Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بگنجور گفت آن کلاه بزر‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بگنجور گفت آن کلاه بزر‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان بيژن و منيژه‬

مکر منیژه و بیهوش کردن و آوردن بیژن به کاخ خود

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫‫‫‫‫‫‫‫
‫بگنجور گفت آن کلاه بزر‬
‫که در بزمگه بر نهادم بسر‬
‫که روشن شدی زو همه بزمگاه‬
‫بياور که ما را کنونست گاه‬
‫همان طوق کيخسرو و گوشوار‬
‫همان ياره ی گيو گوهرنگار‬
‫بپوشيد رخشنده رومی قبای‬
‫ز تاج اندر آويخت پر همای‬
‫نهادند بر پشت شبرنگ زين‬
‫کمر خواست با پهلوانی نگين‬
‫بيامد بنزديک آن بيشه شد‬
‫دل کامجويش پر انديشه شد‬
‫بزير يکی سر وبن شد بلند‬
‫که تا ز آفتابش نباشد گزند‬
‫بنزديک آن خيمه ی خوب چهر‬
‫بيامد بدلش اندر افروخت مهر‬
‫همه دشت ز آوای رود و سرود‬
‫روان را همی داد گفتی درود‬
‫منيژه چو از خيمه کردش نگاه‬
‫بديد آن سهی قد لشکر پناه‬
‫برخسارگان چون سهيل يمن‬
‫بنفشه گرفته دو برگ سمن‬
‫کلاه تهم پهلوان بر سرش‬
‫درفشان ز ديبای رومی برش‬
‫بپرده درون دخت پوشيده روی‬
‫بجوشيد مهرش دگر شد به خوی‬
‫فرستاد مر دايه را چون نوند‬
‫که رو زير آن شاخ سرو بلند‬
‫نگه کن که آن ماه ديدار کيست‬
‫سياوش مگر زنده شد گر پريست‬
‫بپرسش که چون آمدی ايدرا‬
‫نيايی بدين بزمگاه اندرا‬
‫پريزاده ای گر سياوشيا‬
‫که دلها بمهرت همی جوشيا‬
‫وگر خاست اندر جهان رستخيز‬
‫که بفروختی آتش مهر تيز‬
‫که من ساليان اندرين مرغزار‬
‫همی جشن سازم بهر نوبهار‬
‫بدين بزمگه بر نديديم کس‬
‫ترا ديدم ای سرو آزاده بس‬
‫چو دايه بر بيژن آمد فراز‬
‫برو آفرين کرد و بردش نماز‬
‫پيام منيژه به بيژن بگفت‬
‫همه روی بيژن چو گل بر شکفت‬
‫چنين پاسخ آورد بيژن بدوی‬
‫که من ای فرستاده ی خوب روی‬
‫سياوش نيم نز پری زادگان‬
‫از ايرانم از تخم آزادگان‬
‫منم بيژن گيو ز ايران بجنگ‬
‫بزخم گراز آمدم بی درنگ‬
‫سرانشان بريدم فگندم براه‬
‫که دندانهاشان برم نزد شاه‬
‫چو زين جشنگاه آگهی يافتم‬
‫سوی گيو گودرز نشتافتم‬
‫بدين رزمگاه آمدستم فراز‬
‫بپيموده بسيار راه دراز‬
‫مگر چهره ی دخت افراسياب‬
‫نمايد مرا بخت فرخ بخواب‬
‫همی بينم اين دشت آراسته‬
‫چو بتخانه ی چين پر از خواسته‬
‫اگر نيک رايی کنی تاج زر‬
‫ترا بخشم و گوشوار و کمر‬
‫مرا سوی آن خوب چهر آوری‬
‫دلش با دل من بمهر آوری‬
‫چو بيژن چنين گفت شد دايه باز‬
‫بگوش منيژه سراييد راز‬
‫که رويش چنينست بالا چنين‬
‫چنين آفريدش جهان آفرين‬
‫چو بشنيد از دايه او اين سخن‬
‫بفرمود رفتن سوی سرو بن‬
‫فرستاد پاسخ هم اندر زمان‬
‫کت آمد بدست آنچ بردی گمان‬
‫گر آيی خرامان بنزديک من‬
‫بيفروزی اين جان تاريک من‬
‫نماند آنگهی جايگاه سخن‬
‫خراميد زان سايه ی سروبن‬
‫سوی خيمه ی دخت آزاده خوی‬
‫پياده همی گام زد برزوی‬
‫بپرده درآمد چو سرو بلند‬
‫ميانش بزرين کمر کرده بند‬
‫منيژه بيامد گرفتش ببر‬
‫گشاد از ميانش کيانی کمر‬
‫بپرسيدش از راه و رنج دراز‬
‫که با تو که آمد بجنگ گراز‬
‫چرا اين چنين روی و بالا و برز‬
‫برنجانی ای خوب چهره بگرز‬
‫بشستند پايش بمشک و گلاب‬
‫گرفتند زان پس بخوردن شتاب‬
‫نهادند خوان و خورش گونه گون‬
‫همی ساختند از گمانی فزون‬
‫نشستنگه رود و می ساختند‬
‫ز بيگانه خيمه بپرداختند‬
‫پرستندگان ايستاده بپای‬
‫ابا بربط و چنگ و رامش سرای‬
‫بديبا زمين کرده طاوس رنگ‬
‫ز دينار و ديبا چو پشت پلنگ‬
‫چه از مشک و عنبر چه ياقوت و زر‬
‫سراپرده آراسته سربسر‬
‫می سالخورده بجام بلور‬
‫برآورده با بيژن گيو شور‬
‫سه روز و سه شب شاد بوده بهم‬
‫گرفته برو خواب مستی ستم‬
‫چو هنگام رفتن فراز آمدش‬
‫بديدار بيژن نياز آمدش‬
‫بفرمود تا داروی هوشبر‬
‫پرستنده آميخت با نوشبر‬
‫بدادند مر بيژن گيو را‬
‫مر آن نيک دل نامور نيو را‬
‫منيژه چو بيژن دژم روی ماند‬
‫پرستندگان را بر خويش خواند‬
‫عماری بسيچيد رفتن براه‬
‫مر آن خفته را اندر آن جايگاه‬
‫ز يک سو نشستنگه کام را‬
‫دگر ساخته جای آرام را‬
‫بگسترد کافور بر جای خواب‬
‫همی ريخت بر چوب صندل گلاب‬
‫چو آمد بنزديک شهر اندرا‬
‫بپوشيد بر خفته بر چادرا‬
‫نهفته بکاخ اندر آمد بشب‬
‫به بيگانگان هيچ نگشاد لب‬
‫چو بيدار شد بيژن و هوش يافت‬
‫نگار سمن بر در آغوش يافت‬
‫بايوان افراسياب اندرا‬
‫ابا ماه رخ سر ببالين برا‬
‫بپيچيد بر خويشتن بيژنا‬
‫بيزدان بناليد ز آهرمنا‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*