Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو ببريد رستم سر ديو پست‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو ببريد رستم سر ديو پست‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

رفتن رستم دستان به پیش کیخسرو پس از بریدن سر اکوان دیو

 

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو ببريد رستم سر ديو پست‬
‫بران باره ی پيل پيکر نشست‬
‫به پيش اندر آورد يکسر گله‬
‫بنه هرچ کردند ترکان يله‬
‫همی رفت با پيل و با خواسته‬
‫وزو شد جهان يکسر آراسته‬
‫ز ره چون بشاه آمد اين آگهی‬
‫که برگشت ستم بدان فرهی‬
‫از ايدر ميان را بدان کرد بند‬
‫کجا گور گيرد بخم کمند‬
‫کنون ديو و پيل آمدستش بچنگ‬
‫بخشکی پلنگ و بدريا نهنگ‬
‫نيابد گذر شير بر تيغ اوی‬
‫همان ديو و هم مردم کينه جوی‬
‫پذيره شدن را بياراست شاه‬
‫بسر بر نهادند گردان کلاه‬
‫درفش شهنشاه با کرنای‬
‫ببردند با ژنده پيل و درای‬
‫چو رستم درفش جهاندار شاه‬
‫نگه کرد کامد پذيره براه‬
‫فرود آمد و خاک را داد بوس‬
‫خروش سپاه آمد و بوق و کوس‬
‫سر سرکشان رستم تاج بخش‬
‫بفرمود تا برنشيند برخش‬
‫وزانجا بايوان شاه آمدند‬
‫گشاده دل و نيک خواه آمدند‬
‫به ايرانيان بر گله بخش کرد‬
‫نشست تن خويشتن رخش کرد‬
‫فرستاد پيلان بر پيل شاه‬
‫که بر شير پيلان بگيرند راه‬
‫بيک هفته ايوان بياراستند‬
‫می و رود و رامشگران خواستند‬
‫بمی رستم آن داستان برگشاد‬
‫وز اکوان همی کرد بر شاه ياد‬
‫که گوری نديدم بخوبی چنوی‬
‫بدان سرافرازی و آن رنگ و بوی‬
‫چو خنجر بدريد بر تنش پوست‬
‫بروبر نبخشود دشمن نه دوست‬
‫سرش چون سر پيل و مويش دراز‬
‫دهن پر زدندانهای گراز‬
‫دو چشمش کبود و لبانش سياه‬
‫تنش را نشايست کردن نگاه‬
‫بدان زور و آن تن نباشد هيون‬
‫همه دشت ازو شد چو دريای خون‬
‫سرش کردم از تن بخنجر جدا‬
‫چو باران ازو خون شد اندر هوا‬
‫ازو ماند کيخسرو اندر شگفت‬
‫چو بنهاد جام آفرين برگرفت‬
‫بران کو چنان پهلوان آفريد‬
‫کسی اين شگفتی بگيتی نديد‬
‫که مردم بود خود بکردار اوی‬
‫بمردی و بالا و ديدار اوی‬
‫همی گفت اگر کردگار سپهر‬
‫ندادی مرا بهره از داد و مهر‬
‫نبودی بگيتی چنين کهترم‬
‫که هزمان بدو ديو و پيل اشکرم‬
‫دو هفته بران گونه بودند شاد‬
‫ز اکوان وز بزم کردند ياد‬
‫سه ديگر تهمتن چنين کرد رای‬
‫که پيروز و شادان شود باز جای‬
‫مرا بويه ی زال سامست گفت‬
‫چنين آرزو را نشايد نهفت‬
‫شوم زود و آيم بدرگاه باز‬
‫ببايد همی کينه را کرد ساز‬
‫که کين سياوش به پيل و گله‬
‫نشايد چنين خوار کردن يله‬
‫در گنج بگشاد شاه جهان‬
‫گرانمايه چيزی که بودش نهان‬
‫بياورد ده جام گوهر ز گنج‬
‫بزر بافته جامه ی شاه پنج‬
‫غلامان روزمی بزرين کمر‬
‫پرستندگان نيز با طوق زر‬
‫ز گستردنيها و از تخت عاج‬
‫ز ديبا و دينار و پيروزه تاج‬
‫بنزديک رستم فرستاد شاه‬
‫که اين هديه با خويشتن بر براه‬
‫يک امروز با ما ببايد بدن‬
‫وزان پس ترا رای رفتن زدن‬
‫ببود و بپيمود چندی نبيد‬
‫بشبگير جز رای رفتن نديد‬
‫دو فرسنگ با او بشد شهريار‬
‫بپدرود کردن گرفتش کنار‬
‫چو با راه رستم هم آواز گشت‬
‫سپهدار ايران ازو بازگشت‬
‫جهان پاک بر مهر او گشت راست‬
‫همی داشت گيتی بر انسان که خواست‬
‫برين گونه گردد همی چرخ پير‬
‫گهی چون کمانست و گاهی چو تير‬
‫چو اين داستان سربسر بشنوی‬
‫از اکوان سوی کين بيژن شوی‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*