Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو آمد بنزديک شاه اندرا‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو آمد بنزديک شاه اندرا‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان بيژن و منيژه‬

فرمان افراسیاب برای به دار کشیدن بیژن

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫چو آمد بنزديک شاه اندرا‬
‫گو دست بسته برهنه سرا‬
‫برو آفرين کردکای شهريار‬
‫گر از من کنی راستی خواستار‬
‫بگويم ترا سربسر داستان‬
‫چو گردی بگفتار همداستان‬
‫نه من بزرو جستم اين جشنگاه‬
‫نبود اندرين کار کس را گناه‬
‫از ايران بجنگ گراز آمدم‬
‫بدين جشن توران فراز آمدم‬
‫ز بهر يکی باز گم بوده را‬
‫برانداختم مهربان دوده را‬
‫بزير يکی سرو رفتم بخواب‬
‫که تا سايه دارد مرا ز آفتاب‬
‫پری دربيامد بگسترد پر‬
‫مرا اندر آورد خفته ببر‬
‫از اسبم جدا کرد و شد تا براه‬
‫که آمد همی لشکر و دخت شاه‬
‫سوران پراگنده بر گرد دشت‬
‫چه مايه عماری بمن برگذشت‬
‫يکی چتر هندی برآمد ز دور‬
‫ز هر سو گرفته سواران تور‬
‫يکی کرده از عود مهدی ميان‬
‫کشيده برو چادر پرنيان‬
‫بدو اندرون خفته بت پيکری‬
‫نهاده ببالين برش افسری‬
‫پری يک بيک ز اهرمن کرد ياد‬
‫ميان سواران درآمد چو باد‬
‫مرا ناگهان در عماری نشاند‬
‫بران خوب چهره فسونی بخواند‬
‫که تا اندر ايوان نيامد ز خواب‬
‫نجنبيد و من چشم کرده پر آب‬
‫گناهی مرا اندرين بوده نيست‬
‫منيژه بدين کار آلوده نيست‬
‫پری بی گمان بخت برگشته بود‬
‫که بر من همی جادوی آزمود‬
‫چنين بد که گفتم کم و بيش نه‬
‫مرا ايدر اکنون کس و خويش نه‬
‫چنين داد پاسخ پس افراسياب‬
‫که بخت بدت کرد بر تو شتاب‬
‫تو آنی کز ايران بتيغ و کمند‬
‫همی رزم جستی به نام بلند‬
‫کنون چون زنان پيش من بسته دست‬
‫همی خواب گويی به کردار مست‬
‫بکار دروغ آزمودن همی‬
‫بخواهی سر از من ربودن همی‬
‫بدو گفت بيژن که ای شهريار‬
‫سخن بشنو از من يکی هوشيار‬
‫گرازان بدندان و شيران بچنگ‬
‫توانند کردن بهر جای جنگ‬
‫يلان هم بشمشير و تير و کمان‬
‫توانند کوشيد با بدگمان‬
‫يکی دست بسته برهنه تنا‬
‫يکی را ز پولاد پيراهنا‬
‫چگونه درد شير بی چنگ تيز‬
‫اگر چند باشد دلش پر ستيز‬
‫اگر شاه خواهد که بنيد ز من‬
‫دليری نمودن بدين انجمن‬
‫يکی اسب فرمای و گرزی گران‬
‫ز ترکان گزين کن هزار از سران‬
‫بوردگه بر يکی زين هزار‬
‫اگر زنده مانم بمردم مدار‬
‫ز بيژن چو اين گفته بشنيد چشم‬
‫بروبر فگند و برآورد خشم‬
‫بگرسيوز اندر يکی بنگريد‬
‫کز ايران چه ديديم و خواهيم ديد‬
‫نبينی که اين بدکنش ريمنا‬
‫فزونی سگالد همی بر منا‬
‫بسنده نبودش همين بد که کرد‬
‫همی رزم جويد بننگ و نبرد‬
‫ببر همچنين بند بر دست و پای‬
‫هم اندر زمان زو بپرداز جای‬
‫بفرمای داری زدن پيش در‬
‫که باشد ز هر سو برو رهگذر‬
‫نگون بخت را زنده بر دار کن‬
‫وزو نيز با من مگردان سخن‬
‫بدان تا ز ايرانيان زين سپس‬
‫نيارد بتوران نگه کرد کس‬
‫کشيدندش از پيش افراسياب‬
‫دل از درد خسته دو ديده پر آب‬
‫چو آمد بدر بيژن خسته دل‬
‫ز خون مژه پای مانده بگل‬
‫همی گفت اگر بر سرم کردگار‬
‫نوشتست مردن ببد روزگار‬
‫ز دار و ز کشتن نترسم همی‬
‫ز گردان ايران بترسم همی‬
‫که نامرد خواند مرا دشمنم‬
‫ز ناخسته بردار کرده تنم‬
‫بپيش نياکان پهلو منش‬
‫پس از مرگ بر من بود سرزنش‬
‫روانم بماند هم ايدر بجای‬
‫ز شرم پدر چون شوم باز جای‬
‫دريغا که شادان شود دشمنم‬
‫چو بينند بر دار روشن تنم‬
‫دريغا ز شاه و ز مردان نيو‬
‫دريغا که دورم ز ديدار گيو‬
‫ايا باد بگذر بايران زمين‬
‫پيامی بر از من بشاه گزين‬
‫بگويش که بيژن بسختی درست‬
‫چو آهو که در چنگ شير نرست‬
‫ببخشود يزدان جوانيش را‬
‫بهم برشکست آن گمانيش را‬
‫کننده همی کند جای درخت‬
‫پديد آمد از دور پيران ز بخت‬
‫چو پيران ويسه بدانجا رسيد‬
‫همه راه ترک کمربسته ديد‬
‫يکی دار برپای کرده بلند‬
‫کمندی برو بسته چون پای بند‬
‫ز ترکان بپرسيد کين دار چيست‬
‫در شاه را از در دار کيست‬
‫بدو گفت گرسيوز اين بيژنست‬
‫از ايران کجا شاه را دشمنست‬
‫بزد اسب و آمد بر بيژنا‬
‫جگر خسته ديدش برهنه تنا‬
‫دو دست از پس پشت بسته چو سنگ‬
‫دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ‬
‫بپرسيد و گفتش که چون آمدی‬
‫از ايران همانا بخون آمدی‬
‫همه داستان بيژن او را بگفت‬
‫چنانچون رسيدش ز بدخواه جفت‬
‫ببخشود پيران ويسه بروی‬
‫ز مژگان سرشکش فرو شد بروی‬
‫بفرمود تا يک زمانش بدار‬
‫نکردند و گفتا هم ايدر بدار‬
‫بدان تا ببينم يکی روی شاه‬
‫نمايم بدو اختر نيک راه‬
‫بکاخ اندر آمد پرستارفش‬
‫بر شاه با دست کرده بکش‬
‫بيامد دمان تا بنزديک تخت‬
‫بر افراسياب آفرين کرد سخت‬
‫همی بود در پيش تختش بپای‬
‫چو دستور پاکيزه و رهنمای‬
‫سپهبد بدانست کز آرزوی‬
‫بپايست پيران آزاده خوی‬
‫بخنديد و گفتش چه خواهی بگوی‬
‫ترا بيشتر نزد من آبروی‬
‫اگر زر خواهی و گر گوهرا‬
‫و گر پادشاهی هر کشورا‬
‫ندارم دريغ از تو من گنج خويش‬
‫چرا برگزينی همی رنج خويش‬
‫چو بشنيد پيران خسرو پرست‬
‫زمين را ببوسيد و بر پای جست‬
‫که جاويد بادا ترا بخت و جای‬
‫مبادا ز تخت تو پردخته جای‬
‫ز شاهان گيتی ستايش تراست‬
‫ز خورشيد برتر نمايش تراست‬
‫مرا هرچ بايد ببخت تو هست‬
‫ز مردان وز گنج و نيروی دست‬
‫مرا اين نياز از در خويش نيست‬
‫کس از کهتران تو درويش نيست‬
‫بداند شهنشاه برترمنش‬
‫ستوده بهر کار بی سرزنش‬
‫که من شاه را پيش ازين چند بار‬
‫همی دادمی پند بر چند کار‬
‫بفرمان من هيچ نامد فراز‬
‫ازو داشتم کارها دست باز‬
‫مکش گفتمت پور کاوس را‬
‫که دشمن کنی رستم و طوس را‬
‫کز ايران بپيلان بکوبندمان‬
‫ز هم بگسلانند پيوندمان‬
‫سياوش که بود از نژاد کيان‬
‫ز بهر تو بسته کمر بر ميان‬
‫بکشتی بخيره سياوش را‬
‫بزهر اندر آميختی نوش را‬
‫بديدی بديهای ايرانيان‬
‫که کردند با شهر تورانيان‬
‫ز ترکان دو بهره بپای ستور‬
‫سپردند و شد بخت را آب شور‬
‫هنوز آن سر تيغ دستان سام‬
‫همانا نياسود اندر نيام‬
‫که رستم همی سرفشاند ازوی‬
‫بخورشيد بر خون چکاند ازوی‬
‫برام بر کينه جويی همی‬
‫گل زهر خيره ببويی همی‬
‫اگر خون بيژن بريزی برين‬
‫ز توران برآيد همان گرد کين‬
‫خردمند شاهی و ما کهترا‬
‫تو چشم خرد باز کن بنگرا‬
‫نگه کن ازان کين که گسترديا‬
‫ابا شاه ايران چه بر خورديا‬
‫هم آنرا همی خواستار آوری‬
‫درخت بلا را ببار آوری‬
‫چو کينه دو گردد نداريم پای‬
‫ايا پهلوان جهان کدخدای‬
‫به از تو نداند کسی گيو را‬
‫نهنگ بلا رستم نيو را‬
‫چو گودرز کشواد پولادچنگ‬
‫که آيد ز بهر نبيره بجنگ‬
‫چو برزد بران آتش تيز آب‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*