Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان اکوان ديو‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان اکوان ديو‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

داستان اکوان ديو‬

 

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫تو بر کردگار روان و خرد‬
‫ستايش گزين تا چه اندر خورد‬
‫ببين ای خردمند روشن روان‬
‫که چون بايد او را ستودن توان‬
‫همه دانش ما به بيچارگيست‬
‫به بيچارگان بر ببايد گريست‬
‫تو خستو شو آنرا که هست و يکيست‬
‫روان و خرد را جزين راه نيست‬
‫ابا فلسفه دان بسيار گوی‬
‫بپويم براهی که گويی مپوی‬
‫ترا هرچ بر چشم سر بگذرد‬
‫نگنجد همی در دلت با خرد‬
‫سخن هرچ بايست توحيد نيست‬
‫بنا گفتن و گفتن او يکيست‬
‫تو گر سخته ای شو سخن سخته گوی‬
‫نيايد به بن هرگز اين گفت و گوی‬
‫بيک دم زدن رستی از جان و تن‬
‫همی بس بزرگ آيدت خويشتن‬
‫همی بگذرد بر تو ايام تو‬
‫سرای جز اين باشد آرام تو‬
‫نخست از جهان آفرين ياد کن‬
‫پرستش برين ياد بنياد کن‬
‫کزويست گردون گردان بپای‬
‫هم اويست بر نيک و بد رهنمای‬
‫جهان پر شگفتست چون بنگری‬
‫ندارد کسی آلت داوری‬
‫که جانت شگفتست و تن هم شگفت‬
‫نخست از خود اندازه بايد گرفت‬
‫دگر آنک اين گرد گردان سپهر‬
‫همی نو نمايدت هر روز چهر‬
‫نباشی بدين گفته همداستان‬
‫که دهقان همی گويد از باستان‬
‫خردمند کين داستان بشنود‬
‫بدانش گرايد بدين نگرود‬
‫وليکن چو معنيش يادآوری‬
‫شود رام و کوته کند داوری‬
‫تو بشنو ز گفتار دهقان پير‬
‫گر ايدونک باشد سخن دلپذير‬
‫سخنگوی دهقان چنين کرد ياد‬
‫که يک روز کيخسرو از بامداد‬
‫بياراست گلشن بسان بهار‬
‫بزرگان نشستند با شهريار‬
‫چو گودرز و چون رستم و گستهم‬
‫چو برزين گرشاسپ از تخم جم‬
‫چو گيو و چو رهام کار آزمای‬
‫چو گرگين و خراد فرخنده رای‬
‫چو از روز يک ساعت اندر گذشت‬
‫بيامد بدرگاه چوپان ز دشت‬
‫که گوری پديد آمد اندر گله‬
‫چو شيری که از بند گردد يله‬
‫همان رنگ خورشيد دارد درست‬
‫سپهرش بزر آب گويی بشست‬
‫يکی برکشيده خط از يال اوی‬
‫ز مشک سيه تا بدنبال اوی‬
‫سمندی بزرگست گويی بجای‬
‫ورا چار گرزست آن دست و پای‬
‫يکی نره شيرست گويی دژم‬
‫همی بفگند يال اسپان ز هم‬
‫بدانست خسرو که آن نيست گور‬
‫که برنگذرد گور ز اسپی بزور‬
‫برستم چنين گفت کين رنج نيز‬
‫به پيگار بر خويشتن سنج نيز‬
‫برو خويشتن را نگهدار ازوی‬
‫مگر باشد آهرمن کينه جوی‬
‫چنين گفت رستم که با بخت تو‬
‫نترسد پرستنده ی تخت تو‬
‫نه ديو و نه شير و نه نر اژدها‬
‫ز شمشير تيزم نيابد رها‬
‫برون شد بنخچير چون نره شير‬
‫کمندی بدست اژدهايی بزير‬
‫بدشتی کجا داشت چوپان گله‬
‫وزانسو گذر داشت گور يله‬
‫سه روزش همی جست در مرغزار‬
‫همی کرد بر گرد اسپان شکار‬
‫چهارم بديدش گرازان بدشت‬
‫چو باد شمالی برو بر گذشت‬
‫درخشنده زرين يکی باره بود‬
‫بچرم اندرون زشت پتياره بود‬
‫برانگيخت رخش دلاور ز جای‬
‫چو تنگ اندر آمد دگر شد برای‬
‫چنين گفت کين را نبايد فگند‬
‫ببايد گرفتن بخم کمند‬
‫نشايدش کردن بخنجر تباه‬
‫بدين سانش زنده برم نزد شاه‬
‫بينداخت رستم کيانی کمند‬
‫همی خواست کرد سرش را ببند‬
‫چو گور دلاور کمندش بديد‬
‫شد از چشم او در زمان ناپديد‬
‫بدانست رستم که آن نيست گور‬
‫ابا او کنون چاره بايد نه زور‬
‫جز اکوان ديو اين نشايد بدن‬
‫ببايستش از باد تيغی زدن‬
‫بشمشير بايد کنون چاره کرد‬
‫دواندين خون بران چرم زرد‬
‫ز دانا شنيدم که اين جای اوست‬
‫که گفتند بستاند از گور پوست‬
‫همانگه پديد آمد از دشت باز‬
‫سپهبد برانگيخت آن تند تاز‬
‫کمان را بزه کرد و از باد اسپ‬
‫بينداخت تيری چو آذر گشسپ‬
‫همان کو کمان کيان درکشيد‬
‫دگر باره شد گور ازو ناپديد‬
‫همی تاخت اسپ اندران پهن دشت‬
‫چو سه روز و سه شب برو بر گذشت‬
‫ببش گرفت آرزو هم بنان‬
‫سر از خواب بر کوهه ی زين زنان‬
‫چو بگرفتش از آب روشن شتاب‬
‫به پيش آمدش چشمه ی چون گلاب‬
‫فرود آمد و رخش را آب داد‬
‫هم از ماندگی چشم را خواب داد‬
‫کمندش ببازوی و ببر بيان‬
‫بپوشيده و تنگ بسته ميان‬
‫ز زين کيانيش بگشاد تنگ‬
‫به بالين نهاد آن جناغ خدنگ‬
‫چراگاه رخش آمد و جای خواب‬
‫نمدزين برافگند بر پيش آب‬
‫بدان جايگه خفت و خوابش ربود‬
‫که از رنج وز تاختن مانده بود‬
‫چو اکوانش از دور خفته بديد‬
‫يکی باد شد تا بر او رسيد‬
‫زمين گرد ببريد و برداشتش‬
‫ز هامون بگردون برافراشتش‬
‫غمی شد تهمتن چو بيدار شد‬
‫سر پر خرد پر ز پيکار شد‬
‫چو رستم بجنبيد بر خويشتن‬
‫بدو گفت اکوان که ای پيلتن‬
‫يکی آرزو کن که تا از هوا‬
‫کجات آيد افگندن اکنون هوا‬
‫سوی آبت اندازم ار سوی کوه‬
‫کجا خواهی افتاد دور از گروه‬
‫چو رستم بگفتار او بنگريد‬
‫هوا در کف ديو واژونه ديد‬
‫چنين گفت با خويشتن پيلتن‬
‫که بد نامبردار هر انجمن‬
‫گر اندازدم گفت بر کوهسار‬
‫تن و استخوانم نيايد بکار‬
‫بدريا به آيد که اندازدم‬
‫کفن سينه ی ماهيان سازدم‬
‫وگر گويم او را بدريا فگن‬
‫بکوه افگند بدگهر اهرمن‬
‫همه واژگونه بود کار ديو‬
‫که فريادرس باد گيهان خديو‬
‫چنين داد پاسخ که دانای چين‬
‫يکی داستانی زدست اندرين‬
‫که در آب هر کو بر آيدش هوش‬
‫به مينو روانش نبيند سروش‬
‫بزاری هم ايدر بماند بجای‬
‫خرامش نيايد بديگر سرای‬
‫بکوهم بينداز تا ببر و شير‬
‫ببينند چنگال مرد دلير‬
‫ز رستم چو بشنيد اکوان ديو‬
‫برآورد بر سوی دريا غريو‬
‫بجايی بخواهم فگندنت گفت‬
‫که اندر دو گيتی بمانی نهفت‬
‫بدريای ژرف اندر انداختش‬
‫ز کينه خور ماهيان ساختش‬
‫همان کز هوا سوی دريا رسيد‬
‫سبک تيغ تيز از ميان برکشيد‬
‫نهنگان که کردند آهنگ اوی‬
‫ببودند سرگشته از چنگ اوی‬
‫بدست چپ و پای کرد آشناه‬
‫بديگر ز دشمن همی جست راه‬
‫بکارش نيامد زمانی درنگ‬
‫چنين باشد آن کو بود مرد جنگ‬
‫اگر ماندی کس بمردی بپای‬
‫پی او زمانه نبردی ز جای‬
‫وليکن چنينست گردنده دهر‬
‫گهی نوش يابند ازو گاه زهر‬
‫ز دريا بمردی به يکسو کشيد‬
‫برآمد بهامون و خشکی بديد‬
‫ستايش گرفت آفريننده را‬
‫رهانيده از بد تن بنده را‬
‫برآسود و بگشاد بند ميان‬
‫بر چشمه بنهاد ببر بيان‬
‫کمند و سليحش چو بفگند نم‬
‫زره را بپوشيد شير دژم‬
‫بدان چشمه آمد کجا خفته بود‬
‫بران ديو بدگوهر آشفته بود‬
‫نبود رخش رخشان بران مرغزار‬
‫جهانجوی شد تند با روزگار‬
‫برآشفت و برداشت زين و لگام‬
‫بشد بر پی رخش تا گاه شام‬
‫پياده همی رفت جويان شکار‬
‫به پيش اندر آمد يکی مرغزار‬
‫همه بيشه و آبهای روان‬
‫بهر جای دراج و قمری نوان‬
‫گله دار اسپان افراسياب‬
‫به بيشه درون سر نهاده بخواب‬
‫دمان رخش بر ماديانان چو ديو‬
‫ميان گله برکشيده غريو‬
‫چو رستم بديدش کيانی کمند‬
‫بيفگند و سرش اندر آمد به بند‬
‫بماليدش از گرد و زين برنهاد‬
‫ز يزدان نيکی دهش کرد ياد‬
‫لگامش بسر بر زد و برنشست‬
‫بران تيز شمشير بنهاد دست‬
‫گله هر کجا ديد يکسر براند‬
‫بشمشير بر نام يزدان بخواند‬
‫گله دار چون بانگ اسبان شنيد‬
‫سرآسيمه از خواب سر بر کشيد‬
‫سواران که بودند با او بخواند‬
‫بر اسپ سرافرازشان برنشاند‬
‫گرفتند هر کس کمند و کمان‬
‫بدان تا که باشد چنين بدگمان‬
‫که يارد بدين مرغزار آمدن‬
‫بنزديک چندين سوار آمدن‬
‫پس اندر سواران برفتند گرم‬
‫که بر پشت رستم بدرند چرم‬
‫چو رستم شتابندگان را بديد‬
‫سبک تيغ تيز از ميان برکشيد‬
‫بغريد چون شير و برگفت نام‬
‫که من رستمم پور دستان سام‬
‫بشمشير ازيشان دو بهره بکشت‬
‫چو چوپان چنان ديد بنمود پشت‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*