Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : وزين روی رستم يلان را بخواند‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : وزين روی رستم يلان را بخواند‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

آگاه کردن رستم دستان توسط گودرز ازحیله پیشین پیران برای گرفتن وقت و کمک گرفتن از افراسیاب

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫وزين روی رستم يلان را بخواند‬
‫سخنهای بايسته چندی براند‬
‫چو طوس و چو گودرز و رهام و گيو‬
‫فريبرز و گستهم و خراد نيو‬
‫چو گرگين کارآزموده سوار‬
‫چو بيژن فروزنده ی کارزار‬
‫تهمتن چنين گفت با بخردان‬
‫هشيوار و بيدار دل موبدان‬
‫کسی را که يزدان کند نيکبخت‬
‫سزاوار باشد ورا تاج و تخت‬
‫جهانگير و پيروز باشد بجنگ‬
‫نبايد که بيند ز خود زور چنگ‬
‫ز يزدان بود زور ما خود کييم‬
‫بدين تيره خاک اندرون بر چييم‬
‫ببايد کشيدن گمان از بدی‬
‫ره ايزدی بايد و بخردی‬
‫که گيتی نماند همی بر کسی‬
‫نبايد بدو شاد بودن بسی‬
‫همی مردمی بايد و راستی‬
‫ز کژی بود کمی و کاستی‬
‫چو پيران بيامد بر من دمان‬
‫سخن گفت با درد دل يک زمان‬
‫که از نيکوی با سياوش چه کرد‬
‫چه آمد برويش ز تيمار و درد‬
‫فرنگيس و کيخسرو از اژدها‬
‫بگفتار و کردار او شد رها‬
‫ابا آنک اندر دلم شد درست‬
‫که پيران بکين کشته آيد نخست‬
‫برادرش و فرزند در پيش اوی‬
‫بسی با گهر نامور خويش اوی‬
‫ابر دست کيخسرو افراسياب‬
‫شود کشته اين ديده ام من بخواب‬
‫گنهکار يک تن نماند بجای‬
‫مگر کشته افگنده در زير پای‬
‫و ليکن نخواهم که بر دست من‬
‫شود کشته اين پير با انجمن‬
‫که او را بجز راستی پيشه نيست‬
‫ز بد بر دلش راه انديشه نيست‬
‫گر ايدونک باز آرد اين را که گفت‬
‫گناه گذشته ببايد نهفت‬
‫گنهکار با خواسته هرچ بود‬
‫سپارد بما کين نبايد فزود‬
‫ازين پس مرا جای پيکار نيست‬
‫به از راستی در جهان کار نيست‬
‫ورين نامداران ابا تخت و پيل‬
‫سپاهی بدين سان چو دريای نيل‬
‫فرستند نزديک ما تاج و گنج‬
‫ازايشان نباشيم زين پس برنج‬
‫نداريم گيتی بکشتن نگاه‬
‫که نيکی دهش را جز اينست راه‬
‫جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت‬
‫نبايد همه بهر يک نيکبخت‬
‫چو بشنيد گودرز بر پای خاست‬
‫بدو گفت کای مهتر راد و راست‬
‫ستون سپاهی و زيبای گاه‬
‫فروزان بتو شاه و تخت و کلاه‬
‫سر مايه ی تست روشن خرد‬
‫روانت همی از خرد بر خورد‬
‫ز جنگ آشتی بی گمان بهترست‬
‫نگه کن که گاوت بچرم اندرست‬
‫بگويم يکی پيش تو داستان‬
‫کنون بشنو از گفته ی باستان‬
‫که از راستی جان بدگوهران‬
‫گريزد چو گردون ز بار گران‬
‫گر ايدونک بيچاره پيمان کند‬
‫بکوشد که آن راستی بشکند‬
‫چو کژ آفريدش جهان آفرين‬
‫تو مشنو سخن زو و کژی مبين‬
‫نخستين که ما رزمگه ساختيم‬
‫سخن رفت زين کار و پرداختيم‬
‫ز پيران فرستاده آمد برين‬
‫که بيزارم از دشت وز رنج و کين‬
‫که من ديده دارم هميشه پر آب‬
‫ز گفتار و کردار افراسياب‬
‫ميان بسته ام بندگی شاه را‬
‫نخواهم بر و بوم و خرگاه را‬
‫بسی پند و اندرز بشنيد و گفت‬
‫کزين پس نباشد مرا جنگ جفت‬
‫شوم گفت بپسيچم اين کار تفت‬
‫بخويشان بگويم که ما را چه رفت‬
‫مرا تخت و گنجست و هم چارپای‬
‫بديشان نمايم سزاوار جای‬
‫چو گفت اين بگفتيم کاری رواست‬
‫بتوران ترا تخت و گنج و نواست‬
‫يکی گوشه ای گير تا نزد شاه‬
‫ز تو آشکارا نگردد گناه‬
‫بگفتيم و پيران برين بازگشت‬
‫شب تيره با ديو انباز گشت‬
‫هيونی فرستاد نزديک شاه‬
‫که لشکر برآرای کامد سپاه‬
‫تو گفتی که با ما نگفت اين سخن‬
‫نه سر بود ازان کار هرگز نه بن‬
‫کنون با تو ای پهلوان سپاه‬
‫يکی ديگر افگند بازی براه‬
‫جز از رنگ و چاره نداند همی‬
‫ز دانش سخن برفشاند همی‬
‫کنون از کمند تو ترسيده شد‬
‫روا بد که ترسيده از ديده شد‬
‫همه پشت ايشان بکاموس بود‬
‫سپهبد چو سگسار و فر طوس بود‬
‫سر بخت کاموس برگشته ديد‬
‫بخم کمند اندرش کشته ديد‬
‫در آشتی جويد اکنون همی‬
‫نيارد نشستن بهامون همی‬
‫چو داند که تنگ اندر آمد نشيب‬
‫بکار آورد بند و رنگ و فريب‬
‫گنهکار با گنج و با خواسته‬
‫که گفتست پيش آرم آراسته‬
‫ببينی که چون بردمد زخم کوس‬
‫بجنگ اندر آيد سپهدار طوس‬
‫سپهدار پيران بود پيش رو‬
‫که جنگ آورد هر زمان نوبنو‬
‫دروغست يکسر همه گفت اوی‬
‫نشايد جز او اهرمن جفت اوی‬
‫اگر بشنوی سر بسر پند من‬
‫نگه کن ببهرام فرزند من‬
‫سپه را بدان چاره اندر نواخت‬
‫ز گودرزيان گورستانی بساخت‬
‫که تا زنده ام خون سرشک منست‬
‫يکی تيغ هندی پزشک منست‬
‫چو بشنيد رستم بگودرز گفت‬
‫که گفتار تو با خرد باد جفت‬
‫چنين است پيران و اين راز نيست‬
‫که او نيز با ما همواز نيست‬
‫وليکن من از خوب کردار اوی‬
‫نجويم همی کين و پيکار اوی‬
‫نگه کن که با شاه ايران چه کرد‬
‫ز کار سياوش چه تيمار خورد‬
‫گر از گفته ی خويش باز آيد اوی‬
‫بنزديک ما رزمساز آيد اوی‬
‫بفتراک بر بسته دارم کمند‬
‫کجا ژنده پيل اندرآرم ببند‬
‫ز نيکو گمان اندر آيم نخست‬
‫نبايد مگر جنگ و پيکار جست‬
‫چنو باز گردد ز گفتار خويش‬
‫ببيند ز ما درد و تيمار خويش‬
‫برو آفرين کرد گودرز و طوس‬
‫که خورشيد بر تو ندارد فسوس‬
‫بنزديک تو بند و رنگ و دروغ‬
‫سخنهای پيران نگيرد فروغ‬
‫مباد اين جهان بی سرو تاج شاه‬
‫تو بادی هميشه ورا پيشگاه‬
‫چنين گفت رستم که شب تيره گشت‬
‫ز گفتارها مغزها خيره گشت‬
‫بباشيم و تا نيمشب می خوريم‬
‫دگر نيمه تيمار لشکر بريم‬
‫ببينيم تا کردگار جهان‬
‫برين آشکارا چه دارد نهان‬
‫بايرانيان گفت کامشب بمی‬
‫يکی اختری افگنم نيک پی‬
‫که فردا من اين گرز سام سوار‬
‫بگردن بر آرم کنم کارزار‬
‫از ايدر بران سان شوم سوی جنگ‬
‫بدانگه کجا پای دارد نهنگ‬
‫سراپرده و افسر و گنج و تاج‬
‫همان ژنده پيلان و هم تخت عاج‬
‫بيارم سپارم بايرانيان‬
‫اگر تاختن را ببندم ميان‬
‫برآمد خروشی ز جای نشست‬
‫ازان نامداران خسروپرست‬
‫سوی خيمه ی خويش رفتند باز‬
‫بخواب و بسايش آمد نياز

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*