Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت آن طالب که آخر يك نفس‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت آن طالب که آخر يك نفس‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

‫‫
‫‫‫‫

 

دوم بار در سخن کشيدن سايل آن بزرگ را تا حال او معلوم تر گردد‬

*
‫‫‫‫‫گفت آن طالب که آخر يك نفس‬
‫اى سواره بر نى اين سو ران فرس‬
‫راند سوى او که هين زوتر بگو‬
‫کاسب من بس توسن است و تند خو‬
‫تا لگد بر تو نكوبد زود باش‬
‫از چه مى پرسى بيانش کن تو فاش‬
‫او مجال راز دل گفتن نديد‬
‫زو برون شو کرد و در لاغش کشيد‬
‫گفت مى خواهم در اين کوچه زنى‬
‫کيست لايق از براى چون منى‬
‫گفت سه گونه زن اند اندر جهان‬
‫آن دو رنج و اين يكى گنج روان‬
‫آن يكى را چون بخواهى کل تراست‬
‫و آن دگر نيمى ترا نيمى جداست‬
‫و آن سوم هيچ او ترا نبود بدان‬
‫اين شنودى دور شو رفتم روان‬
‫تا ترا اسبم نپراند لگد‬
‫که بيفتى بر نخيزى تا ابد‬
‫شيخ راند اندر ميان کودکن‬
‫بانگ زد بار دگر او را جوان‬
‫که بيا آخر بگو تفسير اين‬
‫اين زنان سه نوع گفتى بر گزين‬
‫راند سوى او و گفتش بكر خاص‬
‫کل ترا باشد ز غم يابى خلاص‬
‫و انكه نيمى آن تو بيوه بود‬
‫و انكه هيچست آن عيال با ولد‬
‫چون ز شوى اولش کودك بود‬
‫مهر و کل خاطرش آن سو رود‬
‫دور شو تا اسب نندازد لگد‬
‫سم اسب توسنم بر تو رسد‬
‫هاى و هويى کرد شيخ و باز راند‬
‫کودکان را باز سوى خويش خواند‬
‫باز بانگش کرد آن سايل بيا‬
‫يك سؤالم ماند اى شاه کيا‬
‫باز راند اين سو بگو زودتر چه بود‬
‫که ز ميدان آن بچه گويم ربود‬
‫گفت اى شه با چنين عقل و ادب‬ ‫
اين چه شيداست اين چه فعل است اى عجب‬
‫تو وراى عقل کلى در بيان‬
‫آفتابى در جنون چونى نهان‬
‫گفت اين اوباش رايى مى زنند‬
‫تا در اين شهر خودم قاضى کنند‬
‫دفع مى گفتم مرا گفتند نى‬
‫نيست چون تو عالمى صاحب فنى‬
‫با وجود تو حرام است و خبيث‬
‫که کم از تو در قضا گويد حديث‬
‫در شريعت نيست دستورى که ما‬
‫کمتر از تو شه کنيم و پيشوا‬
‫زين ضرورت گيج و ديوانه شدم‬
‫ليك در باطن همانم که بدم‬
‫عقل من گنج است و من ويرانه ام‬
‫گنج اگر پيدا کنم ديوانه ام‬
‫اوست ديوانه که ديوانه نشد‬
‫اين عسس را ديد و در خانه نشد‬
‫دانش من جوهر آمد نه عرض‬
‫اين بهايى نيست بهر هر غرض‬
‫کان قندم نيستان شكرم‬
‫هم ز من مى رويد و من مى خورم‬
‫علم تقليدى و تعليمى است آن‬
‫کز نفورش مستمع دارد فغان‬
‫چون پى دانه نه بهر روشنى است‬
‫همچو طالب علم دنياى دنى است‬
‫طالب علم است بهر عام و خاص‬
‫نى که تا يابد از اين عالم خلاص‬
‫همچو موشى هر طرف سوراخ کرد‬
‫چون که نورش راند از در گشت سر‬
‫چون که سوى دشت و نورش ره نبود‬
‫هم در آن ظلمات جهدى مى نمود‬
‫گر خدايش پر دهد پر خرد‬
‫برهد از موشى و چون مرغان پرد‬
‫ور نجويد پر بماند زير خاك‬
‫نااميد از رفتن راه سماك‬
‫علم گفتارى که آن بى جان بود‬
‫عاشق روى خريداران بود‬
‫گر چه باشد وقت بحث علم زفت‬
‫چون خريدارش نباشد مرد و رفت‬
‫مشترى من خداى است او مرا‬
‫مى کشد بالا که الله اشترى‬
‫خونبهاى من جمال ذو الجلال‬
‫خونبهاى خود خورم کسب حلال‬
‫اين خريداران مفلس را بهل‬
‫چه خريدارى کند يك مشت گل‬
‫گل مخور گل را مخر گل را مجو‬
‫ز انكه گل خوار است دايم زرد رو‬
‫دل بخور تا دايما باشى جوان‬
‫از تجلى چهره ات چون ارغوان‬
‫يا رب اين بخشش نه حد کار ماست‬
‫لطف تو لطف خفى را خود سزاست‬
‫دست گير از دست ما ما را بخر‬
‫پرده را بردار و پرده ى ما مدر‬
‫باز خر ما را از اين نفس پليد‬
‫کاردش تا استخوان ما رسيد‬
‫از چو ما بى چارگان اين بند سخت‬
‫کى گشايد اى شه بى تاج و تخت‬
‫اين چنين قفل گران را اى ودود‬
‫کى تواند جز که فضل تو گشود‬
‫ما ز خود سوى که گردانيم سر‬
‫چون تويى از ما به ما نزديكتر‬
‫اين دعا هم بخشش و تعليم تست‬
‫گر نه در گلخن گلستان از چه رست‬
‫در ميان خون و روده فهم و عقل‬
‫جز ز اکرام تو نتوانکرد نقل‬
‫از دو پاره ى پيه اين نور روان‬
‫موج نورش مى زند بر آسمان‬
‫گوشت پاره که زبان آمد از او‬
‫مى رود سيلاب حكمت همچو جو‬
‫سوى سوراخى که نامش گوشهاست‬
‫تا بباغ جان که ميوه اش هوشهاست‬
‫شاه راه باغ جانها شرع اوست‬
‫باغ و بستانهاى عالم فرع اوست‬
‫اصل و سرچشمه ى خوشى آن است آن‬ ‫
زود تجري تحتها الأنْهار خوان‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*