Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بايرانيان گفت با کردگار‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بايرانيان گفت با کردگار‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

پیشروی رستم و یاران دلیر ایران زمین درشهرهای توران

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬بايرانيان گفت با کردگار‬
‫بيامد نهانی هم از آشکار‬
‫بپيروزی اندر نيايش کنيد‬
‫جهان آفرين را ستايش کنيد‬
‫بزرگان بپيش جهان آفرين‬
‫نيايش گرفتند سر بر زمين‬
‫چو از پاک يزدان بپرداختند‬
‫بران نامدار آفرين ساختند‬
‫که هر کس که چون تو نباشد بجنگ‬
‫نشستن به آيد بنام و بننگ‬
‫تن پيل داری و چنگال شير‬
‫زمانی نباشی ز پيگار سير‬
‫تهمتن چنين گفت کين زور و فر‬
‫يکی خلعتی باشد از دادگر‬
‫شما سربسر بهره داريد زين‬
‫نه جای گله ست از جهان آفرين‬
‫بفرمود تا گيو با ده هزار‬
‫سپردار و بر گستوان ور سوار‬
‫شود تازيان تا بمرز ختن‬
‫نماند که ترکان شوند انجمن‬
‫چو بنمود شب جعد زلف سياه‬
‫از انديشه خميده شد پشت ماه‬
‫بشد گيو با آن سواران جنگ‬
‫سه روز اندر آن تاختن شد درنگ‬
‫بدانگه که خورشيد بنمود تاج‬
‫برآمد نشست از بر تخت عاج‬
‫ز توران بيامد سرافراز گيو‬
‫گرفته بسی نامداران نيو‬
‫بسی خوب چهر بتان طراز‬
‫گرانمايه اسپان و هرگونه ساز‬
‫فرستاد يک نيمه نزديک شاه‬
‫ببخشيد ديگر همه بر سپاه‬
‫وزان پس چو گودرز و چون طوس و گيو‬
‫چو گستهم و شيدوش و فرهاد نيو‬
‫ابا بيژن گيو برخاستند‬
‫يکی آفرين نو آراستند‬
‫چنين گفت گودرز کای سرفراز‬
‫جهان را بمهر تو آمد نياز‬
‫نشايد که بی آفرين تو لب‬
‫گشاييم زين پس بروز و بشب‬
‫کسی کو بپيمود روی زمين‬
‫جهان ديد و آرام و پرخاش و کين‬
‫بيک جای زين بيش لشکر نديد‬
‫نه از موبد سالخورده شنيد‬
‫ز شاهان و پيلان وز تخت عاج‬
‫ز مردان و اسپان و از گنج و تاج‬
‫ستاره بدان دشت نظاره بود‬
‫که اين لشکر از جنگ بيچاره بود‬
‫بگشتيم گرد دژ ايدر بسی‬
‫نديديم جز کينه درمان کسی‬
‫که خوشان بديم از دم اژدها‬
‫کمان تو آورد ما را رها‬
‫توی پشت ايران و تاج سران‬
‫سزاوار و ما پيش تو کهتران‬
‫مکافات اين کار يزدان کند‬
‫که چهر تو همواره خندان کند‬
‫بپاداش تو نيستمان دسترس‬
‫زبانها پر از آفرينست و بس‬
‫بزرگيت هر روز بافزون ترست‬
‫هنرمند رخش تو صد لشکرست‬
‫تهمتن بريشان گرفت آفرين‬
‫که آباد بادا بگردان زمين‬
‫مرا پشت ز آزادگانست راست‬
‫دل روشنم بر زبانم گواست‬
‫ازان پس چنين گفت کايدر سه روز‬
‫بباشيم شادان و گيتی فروز‬
‫چهارم سوی جنگ افراسياب‬
‫برانيم و آتش برآريم ز آب‬
‫همه نامداران بگفتار اوی‬
‫ببزم و بخوردند نهادند روی‬
‫پس آگاهی آمد بافراسياب‬
‫که بوم و بر از دشمنان شد خراب‬
‫دلش زان سخن پر ز تيمار شد‬
‫همه پرنيان بر تنش خار شد‬
‫بدل گفت پيگار او کار کيست‬
‫سپاهست بسيار و سالار کيست‬
‫گر آنست رستم که من ديده ام‬
‫بسی از نبردش بپيچيده ام‬
‫بپيچيد وزان پس بواز گفت‬
‫که با او که داريم در جنگ جفت‬
‫يکی کودکی بود برسان نی‬
‫که من لشکر آورده بودم بری‬
‫بيامد تن من ز زين برگرفت‬
‫فرو ماند زان لشکر اندر شگفت‬
‫چنين گفت لشکر بافراسياب‬
‫که چندين سر از جنگ رستم متاب‬
‫تو آنی که از خاک آوردگاه‬
‫همی جوش خون اندر آری بماه‬
‫سليحست بسيار و مردان جنگ‬
‫دل از کار رستم چه داری بتنگ‬
‫ز جنگ سواری تو غمگين مشو‬
‫نگه کن بدين نامداران نو‬
‫چنان دان که او يکسر از آهنست‬
‫اگر چه دليرست هم يک تنست‬
‫سخنهای کوتاه زو شد دراز‬
‫تو با لشکری چاره ی او را بساز‬
‫سرش را ز زين اندرآور بخاک‬
‫ازان پس خود از شاه ايران چه باک‬
‫نه کيخسرو آباد ماند نه گنج‬
‫نداريم اين زرم کردن برنج‬
‫نگه کن بدين لشکر نامدار‬
‫جوانان و شايسته ی کارزار‬
‫ز بهر بر و بوم و پيوند خويش‬
‫زن و کودک خرد و فرزند خويش‬
‫همه سربسر تن بکشتن دهيم‬
‫به آيد که گيتی بدشمن دهيم‬
‫چو بشنيد افراسياب اين سخن‬
‫فراموش کرد آن نبرد کهن‬
‫بفرمود تا لشکر آراستند‬
‫بکين نو از جای برخاستند‬
‫ز بوم نياکان وز شهر خويش‬
‫يکی تازه انديشه بنهاد پيش‬
‫چنين داد پاسخ که من ساز جنگ‬
‫بپيش آورم چون شود کار تنگ‬
‫نمانم که کيخسرو از تخت خويش‬
‫شود شاد و پدرام از بخت خويش‬
‫سر زابلی را بروز نبرد‬
‫بچنگ دراز اندر آرم بگرد‬
‫برو سرکشان آفرين خواندند‬
‫سرافراز را سوی کين خواندند‬
‫که جاويد و شادان و پيروز باش‬
‫بکام دلت گيتی افروز باش‬
‫سپهبد بسی جنگها ديده بود‬
‫ز هر کار بهری پسنديده بود‬
‫يکی شير دل بود فرغار نام‬
‫قفس ديده و جسته چندی ز دام‬
‫ز بيگانگان جای پردخته کرد‬
‫بفرغار گفت ای گرانمايه مرد‬
‫هم اکنون برو سوی ايران سپاه‬
‫نگه کن بدين رستم رزمخواه‬
‫سواران نگه کن که چنداند و چون‬
‫که دارد برين بوم و بر رهنمون‬
‫وزان نامداران پرخاشجوی‬
‫ببينی که چنداند و بر چند روی‬
‫ز گردان پهلومنش چند مرد‬
‫که آورد سازند روز نبرد‬
‫چو فرغار برگشت و آمد براه‬
‫بکارآگهی شد بايران سپاه‬
‫غمی شد دل مرد پرخاشجوی‬
‫ببيگانگان ايچ ننمود روی‬
‫فرستاد و فرزند را پيش خواند‬
‫بسی راز بايسته با او براند‬
‫بشيده چنين گفت کای پر خرد‬
‫سپاه تو تيمار تو کی خورد‬
‫چنين دان که اين لشکر بی شمار‬
‫که آمد برين مرز چندين هزار‬
‫سپهدارشان رستم شير دل‬
‫که از خاک سازد بشمشير گل‬
‫گو پيلتن رستم زابليست‬
‫ببين تا مر او را هم آورد کيست‬
‫چو کاموس و منشور و خاقان چين‬
‫گهار و چو گرگوی با آفرين‬
‫دگر کندر و شنگل آن شاه هند‬
‫سپاهی ز کشمير تا پيش سند‬
‫بنيروی اين رستم شير گير‬
‫بکشتند و بردند چندی اسير‬
‫چهل روز بالشکر آويز بود‬
‫گهی رزم و گه بزم و پرهيز بود‬
‫سرانجام رستم بخم کمند‬
‫ز پيل اندر آورد و بنهاد بند‬
‫سواران و گردان هر کشوری‬
‫ز هر سو که بود از بزرگان سری‬
‫بدين کشور آمد کنون زين نشان‬
‫همان تاجداران گردنکشان‬
‫من ايدر نمانم بسی گنج و تخت‬
‫که گردان شدست اندرين کار سخت‬
‫کنون هرچ گنجست و تاج و کمر‬
‫همان طوق زرين و زرين سپر‬
‫فرستم همه سوی الماس رود‬
‫نه هنگام جامست و بزم و سرود‬
‫هراسانم از رستم تيز چنگ‬
‫تن آسان که باشد بکام نهنگ‬
‫بمردم نماند بروز نبرد‬
‫نپيچد ز بيم و ننالد ز درد‬
‫ز نيزه نترسد نه از تيغ تيز‬
‫برآرد ز دشمن همی رستخيز‬
‫تو گفتی که از روی وز آهنست‬
‫نه مردم نژادست کهرمنست‬
‫سليحست چندان برو روز کين‬
‫که سير آمد از بار پشت زمين‬
‫زره دارد و جوشن و خود و گبر‬
‫بغرد بکردار غرنده ابر‬
‫نه برتابد آهنگ او ژنده پيل‬
‫نه کشتی سليحش بدريای نيل‬
‫يکی کوه زيرش بکردار باد‬
‫تو گويی که از باد دارد نژاد‬
‫تگ آهوان دارد و هول شير‬
‫بناورد با شير گردد دلير‬
‫سخن گويد ار زو کنی خواستار‬
‫بدريا چو کشتی بود روز کار‬
‫مرا با دلاور بسی بود جنگ‬
‫يکی جوشنستش ز چرم پلنگ‬
‫سليحم نيامد برو کارگر‬
‫بسی آزمودم بگرز و تبر‬
‫کنون آزمون را يکی کارزار‬
‫بسازيم تا چون بود روزگار‬
‫گر ايدونک يزدان بود يارمند‬
‫بگردد ببايست چرخ بلند‬
‫نه آن شهر ماند نه آن شهريار‬
‫سرآيد مگر بر من اين کارزار‬
‫اگر دست رستم بود روز جنگ‬
‫نسازم من ايدر فراوان درنگ‬
‫شوم تا بدان روی دريای چين‬
‫بدو مانم اين مرز توران زمين‬
‫بدو شيده گفت ای خردمند شاه‬
‫انوشه بدی تا بود تاج و گاه‬
‫ترا فر و برزست و مردانگی‬
‫نژاد و دل و بخت و فرزانگی‬
‫نبايد ترا پند آموزگار‬
‫نگه کن بدين گردش روزگار‬
‫چو پيران و هومان و فرشيدورد‬
‫چو کلباد و نستيهن شير مرد‬
‫شکسته سليح و گسسته دلند‬
‫ز بيم وز غم هر زمان بگسلند‬
‫تو بر باد اين جنگ کشتی مران‬
‫چو دانی که آمد سپاهی گران‬
‫ز شاهان گيتی گزيده توی‬
‫جهانجوی و هم کار ديده توی‬
‫بجان و سر شاه توران سپاه‬
‫بخورشيد و ماه و بتخت و کلاه‬
‫که از کار کاموس و خاقان چين‬
‫دلم گشت پر خون و سر پر ز کين‬
‫شب تيره بگشاد چشم دژم‬
‫ز غم پشت ماه اندر آمد بخم‬
‫جهان گشت برسان مشک سياه‬
‫چو فرغار برگشت ز ايران سپاه‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*