Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشنيد هومان بدو گفت زه‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشنيد هومان بدو گفت زه‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان دوازده رخ‬

کشته شدن هومان بدست بیژن

*‫

‫چو بشنيد هومان بدو گفت زه‬
‫زره را بکينم تو بستی گره‬
‫ز يزدان سپاس و بدويم پناه‬
‫کت آورد پيشم بدين رزمگاه‬
‫بلشکر بران سان فرستمت باز‬
‫که گيو از تو ماند بگرم و گداز‬
‫سرت را ز تن دور مانم نه دير‬
‫چنان کز تبارت فراوان دلير‬
‫چه سودست کمد بنزديک شب‬
‫رو اکنون بزنهار تاريک شب‬
‫من اکنون يکی باز لشگر شوم‬
‫بشبگير نزديک مهتر شوم‬
‫وزآنجا دمان گردن افراخته‬
‫بيايم نبرد ترا ساخته‬
‫چنين پاسخ آورد بيژن که شو‬
‫پست باد و آهرمنت پيشرو‬
‫همه دشمنان سربسر کشته باد‬
‫گر آواره از جنگ برگشته باد‬
‫چو فردا بيايی بوردگاه‬
‫نبيند ترا نيز شاه و سپاه‬
‫سرت را چنان دور مانم ز پای‬
‫کزان پس بلشکر نيايدت رای‬
‫وزآن جايگه روی برگاشتند‬
‫بشب دشت پيکار بگذاشتند‬
‫بلشکر گه خويش بازآمدند‬
‫بر پهلوانان فراز آمدند‬
‫همه شب بخواب اند آسيب شيب‬
‫ز پيکارشان دل شده ناشکيب‬
‫سپيده چو از کوه سربردميد‬
‫شد آن دامن تيره شب ناپديد‬
‫بپوشيد هومان سليح نبرد‬
‫سخن پيش پيران همه ياد کرد‬
‫که من بيژن گيو را خواستم‬
‫همه شب همی جنگش آراستم‬
‫يکی ترجمان را ز لشکر بخواند‬
‫بگلگون بادآورش برنشاند‬
‫که رو پيش بيژن بگويش که زود‬
‫بيايی دمان گر من آيم چو دود‬
‫فرستاده برگشت و با او بگفت‬
‫که با جان پاکت خرد باد جفت‬
‫سپهدار هومان بيامد چو گرد‬
‫بدان تا ز بيژن بجويد نبرد‬
‫چو بشنيد بيژن بيامد دمان‬
‫بسيچيده جنگ با ترجمان‬
‫بپشت شباهنگ بر بسته تنگ‬
‫چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ‬
‫زره با گره بر بر پهلوی‬
‫درفشان سر از مغفر خسروی‬
‫بهومان چنين گفت کای بادسار‬
‫ببردی ز من دوش سر ياددار‬
‫اميدستم امروز کين تيغ من‬
‫سرت را ز بن بگسلاند ز تن‬
‫که از خاک خيزد ز خون تو گل‬
‫يکی داستان اندر آری بدل‬
‫که با آهوان گفت غرم ژيان‬
‫که گر دشت گردد همه پرنيان‬
‫ز دامی که پای من آزادگشت‬
‫نپويم بران سوی آباد دشت‬
‫چنين داد پاسخ که امروز گيو‬
‫بماند جگر خسته بر پور نيو‬
‫بچنگ منی در بسان تذرو‬
‫که بازش برد بر سر شاخ سرو‬
‫خروشان و خون از دو ديده چکان‬
‫کشانش بچنگال و خونش مکان‬
‫بدو گفت بيژن که تا کی سخن‬
‫کجا خواهی آهنگ آورد کن‬
‫بکوه کنابد کنی کارزار‬
‫اگر سوی زيبد برآرای کار‬
‫که فريادرسمان نباشد ز دور‬
‫نه ايران گرايد بياری نه تور‬
‫برانگيختند اسب و برخاست گرد‬
‫بزه بر نهاده کمان نبرد‬
‫دو خونی برافراخته سر بماه‬
‫چنان کينه ور گشته از کين شاه‬
‫ز کوه کنابد برون تاختند‬
‫سران سوی هامون برافراختند‬
‫برفتند چندانک اندر زمی‬
‫نديدند جايی پی آدمی‬
‫نه بر آسمان کرگسان را گذر‬
‫نه خاکش سپرده پی شير نر‬
‫نه از لشکران يار و فريادرس‬
‫بپيرامن اندر نديدند کس‬
‫نهادند پيمان که با ترجمان‬
‫نباشند در چيرگی بدگمان‬
‫بدان تا بد و نيک با شهريار‬
‫بگويند ازين گردش روزگار‬
‫که کردار چون بود و پيکار چون‬
‫چه زاری رسيد اندرين دشت خون‬
‫بگفتند و زاسبان فرود آمدند‬
‫ببند زره بر کمر برزدند‬
‫بر اسبان جنگی سواران جنگ‬
‫يکی برکشيدند چون سنگ تنگ‬
‫چو بر بادپايان ببستند زين‬
‫پر از خشم گردان و دل پر ز کين‬
‫کمانها چوبايست برخاستند‬
‫بميدان تنگ اندرون تاختند‬
‫چپ و راست گردان و پيچان عنان‬
‫همان نيزه و آب داده سنان‬
‫زره شان درآورد شد لخت لخت‬
‫نگر تا کرا روز برگشت و بخت‬
‫دهنشان همی از تبش مانده باز‬
‫بب و بسايش آمد نياز‬
‫پس آسوده گشتند و دم برزدند‬
‫بران آتش تيز نم برزدند‬
‫سپر برگرفتند و شمشير تيز‬
‫برآمد خروشيدن رستخيز‬
‫چو بر درفشان که از تيره ميغ‬
‫همی آتش افروخت ازهردو تيغ‬
‫زآهن بدان آهن آبدار‬
‫نيامد بزخم اندرون تابدار‬
‫بکردارآتش پرنداوران‬
‫فرو ريخت ازدست کنداوران‬
‫نبد دسترسشان بخون ريختن‬
‫نشد سير دلشان زآويختن‬
‫عمود از پس تيغ برداشتند‬
‫از اندازه پيکار بگذاشتند‬
‫ازان پس بران بر نهادند کار‬
‫که زور آزمايند در کارزار‬
‫بدين گونه جستند ننگ و نبرد‬
‫که از پشت زين اندر آرند مرد‬
‫کمربند گيرد کرا زور بيش‬
‫ربايد ز اسب افگند خوار پيش‬
‫ز نيروی گردان دوال رکيب‬
‫گسست اندر آوردگاه از نهيب‬
‫هميدون نگشتند ز اسبان جدا‬
‫نبودند بر يکدگر پادشا‬
‫پس از اسب هر دو فرود آمدند‬
‫ز پيکار يکبار دم برزدند‬
‫گرفته بدست اسپشان ترجمان‬
‫دو جنگی بکردار شير دمان‬
‫بدان ماندگی باز برخاستند‬
‫بکشتی گرفتن بياراستند‬
‫زشبگير تا سايه گسترد شيد‬
‫دو خونی ازين سان به بيم و اميد‬
‫همی رزم جستند يک با دگر‬
‫يکی را ز کينه نه برگشت سر‬
‫دهن خشک و غرقه شده تن در آب‬
‫ازان رنج و تابيدن آفتاب‬
‫وزان پس بدستوری يکدگر‬
‫برفتند پويان سوی آبخور‬
‫بخورد آب و برخاست بيژن بدرد‬
‫ز دادار نيکی دهش ياد کرد‬
‫تن از درد لرزان چو از باد بيد‬
‫دل از جان شيرين شده نااميد‬
‫بيزدان چنين گفت کای کردگار‬
‫تو دانی نهان من و آشکار‬
‫اگر داد بينی همی جنگ ما‬
‫برين کينه جستن بر آهنگ ما‬
‫ز من مگسل امروز توش مرا‬
‫نگه دار بيدار هوش مرا‬
‫جگر خسته هومان بيامد چو زاغ‬
‫سيه گشت از درد رخ چون چراغ‬
‫بدان خستگی باز جنگ آمدند‬
‫گرازان بسان پلنگ آمدند‬
‫همی زور کرد اين بران آن برين‬
‫گه اين را بسودی گه آنرا زمين‬
‫ز بيژن فزون بود هومان بزور‬
‫هنر عيب گردد چو برگشت هور‬
‫ز هر گونه زور آزمودند و بند‬
‫فراز آمد آن بند چرخ بلند‬
‫بزد دست بيژن بسان پلنگ‬
‫ز سر تا ميانش بيازيد چنگ‬
‫گرفتش بچپ گردن و راست ران‬
‫خم آورد پشت هيون گران‬
‫برآوردش از جای و بنهاد پست‬
‫سوی خنجر آورد چون باد دست‬
‫فرو برد و کردش سر از تن جدا‬
‫فگندش بسان يکی اژدها‬
‫بغلتيد هومان بخاک اندرون‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*