Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشنيد خسرو ز رستم سخن‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشنيد خسرو ز رستم سخن‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان بيژن و منيژه‬

رسیدن رستم دستان در لباس بازرگانان به توران زمین

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫چو بشنيد خسرو ز رستم سخن‬
‫بفرمود تا گنجهای کهن‬
‫همه پاک بگشاد گنجور شاه‬
‫بدينار و گوهر بياراست گاه‬
‫تهمتن بيامد همه بنگريد‬
‫هر آنچش ببايست زان برگزيد‬
‫ازان صد شتر بار دينار کرد‬
‫صد اشتر ز گنج درم بار کرد‬
‫بفرمود رستم بسالار بار‬
‫که بگزين ز گردان لشکر هزار‬
‫ز مردان گردنکش و نامور‬
‫ببايد تنی چند بسته کمر‬
‫چو گرگين و چون زنگه ی شاوران‬
‫دگر گستهم شير جنگ آوران‬
‫چهارم گرازه که راند سپاه‬
‫فروهل نگهبان تخت و کلاه‬
‫چو فرهاد و رهام گرد دلير‬
‫چو اشکش که صيد آورد نره شير‬
‫چنين هفت يل بايد آراسته‬
‫نگهبان اين لشکر و خواسته‬
‫همه تاج و زيور بينداختند‬
‫چنانچون ببايست برساختند‬
‫پس آگاهی آمد بگردنکشان‬
‫بدان گرزداران دشمن کشان‬
‫بپرسيد زنگه که خسرو کجاست‬
‫چه آمد برويش که ما را بخواست‬
‫چو سالار نوبت بيامد بدر‬
‫بشبگير بستند گردان کمر‬
‫همه نيزه داران جنگ آوران‬
‫همه مرزبانان ناماوران‬
‫همه نيزه و تير بار هيون‬
‫همه جنگ را دست شسته بخون‬
‫سپيده دمان گاه بانگ خروس‬
‫ببستند بر کوهه ی پيل کوس‬
‫تهمتن بيامد چو سرو بلند‬
‫بچنگ اندرون گرز و بر زين کمند‬
‫سپاه از پس پشت و گردان ز پيش‬
‫نهاده بکف بر همه جان خويش‬
‫برفت از در شاه با لشکرش‬
‫بسی آفرين خواند برکشورش‬
‫چو نزديکی مرز توران رسيد‬
‫سران را ز لشکر همه برگزيد‬
‫بلشکر چنين گفت پس پهلوان‬
‫که ايدر بباشيد روشن روان‬
‫مجنبيد از ايدر مگر جان من‬
‫ز تن بگسلد پاک يزدان من‬
‫بسيچيده باشيد مر جنگ را‬
‫همه تيز کرده بخون چنگ را‬
‫سپه بر سر مرز ايران بماند‬
‫خود و سرکشان سوی توران براند‬
‫همه جامه برسان بازارگان‬
‫بپوشيد و بگشاد بند از ميان‬
‫گشادند گردان کمرهای سيم‬
‫بپوشيدشان جامه های گليم‬
‫سوی شهر توران نهادند روی‬
‫يکی کاروانی پر از رنگ و بوی‬
‫گرانمايه هفت اسب با کاروان‬
‫يکی رخش و ديگر نشست گوان‬
‫صد اشتر همه بار او گوهرا‬
‫صد اشتر همه جامه ی لشکرا‬
‫ز بس های و هوی و درنگ درای‬
‫بکردار تهمورثی کرنای‬
‫همی شهر بر شهر هودج کشيد‬
‫همی رفت تا شهر توران رسيد‬
چو آمد بنزديک شهر ختن‬
‫نظاره بيامد برش مرد و زن‬
‫همه پهلوانان توران بجای‬
‫شده پيش پيران ويسه بپای‬
‫چو پيران ويسه ز نخچير گاه‬
‫بيامد تهمتن بديدش براه‬
‫يکی جام زرين پر از گوهرا‬
‫بديبا بپوشيد رستم سرا‬
‫ده اسب گرانمايه با زيورش‬
‫بديبا بياراست اندر خورش‬
‫بفرمانبران داد و خود پيش رفت‬
‫بدرگاه پيران خراميد تفت‬
‫برو آفرين کرد کای نامور‬
‫بايران و توران ببخت و هنر‬
‫چنان کرد رويش جهاندار ساز‬
‫که پيران مر او را ندانست باز‬
‫بپرسيد و گفت از کجايی بگوی‬
‫چه مردی و چون آمدی پوی پوی‬
‫بدو گفت رستم ترا کهترم‬
‫بشهر تو کرد ايزد آبشخورم‬
‫ببازارگانی ز ايران بتور‬
‫بپيمودم اين راه دشوار و دور‬
‫فروشنده ام هم خريدار نيز‬
‫فروشم بخرم ز هر گونه چيز‬
‫بمهر تو دارم روان را نويد‬
‫چنين چيره شد بر دلم بر اميد‬
‫اگر پهلوان گيردم زير بر‬
‫خرم چارپای و فروشم گهر‬
‫هم از داد تو کس نيازاردم‬
‫هم از ابر مهرت گهر باردم‬
‫پس آن جام پر گوهر شاهوار‬
‫ميان کيان کرد پيشش نثار‬
‫گرانمايه اسبان تازی نژاد‬
‫که بر مويشان گرد نفشاند باد‬
‫بسی آفرين کرد و آن خواسته‬
‫بدو داد و شد کار آراسته‬
‫چو پيران بدان گوهران بنگريد‬
‫کزان جام رخشنده آمد پديد‬
‫برو آفرين کرد وبنواختش‬
‫بران تخت پيروزه بنشاختش‬
‫که رو شاد و ايمن بشهر اندرا‬
‫کنون نزد خويشت بسازيم جا‬
‫کزين خواسته بر تو تيمار نيست‬
‫کسی را بدين با تو پيکار نيست‬
‫برو هرچ داری بهايی بيار‬
‫خريدار کن هر سوی خواستار‬
‫فرود آی در خان فرزند من‬
‫چنان باش با من که پيوند من‬
‫بدو گفت رستم که ای پهلوان‬
‫هم ايدر بباشيم با کاروان‬
‫که با ما ز هر گونه مردم بود‬
‫نبايد که زان گوهری گم بود‬
‫بدو گفت رو برزو گير جای‬
‫کنم رهنمايی بپيشت بپای‬
‫يکی خانه بگزيد و بر ساخت کار‬
‫بکلبه درون رخت بنهاد و بار‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*