Home / Short Stories / داستان کوتاه : سه فرشته سياه اثر ولفگانگ برشرت

داستان کوتاه : سه فرشته سياه اثر ولفگانگ برشرت

Wolfgang Borchert-Portrait

Born: May 20, 1921, Hamburg, Germany
Died: November 20, 1947, Basel, Switzerland

 

سه فرشته‌ ی سياه

مرد در حومه تاريك شهر كورمال كورمال راه می رفت . خانه های ويران مقابل آسمان ايستاده بودند . ماه در آسمان نبود و سنگفرش خيابان از گام‌های ديرهنگام او وحشت كرده بود . كمی بعد تخته چوب كهنه ای پيداكرد . آنگاه با پايش به آن زد و تکه چوب پوسيده آهی كشيد و شكست . تكه چوب بوی پوسيدگی مطبوعی داشت . از حومه‌ ی تاريك شهر كورمال كورمال برگشت . ستاره ها در آسمان نبودند . وقتي در را باز كرد(در گريه كرد)، چشمان آبی رنگ پريده ی زنش در انتظار او بودند . چشمان يك صورت خسته . هوا آنقدر سرد بود كه نفس زن در اتاق بخار می كرد . مرد زانوی استخوانيش را خم كرد و چوب را شكست . چوب ناله ای كرد . بعد بوی پوسيدگی مطبوعی آنجا پيچيد. تکه ای از آن را جلوی بينی اش گرفت . آرام خنديد و گفت : “انگار بوی شيرينی می دهد” زن با چشمانش می گفت :
“نه! نخند! بچه خوابيده” مرد تکه چوب پوسيده و مطبوع را در اجاق حلبی انداخت . در اين لحظه چوب آرام شروع به سوختن كرد مشتی نور گرم در اتاق افشاند . نور روی صورت گرد و كوچك پسرك افتاد و لحظه ا ی باقی ماند . تازه يك ساعت از عمر اين صورت می گذشت . اما هر آنچه را كه يك صورت لازم داشت، دارا بود : گوش، بينی، دهان و چشم . چشمهايش درشت بودند . با اين‌كه بسته بودند، می شد اين را فهميد . اما دهانش باز بود و نفس می كشيد . بينی و گوشهايش قرمز شده بودند . زن با خود فكر كرد : “او زنده است . و صورت كوچكش به خواب رفته”
مرد گفت : “هنوز غذا داريم” زن جواب داد : “بله، جای شكرش باقي ست . هوا سرد است”
مرد تکه ی ديگری ازآن چوب پوسيده برداشت . با خود فكركرد : “حالا ديگر او بچه دار شده . نبايد سردش شود” اما كاری از دستش ساخته نبود و كسی را نداشت كه عقده اش را سر او خالی كند . وقتی مرد در اجاق را باز كرد تا تکه چوب را در آن بياندازد، دوباره هاله‌ای از نور روی صورت به خواب رفته‌ی بچه افتاد . زن آرام گفت :”نگاه كن! مثل هاله ی دور سر قديسان می ماند . می بينی؟” مرد با خود فكر كرد :”هاله ی دور سر قديسان؟!”
اما كاری از دستش ساخته نبود و كسی را نداشت كه عقده اش را سر او خالی كند . كمی بعد چند نفر آمدند پشت در . آنها گفتند : “ما از پنجره نور را ديديم . می خواهيم ده دقيقه اينجا استراحت كنيم” مرد به آنها گفت : “اما ما يك بچه داريم” آنها ديگر چيزی نگفتند . اما وارد اتاق شدند، از بينی هايشان بخار بيرون می آمد . پاورچين پاورچين راه می رفتند . كمی بعد نور به آنها خورد . سه نفر بودند . يونيفرم‌های كهنه به تن داشتند . يكي از آنها جعبه ای مقوايی و ديگری يك كيسه داشت . و سومی دست نداشت . او گفت : “يخ زدم” و ساعد قطع شده اش را بالا گرفت . بعد جيب پالتوی خود را به طرف مرد صاحبخانه چرخاند . در جيبش تنباكو و كاغذ بود . از‌ آن سيگار درست كردند . اما زن گفت : “نه ! سيگار برای بچه ضرر دارد” آنگاه هر چهار مرد رفتند پشت در و سيگار هايشان مثل چهار نقطه بود كه در شب می درخشيد . يكی از آنها پاهای چاقي داشت و آنها را بسته بود . او يك جسم چوبی از كيسه اش درآورد و گفت : “اين يك الاغ چوبي ست! طي هفت ماه آن را تراشيده ام. برای بچه ی شما!” بعد آن را به مرد صاحب خانه داد . مرد پرسيد : “برای پاهايت چه اتفاقی افتاده؟” مردی كه الاغ چوبی را خراطی كرده بود، گفت: “از گرسنگی ست . آب آورده” مرد در حاليكه در تاريكی دستش را روی آن می كشيد، گفت : “آن يكی چطور… سومی… ؟” مرد سومی كه در يونيفرم خود می لرزيد، آهسته گفت : “اِع… چيزی نيست… فقط به خاطر اعصاب است . شايد بخاطر ترس زياد باشد”
سيگارهايشان را خاموش كردند و دوباره به داخل خانه رفتند . پاورچين پاورچين راه می رفتند و به صورت كوچک كودك به خواب رفته نگاه می كردند . مردی كه می لرزيد دو آب نبات زردرنگ از جعبه ی مقوايی اش درآورد و گفت : “اينها برای زنتان!» وقتی زن سه سايه ی سياه را بالای سر بچه اش ديد، چشمان آبی رنگ پريده اش را كاملا باز كرد . ترسيد . اما در همان لحظه بچه زانوهايش را به سينه مادر فشرد و با تمام قدرت، طوری جيغ كشيد كه سه سايه ی سياه پاورچين پاورچين به سمت در خزيدند . در اين لحظه دوباره سرشان را به علامت تشکرتكان دادند . بعد در تاريكی شب ناپديد شدند . مرد با نگاه آنها را تعقيب می كرد . به زنش گفت :”چه فرشته‌های عجيب وغريبی!”
بعد در را بست . در حاليكه به غذا نگاه می كرد زير لب گفت : “آنها فرشتگان زيبايی بودند” اما مرد كسی را نداشت كه عقده اش را سر او خالي كند . زن آهسته گفت : “اما بچه جيغ زد . با صدای بلند جيغ زد . برای همين آنها رفتند” و با غرور ادامه داد : “نگاه كن بچه چه سرحال است ” بچه دهانش را باز كرد و جيغ زد . مرد پرسيد : “گريه می كند؟”
زن جواب داد : “نه! فكر كنم دارد می خندد ” مرد در حاليكه چوب را بو می كشيد ، گفت : “بوی شيرينی می دهد . شيرينی . كاملا شيرين و مطبوع است”
زن گفت : “راستي امشب كريسمس است ”

مرد زير لب گفت : “بله! كريسمس است ”  و از اجاق مشتی نور روي صورت كوچك به خواب رفته افتاد .

 
ولفگانگ برشرت
مترجم : فرهاد سلمانيان

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*