Home / Literature / سروده ای از فخرالدین اسعد گرگانی : چو دایه شد ز کار ویس آگاه

سروده ای از فخرالدین اسعد گرگانی : چو دایه شد ز کار ویس آگاه

Fakhraldin Asaad-Gorgani

 

ادامه داستان ویس و رامین

*
چو دایه شد ز کار ویس آگاه
که چون آواره برد او را شهنشاه
جهان تریک شد بردیدگانش
تو گفتى دود شد در مغز جانش
بجز گریه نبودش هیچ کارى
بجز موبد نبودش هیچ چارى
به گریه دشتها را کرد جیحون
به موبد کوهها را کرد هامون
همى گفت اى دو هفته ماه تابان
بتان ماهان شده تو ماه ماهان
چه کین دارد به جاى تو زمانه
که کردت در همه عالم فسانه
هنوز از شیر آلوده دهانت
بشد در هر دهانى داستانت
نرسته نار دو پستانت از بر
هواى تو برست از هفت کضور
تو خود کوچک چرا نامت بزرگست
تو خود آهو چرا عشق تو گرگست
ترا سال اندک و جوینده بسیار
تو بى غدر هوادارانت غدار
ترا از خان و مان آواره کردند
مرا بى دختر و بى چاره کردند
ترا از خویش خود بیگانه کردند
مرا بى دختر و بى خانه کردند
ترا کردند بهواره ز شهرت
مرا کردند آواره ز بهرت
صترا از شهر خود بیگانه کردند
مرا در شهر خود دیوانه کردندص
مرا دیدار تو ایزد چو جان کرد
ابى جان زندگانى چون توان کرس
مبادا در جهان از من نشانى
اگر بى تو بخواهم زندگانى
پس آنگه سى جمازه ساخت راهى
بریشان گونه گونه ساز شاهى
ببرد از بهر دختر هر چه بایست
یکایک آنچه شاهان را بشایست
به یک هفته به مرو شاهجان شد
تن بیجان تو گفتى نزد چان شد
چو ویس خسته دل را دید دایه
ز شادى گشت جانش نیک مایه
میان خاک و خاکستر نشسته
شخوده لاله و سنبل گسسته
به حال زار گریان بر جوانى
بریده دل ز جان و زندگانى
شده نالان و گریان بر تن خویش
فگنده سر چو بوتیمار در پیش
گهى خاک زمین بر سر همى بیخت
گهى خون مژه بر بر همى ریخت
رخانش همچو تیغ زنگ خورده
به ناخن سربسر افگار کرده
دلش تنگ آمده همچون دهانش
تنش لاغر شده همچون میانش
چو دایه دید وى را زار و گریان
دلش بر آتش غم گشت بریان
بدو گفت اى گرانمایه نیازى
چرا جان در تباهى میگدازى
چه پردازى تن از خونى که جانست
چه ریزى آنکه جان را زو زیانست
توى چشم سرم را روشنایى
توى با بخت نیکم آشنایى
ترا جز نیکى و شادى نخواهم
هم از تو بر تو بیدادى نخواهم
مکن ماها چنین با بخت مستیز
چو بستیزى بدین سان سخت مستیز
که آید زین دریغ و زاروارى
رخت را زشتى و تن را نزارى
رتا در دست موبد داد مادر
پس آنگه از پست نامد برادر
کنون در دست شاه کامرانى
مرو را همبر و جان و جهانى
برو دل خوش کن و او را میازار
که نازارد شهان را هیچ هشیار
اگر چه شاه و شهزدست ریرو
به چاه و فادشاهى نیست چون او
در مى گر چه از دستت فتادست
یکى گوهر خدایت باز دادست
برادر گر نبودت پشت و یاور
پست پشت ایزد و اقبال یاور
و گر پیوند ویرو با تو بشکست
جهانداریچنین با تو بپیوست
فلک بستد ز تو یک سیب سیمین
به جاى آن ترنجى داد زرین
درى بست و دو در همبرش بگشاد
چراغى برد و شمعى باز بنهاد
نکرد آن بد به جاى تو زمانه
که جویى گریه را چندین بهانه
نباید ناسپاسى کرد زین سان
که زود از از کار خودگردى پشیمان
ترا امروز روز شاد خواریست
نه روز غمگینى و سو کواریست
اگار فرمانبرى بر خیزى از خاک
بپوشى خسروانى جامهء پاک
نهى بر فرق مشکین تاخ زرین
بیارایى مه رخ را به پروین
به قد از تخت سروى بر جهانى
به روى از کاخ باغى بشکفاکى
ز گلگون رخ گل خوبى بیارى
به میگون لب مى نوشى گسارى
به غمزه جان ستانى دل ربایى
به بوسه جان فزایى دل گشایى
به شاب روزآورى از لاله گونروى
چو شب آرى به روز از عنبرین موى
دهى خورشید را از چهره تضویر
نهى بر جادوان از زلف زنجیر
به خنده کم کنى مقدار شکر
به گیسو بشکنى بازار عنبر
دل مردان کنى بر نیکوان سرد
رخ شیران کنى بر آهوان زرد
اگر بر تن کنى پیرایهء خویش
چنین باشى که من گفتم و زین بیش
تو در هر دل زخوبى گوهر آرى
تو در هر جان ز خوشى شکر آرى
ز گوهر زیورى کن گوهرت را
ز پیکر جامه اى کن پیکرت را
کجا خوبى بیارایده به گوهر
همان خوشى بفزاید به زیور
جوانى دارى و خوبى و شاهى
زون تر زین که تو دارى چه خواهى
مکن بر هکم یزدان ناپسندى
مده بى درد ما را دردمندى
ز فریاد نترسد هکم یازدان
نگردد باز پس گردون گردان
پس این فریاد بى معنى چه خوانى
ز چشم این اشک بیهوده چه رانى
چو دایه کرد چندین پندها یاد
چه آن گفتار دایه بود و چه بار
تو گفتى گوز بر گندى همى شاند
و یا در بادیه کشتى همى راند
جوابش داد ویس ماه فیکر
که گفتار تو جون تخمى است بى بر
دل من سیر گشت از بوى و از رنگ
نپوشم جامه ننشینم به او رنگ
مرا جامه پلاس و تخت خاکست
ندیمم مویه و همراز باکست
نه موبد بیند از من شادکامى
نه من بینم ز موبد نیکنامى
چو با ویرو بدم خرماى بى خار
کنون خارى که خارما ناورم بار
اگر شویم ز بهر کام باید
مرا بى کام بودن بهتر آید
چو او را بود ناکامى بهفرجام
مبیند ایچ کس دیگر ز من کام
دگر باره زبان بگشاد دایه
که بود اند سخن بسیار مایه
بدو گفت اى چرغ و چشم مادر
سزد گر نالى از بهر برادر
که بودت هم برادر هم دلارم
شما از یکدگر نایافته کام
چه بدتر زانکه دو یار وفادار
به هم باشد سال و ماه بسیار
به شادى روز و شب با هم نشینند
ولیکن کام دل از هم نبینند
پس آنگه هر دو از هم دور مانند
رسیدن را به هم چاره ندانند
دریغ این بود با حسرت آن
بماند جاودانى درد ایشان
چنان مردى که باشد خارو درویش
ز ناگاهان یکى گنج آیدش پیش
کند سستى و آن را بر ندارد
مر آن را برده و خورده شمارد
چو باز آید نبیند گنج بر جاى
بماند جاودان با حسرت و وارى
جکین بودست با تو حال ویرو
کنون بد گشت و تیره فال ویرو
شد آن روز و شد آن هنگام فرخ
که بتوانست زد پیلى دو شه رخ
به نادانى مکن تندى و مستیز
مرا فرمان بر و زین خاک بر خیز
به آب گل سر و گیسو فرو شوى
پس از گنجورْ نیکوجامه اى جوى
بپوش آن جامه بر اورنگ بنشین
به سر بر نه مرّصع تاج زرّین
کجا ایدر زنان آیند نامى
هم از تخم بزرگان گرامى
نخواهم کت بدین زارى ببینند
چنین با تو به خاک اندر نشینند
هر آییند خرد دارّى و دانى
که تو امروز در شهر کسانى
ز بهر مردم بیگانه صد کار
به نام و ننگ باید کرد ناچار
بهین کاریست نام و ننگ جستن
زبان مردم بیگانه بستن
هران کس کاو ترا بیند بدین حال
بگوید بر تو این گفتار در حال
یکى بهره ز رعنایى شمارند
دگر بهره ز بدرایى شمارند
گهى گویند نشکوهید ما را
ز بهر آنگه نپسندید ما را
گهى گویاند او خود کیست بارى
که ما را زو بیاید برد بارى
صواب آنست اگر تو هوشمندى
که ایشان را زبان بر خود ببندى
هر آن کاو مردمان را خوار دارد
بدان کاو دشمن بسیار دارد
هر آن کاو برمنش با شدبه گشى
نباشد عیش او را هیچ خوشى
ترا گفتم مدار این عادت بد
ز بهر مردمان نز بهر موبد
کجا بر چشم او زشت تو نیکوست
که او از جان و دل دارد ترا دوست
چو بشنید این سخن ویس دلارم
به دل باز آمد او را لختى آرام
خوش آمد در دلش گفتار دایه
نجست از هیچ رو آزاد دایه
همانگاه از میان خاک بر خاست
تن سیمین بشست و پس بیاراست
همى پیراست دایه روى و مویش
همى گسترد بروى رنگ و بویش
دو چشم ویس بر پیرایه گریان
ز غم بر خویشتن چون ماه پیچان
همى گفت آه از بخت نگونسار
گه یکباره ز من گشتست بیزار
چه پران مرغ و چه باد هوایى
دهد هر یک به درد من گوایى
ببخشانید هر دم بر غربیان
برند از بهر بیماران طابیان
ببخشانید بر چون من غریبى
بیاریدم چو من خواهم طبیبى
منم از خان و مان خویش برده
غریب و زان و بر دل تیر خورده
ز شایسته رفیقان دور گشته
ز یکدل دوستان مهجور گشته
به درد مادر و فرخ برادر
تنم در موج دریا دل بر آذر
جهان با من به کین و بخت بستیز
فلک بس تند با من دهر بس تیز
قصا بارید بر من سیل بیداد
قدر آهیخت بر من تیغ فولاد
اگر بودى به گیتى داد و داور
مرا بودى گیا و ریگ یاور
چو دایه ماه خوبان را بیاراست
بنفشه بر گل خیرى بپیراست
ز پیشانیش تابان تیر و ناهید
زر خسارش فروزان ماه و خورشید
چو بهرام ستمگر چشم جادوش
چو کیوان بد آیین زلف هندوش
لبان چون مشترى فرخنده کردار
همه ساله شکر بار و گهى بار
صدو گیسو در برافگنده کمندش
پرى در زیر آن هر دو پرندشص
دو زلفش مشک و رخ کافور و شنگرف
چو زاغى او فتاده کشته بر برف
رخانش هست گفتى تودهء گل
لبانش هست گفتى قطرهء مل
چه بالا و چه پهنا زان سمن بر
سرا پا هر دو چون دو یار در خور
دو رانش گرد و آگنده دو بازو
درخت دلربایى گشته هر دو
بریشان شاخها از نقرهء ناب
و لیکن شاخها را میوه عناب
دهان چون غنیچهء گل نا شکفته
بدو در سى و دو لولو نهفته
به سان سى و دو گوهر در فشان
نهان در زیر دو لعل بدخشان
نشسته همچو ماهى با روان بود
چو بر مى خاستى سرو روان بود
خرد در روى او خیره بماندى
ندانستى که آن بت را چه خواندى
ندیدى هیچ بت چون او بى آهو
بلند و چابک و شیرین و نیکو
به خوبى همچو بخت و کامرانى
ز خوشى همچو جان و زندگانى
ز بس زیور چو باغ نوبهارى
ز بس گوهر چو گنج شاهوارى
اگر فرزانه آن بت را بدیدى
چو دیوانه به تن جانه دریدى
وگر رصوان بر آن بت بر گذشتى
به چشمش روى حوران زشت گشتى
ور آن بت مرده را آواز دادى
به خاک اندر جوابش باز دادى
و گر رخ را در آب شور شستى
ز پیرامنش نى شکر برستى
و گر بر کهربا لب را بسودى
به ساعت کهربا یاقوت بودى
چنین بود آن نگار سرو بالا
چنین بود آن بت حورشید سیما
بتان جین و مهرویان بربر
به پیشش همچو پیش ماه اختر
رخش تابنده بر اورنگ زرین
میان نقش روم و پیکر چین
چو ماهى در چمن گاه بهران
ستاره گرد ماه اندر مزاران
که داند کرد یک یک در سخن یار
که شاهنشاه وى را چه فرستاد
ز تخت جامها و درج گوهر
ز طبل عطرها و جام زیور
ز چینى و ز رومى ماه رویان
همه کافور رویان مشک مویان
یکایک چون گوزن رودبارى
ندیده روى شیر مرغزارى
بخوبى همچو طاو و سان گرازان
بدیشان نارسیده چنگ بازان
نشسته ویس بانو از بر تخت
مشاطه گشته مر خوبیش را بخت
نیستان گشته پیش او شبستان
چو سروستان زده پیش گلستان
جهان زو شاد و او از مهر غمگین
به گوشش آفرین مانند نفرین
یکى هفته به شادى شاه موبد
گهى مى خورد و گه چوگان همى زد
وزان پس رفت یک هفته به نخچیر
نیامد از کمانش بر زمین تیر
نه روز باده خوردن سیم و زر ماند
نه روز صید کردن جانور ماند
چو چوگان زد به پیروزى چنان زد
که گویش از زمین بر آسمان زد
کف دستش همى بوسید چوگان
سم اسپش همى بوسید میدان
چو باده خورد با مردم چنان خورد
که دریک روز دخل یک جهان خورد
کف دستش چو ابرى بود باران
به ابراندر قدح چون برق رخشان

فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسد گرگانی4

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*