Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : چون پيمبر ديد آن بيمار را‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : چون پيمبر ديد آن بيمار را‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

‫‫
‫‫‫‫دانستن پيغامبر صلى الله عليه و آله که سبب رنجورى آن شخص گستاخى بوده است در دعا‬

*
‫‫‫‫‫‫
‫‫چون پيمبر ديد آن بيمار را‬
‫خوش نوازش کرد يار غار را‬
‫زنده شد او چون پيمبر را بديد‬
‫گوييا آن دم مر او را آفريد‬
‫گفت بيمارى مرا اين بخت داد‬
‫کامد اين سلطان بر من بامداد‬
‫تا مرا صحت رسيد و عاقبت‬
‫از قدوم اين شه بى حاشيت‬
‫اى خجسته رنج و بيمارى و تب‬
‫اى مبارك درد و بيدارى شب‬
‫نك مرا در پيرى از لطف و کرم‬
‫حق چنين رنجوريى داد و سقم‬
‫درد پشتم داد هم تا من ز خواب‬
‫بر جهم هر نيم شب لا بد شتاب‬
‫تا نخسبم جمله شب چون گاوميش‬
‫دردها بخشيد حق از لطف خويش‬
‫زين شكست آن رحم شاهان جوش کرد‬
‫دوزخ از تهديد من خاموش کرد‬
‫رنج گنج آمد که رحمتها در اوست‬
‫مغز تازه شد چو بخراشيد پوست‬
‫اى برادر موضع تاريك و سرد‬
‫صبر کردن بر غم و سستى و درد‬
‫چشمه ى حيوان و جام مستى است‬
‫کان بلنديها همه در پستى است‬
‫آن بهاران مضمر است اندر خزان‬
‫در بهار است آن خزان مگريز از آن‬
‫همره غم باش و با وحشت بساز‬
‫مى طلب در مرگ خود عمر دراز‬
‫آن چه گويد نفس تو کاينجا بد است‬
‫مشنوش چون کار او ضد آمده ست‬
‫تو خلافش کن که از پيغمبران‬
‫اين چنين آمد وصيت در جهان‬
‫مشورت در کارها واجب شود‬
‫تا پشيمانى در آخر کم بود‬
‫گفت امت مشورت با کى کنيم‬
‫انبيا گفتند با عقل اميم‬
‫گفت گر کودك در آيد يا زنى‬
‫کاو ندارد عقل و راى روشنى‬
‫گفت با او مشورت کن و انچه گفت‬
‫تو خلاف آن کن و در راه افت‬
‫نفس خود را زن شناس از زن بتر‬
‫ز انكه زن جزوى است نفست کل شر‬
‫مشورت با نفس خود گر مى کنى‬
‫هر چه گويد آن خلاف آن دنى‬
‫گر نماز و روزه مى فرمايدت‬
‫نفس مكار است مكرى زايدت‬
‫مشورت با نفس خويش اندر فعال‬ ‫
هر چه گويد عكس آن باشد کمال‬
‫بر نيايى با وى و استيز او‬
‫رو بر يارى بگير آميز او‬
‫عقل قوت گيرد از عقل دگر‬
‫نى شكر کامل شود از نيشكر‬
‫من ز مكر نفس ديدم چيزها‬
‫کاو برد از سحر خود تمييزها‬
‫وعده ها بدهد ترا تازه به دست‬
‫که هزاران بار آنها را شكست‬
‫عمر اگر صد سال خود مهلت دهد‬
‫اوت هر روزى بهانه ى نو نهد‬
‫گرم گويد وعده هاى سرد را‬
‫جادويى مردى ببندد مرد را‬
‫اى ضياء الحق حسام الدين بيا‬
‫که نرويد بى تو از شوره گيا‬
‫از فلك آويخته شد پرده اى‬
‫از پى نفرين دل آزرده اى‬
‫اين قضا را هم قضا داند علاج‬
‫عقل خلقان در قضا گيج است گيج‬
‫اژدها گشته ست آن مار سياه‬
‫آن که کرمى بود افتاده به راه‬
‫اژدها و مار اندر دست تو‬
‫شد عصا اى جان موسى مست تو‬
‫حكم خذها لا تخف دادت خدا‬
‫تا به دستت اژدها گردد عصا‬
‫هين يد بيضا نما اى پادشاه‬
‫صبح نو بگشا ز شبهاى سياه‬
‫دوزخى افروخت در وى دم فسون‬
‫اى دم تو از دم دريا فزون‬
‫بحر مكار است بنموده کفى‬
‫دوزخ است از مكر بنموده تفى‬
‫ز آن نمايد مختصر در چشم تو‬
‫تا زبون بينيش جنبد خشم تو‬
‫همچنان که لشكر انبوه بود‬
‫مر پيمبر را به چشم اندك نمود‬
‫تا بر ايشان زد پيمبر بى خطر‬
‫ور فزون ديدى از آن کردى حذر‬
‫آن عنايت بود و اهل آن بدى‬
‫احمدا ور نه تو بد دل م ىشدى‬
‫کم نمود او را و اصحاب و را‬
‫آن جهاد ظاهر وباطن خدا‬
‫تا ميسر کرد يسرى را بر او‬
‫تا ز عسرى او بگردانيد رو‬
‫کم نمودن مر و را پيروز بود‬
‫که حقش يار و طريق آموز بود‬
‫آن که حق پشتش نباشد از ظفر‬
‫واى اگر گربش نمايد شير نر‬
‫واى اگر صدرا يكى بيند ز دور‬
‫تا به چالش اندر آيد از غرور‬
‫ز آن نمايد ذو الفقارى حربه اى‬
‫ز آن نمايد شير نر چون گربه اى‬
‫تا دلير اندر فتد احمق به جنگ‬
‫و اندر آردشان بدين حيلت به چنگ‬
‫تا به پاى خويش باشند آمده‬
‫آن فليوان جانب آتش کده‬
‫کاه برگى مى نمايد تا تو زود‬
‫پف کنى کاو را برانى از وجود‬
‫هين که آن که کوهها بر کنده است‬
‫زو جهان گريان و او در خنده است‬
‫مى نمايد تا به کعب اين آب جو‬
‫صد چو عاج ابن عنق شد غرق او‬
‫مى نمايد موج خونش تل مشك‬
‫مى نمايد قعر دريا خاك خشك‬
‫خشك ديد آن بحر را فرعون کور‬
‫تا در او راند از سر مردى و زور‬
‫چون در آيد در تگ دريا بود‬
‫ديده ى فرعون کى بينا بود‬
‫ديده بينا از لقاى حق شود‬
‫حق کجا هم راز هر احمق شود‬
‫قند بيند خود شود زهر قتول‬
‫راه بيند خود بود آن بانگ غول‬
‫اى فلك در فتنه ى آخر زمان‬
‫تيز مى گردى بده آخر زمان‬
‫خنجر تيزى تو اندر قصد ما‬
‫نيش زهر آلوده اى در فصد ما‬
‫اى فلك از رحم حق آموز رحم‬
‫بر دل موران مزن چون مار زخم‬
‫حق آن که چرخه ى چرخ ترا‬
‫کرد گردان بر فراز اين سرا‬
‫که دگرگون گردى و رحمت کنى‬
‫پيش از آن که بيخ ما را بر کنى‬
‫حق آن که دايگى کردى نخست‬
‫تا نهال ما ز آب و خاك رست‬
‫حق آن شه که ترا صاف آفريد‬
‫کرد چندان مشعله در تو پديد‬
‫آن چنان معمور و باقى داشتت‬
‫تا که دهرى از ازل پنداشتت‬
‫شكر دانستيم آغاز ترا‬
‫انبيا گفتند آن راز ترا‬
‫آدمى داند که خانه حادث است‬
‫عنكبوتى نه که در وى عابث است‬
‫پشه کى داند که اين باغ از کى است‬
‫کاو بهاران زاد و مرگش در دى است‬
‫کرم کاندر چوب زايد سست حال‬
‫کى بداند چوب را وقت نهال‬
‫ور بداند کرم از ماهيتش‬
‫عقل باشد کرم باشد صورتش‬
‫عقل خود را مى نمايد رنگها‬
‫چون پرى دور است از آن فرسنگها‬
‫از ملك بالاست چه جاى پرى‬
‫تو مگس پرى به پستى مى پرى‬
‫گر چه عقلت سوى بالا مى پرد‬
‫مرغ تقليدت به پستى مى چرد‬
‫علم تقليدى وبال جان ماست‬
‫عاريه ست و ما نشسته کان ماست‬
‫زين خرد جاهل همى بايد شدن‬
‫دست در ديوانگى بايد زدن‬
‫هر چه بينى سود خود ز آن مى گريز‬
‫زهر نوش و آب حيوان را بريز‬
‫هر که بستاند ترا دشنام ده‬
‫سود و سرمايه به مفلس وام ده‬
‫ايمنى بگذار و جاى خوف باش‬
‫بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش‬
‫آزمودم عقل دور انديش را‬
‫بعد از اين ديوانه سازم خويش را‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*