزار‬
‫بهومان سپرد آن زمان قلبگاه‬
‫سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه‬
‫بخواند اندريمان و او خواست را‬
‫نهاد چپ لشکر و راست را‬
‫چپ لشکرش را بديشان سپرد‬
‫ابا سی هزار از دليران گرد‬
‫چو لهاک جنگی و فرشيدورد‬
‫ابا سی هزار از دليران مرد‬
‫گرفتند بر ميمنه جايگاه‬
‫جهان سربسر گشت ز آهن سياه‬
‫چو زنگوله ی گرد و کلباد را‬
‫سپهرم که بد روز فرياد را‬
‫برفتند با نيزه ور ده هزار‬
‫بپشت سواران خنجرگزار‬
‫برون رفت رويين رويينه تن‬
‫ابا ده هزار از يلان ختن‬
‫بدان تا دران بيشه اندر چو شير‬
‫کمينگه کند با يلان دلير‬
‫طلايه فرستاد بر سوی کوه‬
‫سپهدار ايران شود زو ستوه‬
‫گر از رزمگه پی نهد پيشتر‬
‫وگر جنبد از خويشتن بيشتر‬
‫سپهدار رويين بکردار شير‬
‫پس پشت او اندر آيد دلير‬
‫همان ديده بان بر سر کوه کرد‬
‫که جنگ سواران بی اندوه کرد‬
‫ز ايرانيان گر سواری ز دور‬
‫عنان تافتی سوی پيکار تور‬
‫نگهبان ديده گرفتی خروش‬
‫همه رزمگاه آمدی زو بجوش‬
‫دو لشکر بروی اندر آورد روی‬
‫همه نامداران پرخاشجوی‬
‫چنين ايستاده سه روز و سه شب‬
‫يکی را بگفتن نجنبيد لب‬
‫همی گفت گودرز گر پشت خويش‬
‫سپارم بديشان نهم پای پيش‬
‫سپاه اندر آيد پس پشت من‬
‫نماند جز از باد در مشت من‬
‫شب و روز بر پای پيش سپاه‬
‫همی جست نيک اختر هور و ماه‬
‫که روزی که آن روز نيک اخترست‬
‫کدامست و جنبش کرا بهترست‬
‫کجا بردمد باد روز نبرد‬
‫که چشم سواران بپوشد بگرد‬
‫بريشان بيابم مگر دستگاه‬
‫بکردار باد اندر آرم سپاه‬
‫نهاده سپهدار پيران دو چشم‬
‫که گودرز رادل بجوشد ز خشم‬
‫کند پشت بر دشت و راند سپاه‬
‫سپاه اندآرد بپشت سپاه‬
‫بروز چهارم ز پيش سپاه‬
‫بشد بيژن گيو تا قلبگاه‬
‫بپيش پدر شد همه جامه چاک‬
‫همی بسمان بر پراگند خاک‬
‫بدو گفت کای باب کارآزمای‬
‫چه داری چنين خيره ما را بپای‬
‫بپنجم فرازآمد اين روزگار‬
‫شب و روز آسايش آموزگار‬
‫نه خورشيد شمشير گردان بديد‬
‫نه گردی بروی هوا بردميد‬
‫سواران بخفتان و خود اندرون‬
‫يکی رابرگ بر نجنبيد خون‬
‫بايران پس از رستم نامدار‬
‫نبودی چو گودرز ديگر سوار‬
‫چينن تا بيامد ز جنگ پشن‬
‫ازان کشتن و رزمگاه گشن‬
‫بلاون که چندان پسر کشته ديد‬
‫سر بخت ايرانيان گشته ديد‬
‫جگر خسته گشستست و گم کرده راه‬
‫نخواهد که بيند همی رزمگاه‬
‫بپيرانش بر چشم بايد فگند‬
‫نهادست سر سوی کوه بلند‬
‫سپهدار کو ناشمرده سپاه‬
‫ستاره شمارد همی گرد ماه‬
‫تو بشناس کاندر تنش نيست خون‬
‫شد ازجنگ جنگاوران او زبون‬
‫شگفت از جهانديده گودرز نيست‬
‫که او را روان خود برين مرز نيست‬
‫شگفت از تو آيد مرا ای پدر‬
‫که شير ژيان از تو جويد هنر‬
‫دو لشکر همی بر تو دارند چشم‬
‫يکی تيز کن مغز و بفروز خشم‬
‫کنون چون جهان گرم و روشن هوا‬
‫بگيرد همی رزم لشکر نوا‬
‫چو اين روزگار خوشی بگذرد‬
‫چو پولاد روی زمين بفسرد‬
‫چو بر نيزه ها گردد افسرده چنگ‬
‫پس پشت تيغ آيد و پيش سنگ‬
‫که آيد ز گردان بپيش سپاه‬
‫که آورد گيردبدين رزمگاه‬
‫ور ايدونک ترسد همی از کمين‬
‫ز جنگ سواران و مردان کين‬
‫بمن داد بايد سواری هزار‬
‫گزين من اندرخور کارزار‬
‫برآريم گرد از کمينگاه شان‬
‫سرافشان کنيم از بر ماه شان‬
‫ز گفتار بيژن بخنديد گيو‬
‫بسی آفرين کرد بر پور نيو‬
‫بدادار گفت از تو دارم سپاس‬
‫تو دادی مرا پور نيکی شناس‬
‫همش هوش دادی و هم زور کين‬
‫شناسای هر کار و جويای دين‬
‫بمن بازگشت اين دلاور جوان‬
‫چنانچون بود بچه ی پهلوان‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*