Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو باد از شگفتی هم اندر شتاب‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو باد از شگفتی هم اندر شتاب‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کشته شدن اکوان ديو‬ بدست رستم دستان

 

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو باد از شگفتی هم اندر شتاب‬
‫بديدار اسپ آمد افراسياب‬
‫بجايی که هر سال چوپان گله‬
‫بران دشت و آن آب کردی يله‬
‫خود و دو هزار از يل نامدار‬
‫رسيدند تازان بران مرغزار‬
‫ابا باده و رود و گردان بهم‬
‫بدان تا کند بر دل انديشه کم‬
‫چو نزديک آن مرغزاران رسيد‬
‫ز اسپان و چوپان نشانی نديد‬
‫يکايک خروشيدن آمد ز دشت‬
‫همه اسپ يک بر دگر برگذشت‬
‫ز خاک پی رخش بر سرکشان‬
‫پديد آمد از دور پيدا نشان‬
‫چو چوپان بر شاه توران رسيد‬
‫بدو باز گفت آن شگفتی که ديد‬
‫که تنها گله برد رستم ز دشت‬
‫ز ما کشت بسيار و اندر گذشت‬
‫ز ترکان برآمد يکی گفت و گوی‬
‫که تنها بجنگ آمد اين کينه جوی‬
‫ببايد کشيدن يکايک سليح‬
‫که اين کار بر ما گذشت از مزيح‬
‫چنين زار گشتيم و خوار و زبون‬
‫که يک تن سوی ما گرايد بخون‬
‫همی بفگند نام مردی ز ما‬
‫بتيغ او براند ز خون آسيا‬
‫همی بگذراند بيک تن گله‬
‫نشايد چنين کار کردن يله‬
‫سپهدار با چار پيل و سپاه‬
‫پس رستم اندر گرفتند راه‬
‫چو گشتند نزديک رستم کمان‬
‫ز بازو برون کرد و آمد دمان‬
‫بريشان بباريد چو ژاله ميغ‬
‫چه تير از کمان و چه پولاد تيغ‬
‫چو افگنده شد شست مرد دلير‬
‫بگرز اندر آمد ز شمشير شير‬
‫همی گرز باريد همچون تگرگ‬
‫همی چاک چاک آمد از خود و ترگ‬
‫ازيشان چهل مرد ديگر بکشت‬
‫غمی شد سپهدار و بنمود پشت‬
‫ازو بستد آن چار پيل سپيد‬
‫شدند آن سپاه از جهان نااميد‬
‫پس پشتشان رستم گرزدار‬
‫دو فرسنگ برسان ابر بهار‬
‫چو برگشت برداشت پيل و رمه‬
‫بنه هرچ آمد بچنگش همه‬
‫بيامد گرازان بران چشمه باز‬
‫دلش جنگ جويان بچنگ دراز‬
‫دگر باره اکوان بدو باز خورد‬
‫نگشتی بدو گفت سير از نبرد‬
‫برستی ز دريا و چنگ نهنگ‬
‫بدشت آمدی باز پيچان بجنگ‬
‫تهمتن چو بنشيد گفتار ديو‬
‫برآورد چون شير جنگی غريو‬
‫ز فتراک بگشاد پيچان کمند‬
‫بيفگند و آمد ميانش به بند‬
‫بپيچيد بر زين و گرز گران‬
‫برآهيخت چون پتک آهنگران‬
‫بزد بر سر ديو چون پيل مست‬
‫سر و مغزش از گرز او گشت پست‬
‫فرود آمد آن آبگون خنجرش‬
‫برآهيخت و ببريد جنگی سرش‬
‫همی خواند بر کردگار آفرين‬
‫کزو بود پيروزی و زور کين‬
‫تو مر ديو را مردم بد شناس‬
‫کسی کو ندارد ز يزدان سپاس‬
‫هرانکو گذشت از ره مردمی‬
‫ز ديوان شمر مشمر از آدمی‬
‫خرد گر برين گفتها نگرود‬
‫مگر نيک مغزش همی نشنود‬
‫گر آن پهلوانی بود زورمند‬
‫ببازو ستبر و ببالا بلند‬
‫گوان خوان و اکوان ديوش مخوان‬
‫که بر پهلوانی بگردد زيان‬
‫چه گويی تو ای خواجه ی سالخورد‬
‫چشيده ز گيتی بسی گرم و سرد‬
‫که داند که چندين نشيب و فراز‬
‫به پيش آرد اين روزگار دراز‬
‫تگ روزگار از درازی که هست‬
‫همی بگذراند سخنها ز دست‬
‫که داند کزين گنبد تيزگرد‬
‫درو سور چند است و چندی نبرد‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*