Home / Short Stories / داستان کوتاه : گجسته دژ اثر صادق هدایت

داستان کوتاه : گجسته دژ اثر صادق هدایت

Hedayat-1

 

گجسته دژ

قصر ماكان بزرگ و محكم دارای سه حصار و هفت بارو بود كه از آهك و ساروج ساخته بودند، و دركمركش كوه نزديك آسی ويشه جلوی آسمان لاجوردی سر بر افراشته بود .

دويست سال پيش اينجا آباد و پر از ساختمان و خانه بود . در آن زمان هر روز طرف عصر ماكان كاكويه با پيشانی بلند و سينه فراخ در ايوان قصر و يا در باروی چپ آن كشيك می كشيد تا دختری كه در رودخانه خودش را می شست ببيند، و بالاخره همان دخترك سبب جوانمرگی ماكان گرديد . ولی از آن پس همه نيروهای ويران كننده طبيعت و آدمها برای خراب كردن آن دست به يكديگر داده بودند، سبزه های ديمی كه از پای ديوارهای نمناك و جرزهای شكسته روئيده بود، از اطراف خرده خرده آنرا می خورد و فشار ميداد، طاقها شكست برداشته بود و ستونها فرو ريخته بود . خاموشی سنگينی روی اين ملك و كشتزارهای دور آن فرمانروائی داشت . چون پس از تسلط پسران سام همه زمين ها خراب و باير مانده بود . جلوی قصر يك رودخانه كوچك مانند نوار سمين زمزمه كنان از ميان چمن زمردگون ماروار می گذشت و آهسته ناپديد می گرديد .

اين كوشك ويران را مردم ده ،گجسته دژ ميناميدند و آنرا بدشگون ميدانستند . اما كسی نمی دانست بوسيله چه افسونی بجای آن همه شكوه پيشين يك مرد لاغر پير، دارای چشمهای درخشان، در باروی چپ اين قصر منزل گزيده بود . اين مرد را خشتون می ناميدند و از برج خارج نميشد مگر غروب آفتاب . وقتيكه دهكده پائين قصر غرق در تاريكی ميشد، آن وقت خشتون خودش را در لباده سياهی مي پيچيد . از باوری چپ قصر بيرون می آمد و روی تپه ای كه مشرف به قصر بود آهسته گردش می كرد و يا چوب خشك جمع می نمود .

آيا او ديوانه يا عاقل، توانگر و يا تنگدست بود؟ اين را كسی نمی دانست، تنها اهالی ده از نگاهش پرهيز ميكردند، و چيزی كه بر هراس مردم ده افزده بود وجود يك دختر بچه بود كه هر روز عصر مي آمد و جلو قصر در رودخانه آب تنی می كرد .

يك روز تنگ عصر كه هوا ملايم و طبيعت آرام بود، و يك دسته كبوتر روی آسمان چرخ می زدند ، روشنك به عادت معمول در رودخانه جلو قصر خودش را می شست . ناگاه ديد آدمی شبيه رهبانان كه ريش بلند خاكستری و بينی برگشته داشت و خودش را در لباده سياهی پيچيده بود به او نزديك شد، آن مرد آهسته جلو آمد و با لبخند گفت :

-دختر جان، اينجا چه می كنی؟…

روشنك كه مشغول پوشيدن لباسش بود گفت :

– خودم را می شويم

– دختر جان، بيهوده مترس! من بجای پدرت هستم !

-پدر من خيلی وقت است كه رفته، من خيلی كوچك بودم كه رفت، درست يادم نيست ولی ريش سياهی داشت، مرا می بوسيد و روی زانويش می نشاند!

– افسوس، من هم دختركی داشتم

– شما همان جادوگر گجسته دژ هستيد ؟

– اين اسمی است كه مردم رويم گذاشته اند

-مردم پشت سر من و مادرم بد گوئی ميكنند، چون می بينند كه تنها آب تنی می كنم، می گويند كه دختر نبايد…

-اين مردم ده را می گوئی بيچاره ها … از جانوران كمترند، آنچه كه آنها را اداره ميكند، اول شكم و بعد شهوت است با يك مشت غضب و يك مشت بايد و نبايد كه كور كورانه به گوش آنها خوانده اند…

-ولی من نمی توانم از آب چشم بپوشم، من برای آب می ميرم . وقتی كه شنا ميكنم، مثل اينست كه همه پرندگان، همه طبيعت با من گفتگو می كنند؛ دلم می خواست همه روزهايم را جلو دريا باشم، زمزمه آب با من حرف می زند مرا می خواند و بسوی خودش می كشاند، شايد من بايستی ماهی شده باشم

-آدميزاد جهان كين است . ما مختصر همه جانورانيم، همه احساسات آنها در ما هست و بعضی از آنها در ما غلبه دارد. بايد آن را كشت…

-برای اينكه ماهی را بكشم، بايد خودم را بكشم . چون از دريا و از آب كه دور می شوم مثل اينست كه يك تكه از هستی من آنجا درخيز آب دريا موج می زند و اندوه بی پايان مرا می گيرد

– ولی تو آنقدر جوان و بچه هستی! گوشه نشينی برای پيران است، وقتی كه از كار و جنبش می افتند

– دلم می خواست يك ماهی می شدم و شنا می كردم، هميشه شنا می كردم

-پدر بزرگ من هم همين واسوس را داشت و آخرش غرق شد

-چه مرگ قشنگی! آدم بميرد: آن هم در آب !…

-نه، او كاملا نمرده … چون آنچه كه بقای روح می گويند حقيقت دارد . به اين معنی كه روح و يا خاصيتهائی از آن در بچه اشخاص حلول می كند . و پدر بزرگ من بچه داشت، پس به كلی نمرده است . ولي روح شخصی هر كسی با تنش می ميرد، چون محتاج به خوراك است و بعد از تن نمی تواند زنده بماند . اين دريچه ايست كه عادت و اخلاق و وسواس و ناخوشی های پدر و مادر را به بچه انتقال می دهد…

….دختر ادامه داد :

-پس پدر شما هم طلا درست می كرد؟-

-نه، او جستجو می كرد، همه مردم معمولی آنرا جستجو می كنند، ولی به چه درد می خورد؟

-پس شما طلا درست كرده ايد؟

-بر فرض هم كه طلا را پيدا كردم، به چه دردم خواهد خورد؟ هفت سال است كه شبها روی زمين نمناك – بيخوابی می كشم، توی كتابها اسرار پيشينيان را جستجو می كنم، رمزها را می خوانم و در چنگال آهنين افسوس ها خرد شده ام . عمرم آفتاب لب بام است و شبهايم سفيد است . آنچه كه اكسير اعظم می گويند، در تو است، در لبخند افسونگر توست نه در دست جادوگر .

– تاكنون كسی با من اين جور حرف نزده، همه مردم بمن خل و ديوانه می گويند

-چون زبان تو را نمی فهمند، چون تو نزديكتر به طبيعت هستی و با زبان گنگ آن آشنائی

-راست است كه من بچه ام، ولی زندگيم آنقدر غمناك است . بنظرم گاهی حرفهای شما را درست نمی فهمم، آنها لغزنده هستند، ولی می خواستم خيلی پيش شما بمانم و بحرف هايتان گوش بدهم . اما مادرم تنهاست و… همه مردم ده از او بدشان می آيد. من هم تنها هستم. آنقدر تنها هستم…

-ما همه مان تنهائيم، نبايد گول خورد، زندگی يك زندان است، زندانهای گوناگون . ولی بعضيها بديوار زندان صورت می كشند و با آن خودشان را سرگرم می كنند بعضيها می خواهند فرار بكنند، دستشان را بيهوده زخم می كنند، و بعضيها هم ماتم می گيرند ولی اصل كار اينست كه بايد خودمان را گول بزنيم، هميشه بايد خودمان را گول بزنيم، ولی وقتی می آيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود … بنظرم امروز زبان در اختيارم نيست،

… چون سالهاست كه بجز با خودم با كسی ديگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه ای در خودم حس می كنم…

-روشنك با تعجب گفت :

آه، مادر جانم آمد

در اينوقت زن بلند بالائی كه چادر سفيد به سرداشت، آهسته نزديك شد، نگاهش را به خشتون دوخته بود

همين كه جلو آمد چند دقيقه در چشمهای يكديگر نگاه كردند، ولی زن روی سبزه ها به حالت غش افتاد . دختر كه آمیخته به اين بحران بود هراسان دويد، سر مادر را روی زانويش گذاشت و نوازش می كرد .

خشتون نزديك رفت و با انگشت پيشانی او را لمس كرد. زن بحال آمد، بلند شد و نشست خشتون دور می شد، در صورتی كه نگاه پر از تحسين دختر دنبال او بود…

راجع به اين زن و مرد حكايتهای شگفت آوری سر زبان مردم ده بود . می گفتند كه اين مرد اسمش خشتون نيست و ملاشمعون يهودی است، هفت سال پيش با يك نفر درويش وارد ديلبر شدند و بعد در خرابه گجسته دژ جای گزيدند، رفيق ملاشمعون پس از چندی نابود شد و كسی نمي دانست چه به سرش آمده . حالت و وضع خشتون اين مسئله را تاييد ميكرد، بعضی می گفتند كه او رياضت كش است، روزی يك بادام ميخورد و با ارواح و جن ها آميزش دارد . برخی معتقد بودند كه از كوه دماوند كبريت احمر آورده و مشغول ساختن كيمياست، رفيقش را كشته و از روی كتاب جفر و طلسمات او كار می كند . دسته ای می گفتند كه در آن بارو گنج پيدا كرده و دو تا دختر كه در ده گم شده بودند كار او می دانستند و معتقد بودند كه هر كس در چشمهای او نگاه بكند افسون خواهد شد . عده ديگر می گفتند كه تمام روز را نماز می خواند و طاعت ميكند . يك نفر قسم می خورد كه بچشم خودش ديده كه ملاشمعون كله مرده از قبرستان دزديده است . و هر وقت نزديك غروب سر و كله خشتون از پشت تپه نمايان می شد مردم ده بسم الله می گفتند . ولی چيزی كه نمی شد انكار كرد اين بود كه چه زمستان و چه تابستان از دود كش با روی چپ قصر پيوسته دود آبی رنگی بيرون می آيد .

چهار ماه بود كه روشنك و مادرش خورشيد، در اين ده آمده بودند و در خانه خودشان نزديك گجسته دژ منزل كرده بودند . اين خانه سالها بود كه خالی و متروک مانده بود . چون يازده سال پيش پدر خورشيد به واسطه شهرت بدی مجبور شد كه خانه اش را ترك بكند . زيرا می گفتند كه اين خانه را جن ها سنگساران كرده اند، در صورتی كه همسايه آنها اين كار را كرده بود تا خانه را به قيمت ارزان بخرد و بالاخره معامله شان نشد، ولی اين خانه بد نام ماند، و شايد مردم ده به مناسبت مجاورت با اين خانه به قصر ماكان گجسته دژ لقب داده بودند .

هشت سال بود كه شوهر خورشيد به طرز مرموزی گم شده بود . چون به او تهمت زده بودند كه جهود است . بعد هم از او كاغذ به اين مضمون رسيد كه تو را ترك كردم ولی اميدوارم روزی كه بر می گردم خودم را به همه بشناسانم .

خورشيد بعد از آنكه چهار سال در خانه پدرش بود ناخوش سخت شد، ساعت های دراز در غش بود و بعد ازين ناخوشی هر شب در خواب بلند می شد و راه می افتاد و بعد برمی گشت و دوباره می خوابيد . امسال كه پدرش مرد اين خانه پرت را در اين ده سهم ارث او دادند . او هم با ماهيانه كمی كه داشت آمده بود در اينجا زندگی می كرد .

ولی از يكطرف شهرت بد اين خانه و از طرف ديگر حالت مرموز خورشيد كه شبها در خواب گردش می كرد همه ی اهل ده را بد گمان كرده بود بطوری كه اين مادر و دختر را همدست خشتون می دانستند .

پس از ملاقات خشتون با مادر روشنك در همان شب وقتی كه همه جنبندگان خاموش شدند و دهكده پائين قصر در خواب غوطه ور شد، خورشيد به عادت هر شب از توی رختخواب بلند شد، با چشمهای بسته آهسته سر بالين دخترش رفت، به دقت نفس كشيدن او را گوش داد، سپس چادر سفيدی به سرش پيچيد و با گامهای شمرده از خانه اش بيرون آمد ولی خط سير او امشب عوض شد، پس از كمی ترديد راه باريك و خطرناكی كه به گجسته دژ می رفت در پيش گرفت .

جلو باروی چپ قصر كمی تأمل كرد ولی بعد در چوبی را پس زد و داخل دالان تاريكی شده آن را پيمود .

در ديگری را طرف دست راست باز كرد و از پنج پله نمناك پائين رفت و در سردابه ای وارد شد كه هوای آنجا سنگين و نمناك بود . پيسوز كوچكی ميان آن می سوخت، خورشيد كنار اطاق ايستاده، دست هايش را روی هم گذاشت و سرش را پائين انداخت، ولی صورت استخوانی و پای چشم های كبود او جلوی روشنائی كوره ترسناك می نمود .

خشتون كوچك و لاغر، با ريش بلند و لبهای نازك و پيشانی چين خورده، جلو كوره نشسته بود . با وجود حرارت آن لباده چركی به خودش پيچيده بود . و چشمهايش به بوته ای كه روی آتش بود خيره شده بود .

دست راست را با انگشتان بلند روی زانويش گذاشته بود . با وضع اسرار آميز اين مرد، اطاق غار مانند او،شمشير زنگ زده ای كه بديوار آويزان بود، شيشه و قرع و انبيق، بوی دوايی كه در هوا پراكنده بود، همه آنها با فقر او جور می آمد، بطوری كه انسان از روی نااميدی از خودش می پرسيد آيا چه فكری در پشت پيشانی اين مرد كه گردن لاغر و كله بزرگ و استخوان بندی برجسته دارد پرواز می كند؟

چند دقيقه در خاموشی گذشت بدون اينكه خشتون رويش را برگرداند و به ميهمان تازه وارد نگاه بكند .

سپس بلند شد، آهسته جلو زن رفت و با لحن آمرانه گفت :

-هان مي دانستم … امشب دست خالی آمدی، او را نياوردی ! اما فردا شب از چنگ من جان بدر نمی بری .

فردا شب همينطور كه دخترت خوابيده . بغلش مي زني، مبادا بيدار بشود، بدقت او را در پتو می پيچی می آوری اينجا … گفتم كه نبايد بيدار بشود، خوب می شنوی؟ … اگر در راه تكان خورد، می ايستی تا دوباره بخوابد، آنوقت او را می آوری توی همين اطاق می دهی به دست من … خوب می شنوی، هان؟

سر خورشيد پائين تر افتاده بود، بد جوری نفس می كشيد و چكه های عرق از روی شقيقه هايش سرازير شده بود. خشتون كمی تأمل كرد و دوباره گفت:

– آيا خوب می شنوی چه ميگويم؟ فردا شب او را می آوری . حالا فهميدی ؟

زن با صدای خراشيده گفت :

” … آری ”

-برو، از همان راهی كه آمدي برمی گردی . اما فردا شب يادت نمی رود، دخترت را می آوری … او را می آوری اينجا بدست من می سپاری …

خورشيد كمی تأمل كرد بعد با گامهای شمرده از در بيرون رفت .

در اين ساعت چشمهای خشتون با پرتو ناخوشی می درخشيد . روی لبهای نازكش لبخند تمسخر آميزی نقش بست، نز ديك كوره رفت و مايع سبز مايل بزنگاری را كه در بوته بود نگاه كرد، برگشت به ميان سردابه ، دستهای استخوانيش را تكان می داد و ديوانه وار می گفت :

فردا شب سه قطره خون به اكسير من، به نطفه طلا روح می دمد . سه قطره خون دختر باكره، فردا شب ..!

استادانم همه خون جگر خوردند و به مقصود نرسيدند . آخری آنها بدست خودم كشته شد و همه اسرار جادوگران مصر و كلده و آشور برای من ماند … من نتيجه دست رنج آنها را خواهم برد … هفت سال است كه مانند مردگان به سر می برم، از همه خوشيها چشم پوشيدم، زن و بچه ام را ترك كردم، زير زمين مدفون شدم … اما فردا… نه، پس فردا از زير زمين بيرون می آيم و همه اين خوشيهای روی زمين از آن من خواهد بود … همه اين مردمی كه از من بيزارند به خاك پايم می افتند . آرزو می كنند كه به آنها فحش بدهم، دامن قبايم را می بوسند …

پول… پول… (قهقهه خنده )… طلا پيشم از خاكستر هم پست تر می شود . همه مرا عقل كل می پندارند، اسمم سر زبانهاست . پول، كيف، زن، زمين و آسمان و خداها همه زير نگينم خواهند آمد، فردا شب همه اينها با يه چكه خون، سه قطره از آخرين خون تن آن دختر … آری، چرا بدست من كشته نشود؟ چرا قربانی اكسير اعظم نشود؟

البته بهتر است از اينكه قربانی شهوت راني اين مردم معمولی بشود كه به موشكافی روح او پی نمی برند … ولی جسم او كه روح ندارد در اختيار من می ماند، مال من است … (قهقهه خنده ) طلا .. چه فلز نجيبی است، چه رنگ دلكش و چه صدای مطبوعی دارد ، چه طلسمی است كه دنيا و آخرت و همه افسانه های بشر دست به سينه دور آن می گردند!… طلا… طلا…!

صدای او در سياه چال پيچيد، ناگهان جلو كوره ايستاده خفه شد و چشمش را به مايع سبز مايل بزنگاری دوخت و دوباره همان حالت بدبخت فلك زده را به خود گرفت و كنار كوره خزيد .

روز بعد همه وقت خشتون صرف درست كردن يك تخت چوبی دراز شد كه جلو كوره آتش پايه های آن را به زمين كوبيد و پارچه سفيد روی آن كشيد . با اولين نگاه تغييرات زياد در وضع غار ديده مي شد : قرع و انبيق با شيشه های گوناگون دور او بود . جلو پيسوز ورق كتاب خطی باز بود كه رويش خطوط هندسی كشيده شده بود و علامتهائی بخط قرمز رويش بود شمشير زنگ زده ای كنج اطاق در دسترس خودش گذاشته بود و روی مايع سبز مايل بزنكاری ته بوته بخار سفيدی موج می زد كه طرف توجه خشتون بود و هر دقيقه با بی تابی بر می گشت و بدر نگاه می كرد .

به همان ساعت شب پيش در باز شده و خورشيد كه چيز سفيد پيچيده ای را بغل گرفته بود وارد شد .

خشتون همينكه او را ديد، بلند شد جلو رفت و بالحن آمرانه ای گفت :

-می دانستم كه او را می آوری . بده من حالا آزادی، اما مبادا به كسی بروز بدهی؟ تا دو روز ديگر تو نمی توانی حرف بزنی، حالا بده به من…

آن سفيد پيچيده را از دست زن گرفت، برد روی تخت چوبی جلو كوره گذاشت، سر خورشيد روی سينه اش خم شده بود، عرق می ريخت، بعد با گامهای شمرده از در بيرون رفت .

ولی مثل اينكه دقيقه های خشتون قيمتی بود . با شتاب سفيد را پس زد . صورت روشنك با موهای ژوليده و مژه های بلند از زير آن بيرون آمد كه چشمهايش بسته بود و آهسته نفس می كشيد . خشتون سرش را نزديك او برد، نفس مرتب او را گوش داد . بچه عرق می ريخت . بعد خشتون شمشير را از گوشه اطاق برداشت .

چيزی زير لب خواند و با نوك شمشير روی زمين، دور تخت را خط كشيد و خودش بالای سر دختر در خط ايستاد . از روی ورق كتابی جلو روشنائی پيسوز شروع كرد بخواندن عزايم . بعد از آنكه تمام شد دستها و پاهای روشنك را محكم به نيمكت بست، شمشير را برداشت و به يك ضربت سر آنرا در گلوی روشنك فرو برد . خون از گلويش فوران كرد . و به سر و روی خشتون پاشيده شد . او با آستين لباده اش صورت خود را پاك كرد . دوباره به زبان مرموزی شروع كرد به دعا خواندن . جلو روشنائی كوره با صورت خون آلود، چشمهائی كه بی اندازه باز شده بود و ريش زير چانه اش كه تكان می خورد، به شكل مرموزی در آمده بود . در اين بين روشنك تكان سختی خورد و سرش از تخت آويزان شد . خشتون از كنار تخت شيشه دهن گشادی را برداشت كه مانند قيف ته آن باريك می شد و زير گلوی او نگه داشت . دختر دوباره تكان سخت تری خورد و گردنش كج شد . خشتون سر خون آلود او را گرفت برگردانيد، ولی در اين وقت چكه های خون به ندرت از گلويش می چكيد و خشتون بدقت هرچه تمامتر آنها را در شيشه های متعدد می گرفت . شيشه ديگری برداشت، گلوی دختر را فشار داد، بعد پيسوز را بلند كرد و نزديك برد و سه قطره از آخرين چكه های خون تن او در شيشه چكيد . ولی جلو روشنائی لرزان پيسوز لكه ماه گرفته روی پيشانی روشنك را ديد و دخترش را شناخت .

همينكه دختر خود را شناخت هراسان پيسوز را پرت كرد كه بزمين افتاد و خاموش شد و شيشه ای را كه در دست داشت بلند كرد و فرياد كشيد :

– كيميا… كيميا… سه قطره خون… خون دخترم… خون روشنك…

بعد شيشه را چنان فشار داد كه در دستش شكست و خرده های آنرا بطرف بوته پرتاب كرد : بوته از روی سه پايه برگشت، مايع زنگاری آن روی زمين پخش شد و آتش شعله زد:

تا صبح مردم ده هلهله كنان تماشای دود و آتش را می كردند كه از گجسته دژ زبانه می كشيد .

 

صادق هدایت

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*