Home / Short Stories / داستان کوتاه : آدمی که زیاد بلد نبود اثر لوکیاننکو

داستان کوتاه : آدمی که زیاد بلد نبود اثر لوکیاننکو

Sergei Lukyanenko-1

سرگئی لوکیاننکو –  متولد 11 آپرل 1968در قزاقستان و فیزیکدان ونویسنده داستانهای علمی تخیلی بزبان روسی است   Sergei Lukyanenko –  Серге́й Васи́льевич Лукья́ненко

 

 

آدمی که زیاد بلد نبود  :    لوکیانینکو
او چیز زیادی بلد نبود، اما در عوض بلد بود ستاره ها را روشن كند . آخر زیباترین و درخشانترین ستاره ها گاهی خاموش می شوند و اگر یك شب ما در آسمان ستاره ای نبینیم كمی دلمان می گیرد… او در روشن كردن ستاره ها خیلی مهارت داشت و این تسلی اش می داد . بالاخره یكی هم باید این كار را بكند، یكنفر باید میان غبارهای كیهانی از سرما بلرزد، ستاره های خاموش را پیدا كند و بعد آنها را با آتش نیرومند و داغی كه از ستاره های دیگر آورده روشن كند . چه بگویم ، این كار سختی بود ولی او دیگر به این كار عادت كرده بود و كار دیگری بلد نبود . یك روز كه ستاره ها آرامتر به نظر می رسیدند، او تصمیم گرفت كه استراحت كند . به زمین آمد، روی علف های نرمی شروع كرد به راه رفتن( این چمن یك پارك شهری بود)، برای احتیاط به آسمان نگاه كرد…
ستاره ها آن بالا دلگرم كننده می درخشیدند و او خیالش آسوده شد . چند قدم دیگر برداشت و دختری را دید :
– تو شبیه زیباترین ستاره ای . تو از همه ستاره ها زیباتری .
دخترخیلی تعجب كرد هرگزكسی چنین جملاتی به او نگفته بود . یكنفر گفته بود : ” تو دوست داشتنی هستی” . یك نفر دیگر گفته بود : “خیلی دوستت دارم” و سومی كه از همه رومانتیك تربود، قول داده بود او را ببرد كنار دریای آبی كه روی آن قایق های بادبانی سفید شناورند…
او تكراركرد:
– تو از همه ستاره ها زیباتری .
و دختر نتوانست بگوید كه اینطور نیست .
یك خانه كوچك در حومه شهر به نظر او سحرآمیزترین قصر در تمام كائنات بود . چراكه او و آن دختر آنجا با هم زندگی می كردند…
او نجواكنان می گفت :
– می خواهی برایت از ستاره ها بگویم ؟ از ستاره فم الحوت ، ژولیده، مثل بچه گربه ای نارنجی، از نسرواقع، آبی و سوزان، مثل یك قطعه یخ داغ، از ستاره شباهنگ، بهم پیوسته، مثل حلقه گلی از سه ستاره …اما تو از همه ستاره ها زیباتری…
دختر نوك انگشتان داغ -مثل آتش- او را گرفت و گفت :
– بگو، بگو،
– من برایت از همه ستاره ها می گویم، از ستاره های كوچك و بزرگ، از غول پیكرترینشان دارند تا آنهایی كه در كاتالوگ ها ارقام كوچكی دارند… اما تو از همه ستاره ها زیباتری…
– بگو…
– ستاره قطبی برایم از سفرها گفته و مسافران، از غرش امواج دریا و صفیر بوران های قطب شمال، از صدای بادبانها در ضربه های باد … تا من در كنارت هستم، هرگز غمگین نخواهی شد . فقط با من بمان، كه تو از همه ستاره ها زیباتری…
– بگو…
– نسرطائر و ستاره حمل برایم از دانشمندان وسپهسالاران گفته اند، از رازهای مشرق زمین ، از فرهنگ های فراموش شده و علوم قدیمه…تا وقتی من كنارت هستم ، هرگز رنج نخواهی برد . فقط با من بمان، كه تو از همه ستاره ها زیباتری…
– بگو…
– ستاره بارنادا برایم درباره اولین سفینه های فضایی گفته است كه با سرعت از میان سرمای كیهانی عبور می كردند، از ناله فلز شهاب سنگ، از سال های طولانی میان دیوارهای فولادی و درباره اولین لحظه ها در جهان ناشناخته دلهره آور و هراس انگیز…تا وقتی من كنارت هستم، هرگز تنها نخواهی بود . فقط با من بمان،كه تو از همه ستاره ها زیباتری
دختر آهی كشید و درحالیكه سعی می كرد از اسارت حرف های او بگریزد، پرسید :
– خب، تو چه كاری بلدی ؟
او یكه خورد اما دلسرد نشد :
– از پنجره بیرون را نگاه كن .
یك آن در خلاء سیاه رنگ، ستاره ای شعله ور شد . آن ستاره آنقدر دور بود كه مثل نقطه بنظر می رسید، اما او می دانست كه آن زیباترین ستاره جهان است ( البته بدون درنظرگرفتن كسی كه به شانه اش تكیه داده بود) . هزار سیاره در رقصی بی نظیر و باور ناپذیر دور آن ستاره می چرخیدند و در هر سیاره باغها شكوفان می شدند و دریاها موج می زدند و انسانهای زیبا در دریاچه های گرم آبتنی می كردند و پرندگان سحرآمیز آوازهای دل انگیز می خواندند و آبشارهای روشن روی سنگ های درخشان صدای بلور می پاشیدند…
دختر گفت: ستاره ای كوچك در آسمان … انگار قبلا نبود، البته مطمئن نیستم…ولی تو چه كاری بلدی ؟
و او پاسخی نداد .
دختر با صدای بلند فكر كرد :
– چطور باید زندگی كنیم، در این خانه كوچك قدیمی كه حتی اجاق گاز نداریم…و تو هیچ كاری بلد نیستی…
او تقریبا فریاد زد :
– من یاد می گیرم، حتما   مرا باور كن
و دختر باور كرد .
او دیگر ستاره ها را روشن نمی كند . او خیلی كارها یاد گرفته است، به عنوان متخصص فیزیك نجومی كار می كند و پول خوبی می گیرد . گاهی اوقات كه روی بالكن می رود، برای لحظه ای دلش می گیرد و می ترسد كه به آسمان نگاه كند . اما ستاره ها كمتر نشده اند . حالا یك نفر دیگر آنها را روشن می كند و كارش هم بد نیست…
او می گوید كه خوشبخت است و من این را باور می كنم . صبح ها وقتی كه زنش هنوز خواب است، او به آشپزخانه می رود و بی سروصدا كنار اجاق گاز می ایستد . اجاق گاز به هیچ كپسولی وصل نیست فقط دو ستاره كوچك در آن می سوزد- هدیه ازدواج او .
یكی از ستاره ها سفید است و تیغ دار، شبیه جوشكاری، با زبانه های افشان خیلی داغ . كتری روی آن در یك و نیم دقیقه جوش می آید .
ستاره دیگر بی صدا و آرام است، شبیه گلوله پنبه ای قرمز رنگی است كه در آن لامپ كوچكی فروكرده اند . روی آن می شود سوپ عصرانه و كتلت های آماده را گرم كرد .
و ترس آورترین مسئله این است كه او واقعا خوشبخت است .

 

سرگئی لوکیاننکو

Серге́й Васи́льевич Лукья́ненко

Sergei Lukyanenko

Sergei Lukyanenko-2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*