Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫خبر شد کز ايران يکی کاروان‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫خبر شد کز ايران يکی کاروان‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان بيژن و منيژه‬

آمدن منیژه به نزد رستم دستان برای کمک گرفتن

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫خبر شد کز ايران يکی کاروان‬
‫بيامد بر نامور پهلوان‬
‫ز هر سو خريدار بنهاد گوش‬
‫چو آگاهی آمد ز گوهر فروش‬
‫خريدار ديبا و فرش و گهر‬
‫بدرگاه پيران نهادند سر‬
‫چو خورشيد گيتی بياراستی‬
‫بدان کلبه بازار برخاستی‬
‫منيژه خبر يافت از کاروان‬
‫يکايک بشهر اندر آمد دوان‬
‫برهنه نوان دخت افراسياب‬
‫بر رستم آمد دو ديده پر آب‬
‫برو آفرين کرد و پرسيد و گفت‬
‫همی بستين خون مژگان برفت‬
‫که برخوردی از جان وز گنج خويش‬
‫مبادت پشيمانی از رنج خويش‬
‫بکام تو بادا سپهر بلند‬
‫ز چشم بدانت مبادا گزند‬
‫هر اميد دل را که بستی ميان‬
‫ز رنجی که بردی مبادت زيان‬
‫هميشه خرد بادت آموزگار‬
‫خنک بوم ايران و خوش روزگار‬
‫چه آگاهی استت ز گردان شاه‬
‫ز گيو و ز گودرز و ايران سپاه‬
‫نيامد بايران ز بيژن خبر‬
‫نيايش نخواهد بدن چاره گر‬
‫که چون او جوانی ز گودرزيان‬
‫همی بگسلاند بسختی ميان‬
‫بسودست پايش ز بند گران‬
‫دو دستش ز مسمار آهنگران‬
‫کشيده بزنجير و بسته ببند‬
‫همه چاه پرخون آن مستمند‬
‫نيابم ز درويشی خويش خواب‬
‫ز ناليدن او دو چشمم پر آب‬
‫بترسيد رستم ز گفتار اوی‬
‫يکی بانگ برزد براندش ز روی‬
‫بدو گفت کز پيش من دور شو‬
‫نه خسرو شناسم نه سالارنو‬
‫ندارم ز گودرز و گيو آگهی‬
‫که مغزم ز گفتار کردی تهی‬
‫برستم نگه کرد و بگريست زار‬
‫ز خواری بباريد خون بر کنار‬
‫بدو گفت کای مهتر پرخرد‬
‫ز تو سرد گفتن نه اندر خورد‬
‫سخن گر نگويی مرانم ز پيش‬
‫که من خود دلی دارم از درد ريش‬
‫چنين باشد آيين ايران مگر‬
‫که درويش را کس نگويد خبر‬
‫بدو گفت رستم که ای زن چبود‬
‫مگر اهرمن رستخيزت نمود‬
‫همی بر نوشتی تو بازار من‬
‫بدان روی بد با تو پيکار من‬
‫بدين تندی از من ميازار بيش‬
‫که دل بسته بودم ببازار خويش‬
‫و ديگر بجايی که کيخسروست‬
‫بدان شهر من خود ندارم نشست‬
‫ندانم همی گيو و گودرز را‬
‫نه پيموده ام هرگز آن مرز را‬
‫بفرمود تا خوردنی هرچ بود‬
‫نهادند در پيش درويش زود‬
‫يکايک سخن کرد ازو خواستار‬
‫که با تو چرا شد دژم روزگار‬
‫چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه‬
‫چه داری همی راه ايران نگاه‬
‫منيژه بدو گفت کز کار من‬
‫چه پرسی ز بدبخت و تيمار من‬
‫کزان چاه سر با دلی پر ز درد‬
‫دويدم بنزد تو ای رادمرد‬
‫زدی بانگ بر من چو جنگاوران‬
‫نترسيدی از داور داوران‬
‫منيژه منم دخت افراسياب‬
‫برهنه نديدی رخم آفتاب‬
‫کنون ديده پرخون و دل پر ز درد‬
‫ازين در بدان در دوان گردگرد‬
‫همی نان کشکين فرازآورم‬
‫چنين راند يزدان قضا بر سرم‬
‫ازين زارتر چون بود روزگار‬
‫سر آرد مگر بر من اين کردگار‬
‫چو بيچاره بيژن بدان ژرف چاه‬
‫نبيند شب و روز خورشيد و ماه‬
‫بغل و بمسمار و بند گران‬
‫همی مرگ خواهد ز يزدان بران‬
‫مرا درد بر درد بفزود زين‬
‫نم ديدگانم بپالود زين‬
‫کنون گرت باشد بايران گذر‬
‫ز گودرز کشواد يابی خبر‬
‫بدرگاه خسرو مگر گيو را‬
‫ببينی و گر رستم نيو را‬
‫بگويی که بيژن بسختی درست‬
‫اگر دير گيری شود کار پست‬
‫گرش ديد خواهی مياسای دير‬
‫که بر سرش سنگست و آهن بزير‬
‫بدو گفت رستم که ای خوب چهر‬
‫که مهرت مبراد از وی سپهر‬
‫چرا نزد باب تو خواهشگران‬
‫نينگيزی از هر سوی مهتران‬
‫مگر بر تو بخشايش آرد پدر‬
‫بجوشدش خون و بسوزد جگر‬
‫گر آزار بابت نبودی ز پيش‬
‫ترا دادمی چيز ز اندازه بيش‬
‫بخواليگرش گفت کز هر خورش‬
‫که او را ببايد بياور برش‬
‫يکی مرغ بريان بفرمود گرم‬
‫نوشته بدو اندرون نان نرم‬
‫سبک دست رستم بسان پری‬
‫بدو درنهان کرد انگشتری‬
‫بدو داد و گفتش بدان چاه بر‬
‫که بيچارگان را توی راهبر‬
‫منيژه بيامد بدان چاه سر‬
‫دوان و خورشها گرفته ببر‬
‫نوشته بدستار چيزی که برد‬
‫چنان هم که بستد ببيژن سپرد‬
‫نگه کرد بيژن بخيره بماند‬
‫ازان چاه خورشيد رخ را بخواند‬
‫که ای مهربان از کجا يافتی‬
‫خورشها کزين گونه بشتافتی‬
‫بسا رنج و سختی کت آمد بروی‬
‫ز بهر منی در جهان پوی پوی‬
‫منيژه بدو گفت کز کاروان‬
‫يکی مايه ور مرد بازارگان‬
‫از ايران بتوران ز بهر درم‬
‫کشيده ز هر گونه بسيار غم‬
‫يکی مرد پاکيزه با هوش و فر‬
‫ز هر گونه با او فراوان گهر‬
‫گشن دستگاهی نهاده فراخ‬
‫يکی کلبه سازيده بر پيش کاخ‬
‫بمن داد زين گونه دستارخوان‬
‫که بر من جهان آفرين را بخوان‬
‫بدان چاه نزديک آن بسته بر‬
‫دگر هرچ بايد ببر سربسر‬
‫بگسترد بيژن پس آن نان پاک‬
‫پراوميد يزدان دل از بيم و باک‬
‫چو دست خورش برد زان داوری‬
‫بديد آن نهان کرده انگشتری‬
‫نگينش نگه کرد و نامش بخواند‬
‫ز شادی بخنديد و خيره بماند‬
‫يکی مهر پيروزه رستم بروی‬
‫نبشته بهن بکردار موی‬
‫چو بار درخت وفا را بديد‬
‫بدانست کمد غمش را کليد‬
‫بخنديد خنديدنی شاهوار‬
‫چنان کمد آواز بر چاه سار‬
‫منيژه چو بشنيد خنديدنش‬
‫ازان چاه تاريک بسته تنش‬
‫زمانی فرو ماند زان کار سخت‬
‫بگفت اين چه خندست ای نيکبخت‬
‫شگفت آمدش داستانی بزد‬
‫که ديوانه خندد ز کردار خود‬
‫چه گونه گشادی بخنده دو لب‬
‫که شب روز بينی همی روز شب‬
‫چه رازست پيش آر و با من بگوی‬
‫مگر بخت نيکت نمودست روی‬
‫بدو گفت بيژن کزين کارسخت‬
‫بر اوميد آنم که بگشاد بخت‬
‫چو با من بسوگند پيمان کنی‬
‫همانا وفای مرا نشکنی‬
‫بگويم سراسر تورا داستان‬
‫چو باشی بسوگند همداستان‬
‫که گر لب بدوزی ز بهر گزند‬
‫زنان را زبان کم بماند ببند‬
‫منيژه خروشيد و ناليد زار‬
‫که بر من چه آمد بد روزگار‬
‫دريغ آن شده روزگاران من‬
‫دل خسته و چشم باران من‬
‫بدادم ببيژن تن و خان و مان‬
‫کنون گشت بر من چنين بدگمان‬
‫همان گنج دينار و تاج گهر‬
‫بتاراج دادم همه سربسر‬
‫پدر گشته بيزار و خويشان ز من‬
‫برهنه دوان بر سر انجمن‬
‫ز اميد بيژن شدم نااميد‬
‫جهانم سياه و دو ديده سپيد‬
‫بپوشد همی راز بر من چنين‬
‫تو داناتری ای جهان آفرين‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*