Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنين داد پاسخ پدر را پسر‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنين داد پاسخ پدر را پسر‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان دوازده رخ‬

رفتن بیژن به جنگ تن به تن با هومان

*‫

‫چنين داد پاسخ پدر را پسر‬
‫که ای پهلوان جهان سربسر‬
‫مرا هوش و جان و جهان اين يکيست‬
‫بچشمم چنين جان او خوار نيست‬
‫بدو گفت گودرز کای مهربان‬
‫جز اين برد بايد بوی بر گمان‬
‫که هر چند بيژن جوانست و نو‬
‫بهر کار دارد خرد پيشرو‬
‫و ديگر که اين جای کين جستنست‬
‫جهان را ز آهرمنان شستنست‬
‫بکين سياوش بفرمان شاه‬
‫نشايد بپيوند کردن نگاه‬
‫و گر بارد از ابر پولاد تيغ‬
‫نشايد که دارم ما جان دريغ‬
‫نشايد شکستن دلش را بجنگ‬
‫بگوشيدنش جامه ی نام و ننگ‬
‫که چون کاهلی پيشه گيرد جوان‬
‫بماند منش پست و تيره روان‬
‫چو پاسخ چنين يافت چاره نبود‬
‫يکی با پسر نيز بند آزمود‬
‫بگودرز گفت ای جهان پهلوان‬
‫بجايی که پيکار خيزد بجان‬
‫مرا خود شب و روز کارست پيش‬
‫چرا داد بايد مرا جان خويش‬
‫نه فرزند بايد نه گنج و سپاه‬
‫نه آزرم سالار و فرمان شاه‬
‫اگر جنگ جويد سليحش کجاست‬
‫زره دارد از من چه بايدش خواست‬
‫چنين گفت پيش پدر رزمساز‬
‫که ما را بدرع تو نايد نياز‬
‫برانی که اندر جهان سربسر‬
‫بدرع تو جويند مردان هنر‬
‫چو درع سياوش نباشد بجنگ‬
‫نجويند گردنکشان نام و ننگ‬
‫برانگيخت اسب از ميان سپاه‬
‫که آيد ز لشکر بوردگاه‬
‫چو از پيش گودرز شد ناپديد‬
‫دل گيو ز اندوه او بردميد‬
‫پشيمان شد از درد دل خون گريست‬
‫نگر تا غم و مهر فرزند چيست‬
‫يکی بسمان برفرازيد سر‬
‫پر از خون دل از درد خسته جگر‬
‫بدادار گفت ار جهانداوری‬
‫يکی سوی اين خسته دل بنگری‬
‫نسوزی تو از جان بيژن دلم‬
‫که ز آب مژه تا دل اندر گلم‬
‫بمن بازبخشش تو ای کردگار‬
‫بگردان ز جانش بد روزگار‬
‫بيامد پرانديشه دل پهلوان‬
‫پراز خون دل ازبهر رفته جوان‬
‫بدل گفت خيره بيازردمش‬
‫چرا خواسته پيش ناوردمش‬
‫گر او را ز هومان بد آيد بسر‬
‫چه بايد مرا درع و تيغ و کمر‬
‫بمانم پر از حسرت و درد و خشم‬
‫پر از آرزو دل پر از آب چشم‬
‫وزانجا دمان هم بکردار گرد‬
‫بپيش پسر شد بجای نبرد‬
‫بدو گفت ما را چه داری بتنگ‬
‫همی تيزی آری بجای درنگ‬
‫سيه مار چندان دمد روز جنگ‬
‫که از ژرف دريا برآيد نهنگ‬
‫درفشيدن ماه چندان بود‬
‫که خورشيد تابنده پنهان بود‬
‫کنون سوی هومان شتابی همی‬
‫ز فرمان من سر بتابی همی‬
‫چنين برگزينی همی رای خويش‬
‫ندانی که چون آيدت کار پيش‬
‫بدو گفت بيژن که ای نيو باب‬
‫دل من ز کين سياوش متاب‬
‫که هومان نه از روی وز آهنست‬
‫نه پيل ژيان و نه آهرمنست‬
‫يکی مرد جنگست و من جنگجوی‬
‫ازو برنتابم ببخت تو روی‬
‫نوشته مگر بر سرم ديگرست‬
‫زمانه بدست جهانداورست‬
‫اگر بودنی بود دل را بغم‬
‫سزد گر نداری نباشی دژم‬
‫چو بنشيد گفتار پور دلير‬
‫ميان بسته ی جنگ برسان شير‬
‫فرودآمد از ديزه ی راهجوی‬
‫سپر داد و درع سياوش بدوی‬
‫بدو گفت گر کارزارت هواست‬
‫چنين بر خرد کام تو پادشاست‬
‫برين باره ی گامزن برنشين‬
‫که زير تو اندر نوردد زمين‬
‫سليحم هميدون بکار آيدت‬
‫چو با اهرمن کارزار آيدت‬
‫چو اسب پدر ديد بر پای پيش‬
‫چو باد اندر آمد ز بالای خويش‬
‫بران باره ی خسروی برنشست‬
‫کمربست و بگرفت گرزش بدست‬
‫يکی ترجمان را ز لشکر بجست‬
‫که گفتار ترکان بداند درست‬
‫بيامد بسان هژبر ژيان‬
‫بکين سياوش بسته ميان‬
‫چو بيژن بنزديک هومان رسيد‬
‫يکی آهنين کوه پوشيده ديد‬
‫ز جوشن همه دشت روشن شده‬
‫يکی پيل در زير جوشن شده‬
‫ازان پس بفرمود تا ترجمان‬
‫يکی بانگ برزد بران بدگمان‬
‫که گر جنگ جويی يگی بازگرد‬
‫که بيژن همی با تو جويد نبرد‬
‫همی گويد ای رزم ديده سوار‬
‫چه پويانی اسب اندرين مرغزار‬
‫کز افراسياب اندر آيدت بد‬
‫ز توران زمين بر تو نفرين سزد‬
‫بکينه پی افگنده و بدخوی‬
‫ز ترکان گنهکارتر کس توی‬
‫عنان بازکش زين تگاور هيون‬
‫کت اکنون ز کينه بجوشيد خون‬
‫يکی برگزين جايگاه نبرد‬
‫بدشت و در و کوه با من بگرد‬
‫وگر در ميان دو رويه سپاه‬
‫بگردی بلاف از پی نام و جاه‬
‫کجا دشمن و دوست بيند ترا‬
‫دل اکنون کجا برگزيند ترا‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*