Home / Short Stories / داستان کوتاه : مارتین اثر گی دو موپاسان

داستان کوتاه : مارتین اثر گی دو موپاسان

 Guy_de_Maupassa __1888

 
مارتین

 

همه‌چیز از آن عصر یکشنبه، بعد از مراسم کلیسا، شروع شد . داشت از کلیسا به خانه برمی‌گشت که مارتین را جلوتر از خود توی راه دید . او هم در راه خانه بود .

پدر مارتین، با گام‌های محکم یک کشاورز پولدار، کنار دخترش راه می‌رفت . زیر بالاپوشش، نیم‌ تنه‌ ای خاکستری پوشیده بود و کلاه شاپویی با لبه‌های بزرگ به سر داشت . مارتین هم با کرست کمر , تنگی که تنها هفته‌ای یکبار تنش می‌کرد، شق و رق راه می‌رفت .

کلاهی گل‌آذین ساخت ایوتو ، بر سر داشت که پشت گردن پر و گرد و نرمش را آشکار می‌کرد که در هوای باز آفتاب‌سوخته شده بود و رویش طره‌ ای از مو افشان بود .

بنوا مارتین را فقط از پشت سر می‌دید، اما چهره‌اش را خوب می‌شناخت؛ هرچند تابه‌حال او را این‌همه از نزدیک ندیده بود . ناگهان گفت : “وای خدا، چه دختر نازیه این مارتین” راه رفتنش را نگاه کرد و یک‌ هو عاشقش شد؛ انگار که هوس گرفتنش را داشته باشد. نه، لازم نبود چهره‌اش را دوباره ببیند . به اندامش خیره شد و باز به خودش گفت : “وای خدا، چه دختر نازی”

مارتین راهش را به راست کج کرد تا وارد “لا مارتینیر”، مزرعه‌ی پدرش ژان مارتن، شود. همین که آمد بچرخد نگاهی به پشت سر انداخت و قیافه‌ی مضحک بنوا را دید . گفت : “روز به‌خیر بنوا” بنوا جواب داد : “روز به‌خیر مارتین، روز به‌خیر ارباب مارتن” و رد شد .

وقتی به خانه رسید، سوپ روی میز حاضر بود . روبه‌ روی مادرش، کنار کارگر مزرعه و نوکرشان نشست . کلفت رفت شراب سیب بیاورد . چند قاشق سوپ که خورد بشقابش را کنار زد . مادرش پرسید : “حالت خوب نیست؟”

جواب داد : “نه، یه چیزی ته دلمو بهم می‌زنه . پاک بی‌اشتهام کرده”

غذا خوردن بقیه را نگاه می‌کرد و گاه‌ گاهی برای خودش تکه نانی می‌برید و بی‌حوصله به دهان می‌گرفت و آرام می‌جوید . به مارتین فکر می‌کرد : “چه دختر نازی” و در این فکر بود که چطور پیش‌تر این را نفهمیده و حالا چه ناگهانی این فکر به سراغش آمده  و طوری هم آمده که دیگر غذا هم نمی‌تواند بخورد .

به راگو لب نزده بود . مادرش گفت : “بیا بنوا، سعی کن یک کم بخوری . گوشت گوسفنده، خوبت می‌کنه . وقتی اشتها نداری باید خودتو مجبور کنی یه چیزی بخوری”

چند لقمه پایین داد و باز بشقابش را کنار زد . گفت : “نه، دیگه اصلا نمی‌تونم بخورم”

بعد از غذا، وقتی همه از سر میز بلند شدند، گشتی در مزرعه زد و به کارگر مزرعه گفت که مرخص است و می‌تواند برود، چون خودش حیوان‌ها را برای چرا بیرون خواهد برد .

دهکده در آن روز تعطیل خلوت بود . گاوها گوشه و کنار مزرعه‌ ی شبدر لمیده بودند و با شکم‌های پر، زیر آفتاب، غذایشان را نشخوار می‌کردند . چند گاوآهن در آخر شیارهای شخم رها افتاده بود و خاک زیر و رو شده و آماده‌ی بذرافشانی، پر بود از کاهبن‌های خرمایی‌ رنگ و کلش‌های زرد گندم و جوی تازه دروشده . باد خشک پاییزی که از دشت می‌گذشت، خبر از غروبی خنک می‌داد که با رفتن آفتاب سر می‌رسید . بنوا کنار نهر آب نشست و کلاهش روی زانوهایش گذاشت ـ انگار می‌خواست کله‌اش کمی باد بخورد ـ و در سکوت دهکده با صدای بلند گفت : “دختر ناز می‌خواستی؟ این هم دختر ناز”

شب که به تختش رفت و صبح که از خواب بیدار شد، باز در همین فکر بود . ناراحت نبود، ناراضی نبود؛ نمی‌دانست چه‌ ش بود . هرچه بود رهایش نمی‌کرد و به ذهنش چنگ انداخته بود . فکری بود که از سرش نمی‌افتاد و دلش را می‌لرزاند .

گاهی پیش می‌آید که خرمگسی توی یک اتاق گیر می‌افتد . صدای وزوزش را که دور و برت می‌شنوی؛ عذاب می‌کشی و اعصابت به‌هم می‌ریزد . ناگهان صدا قطع می‌شود . فراموشش می‌کنی . اما باز از نو، صدا می‌آید و مجبور می‌شوی دنبالش بگردی . نه می‌توانی بگیری‌اش، نه بیرونش کنی؛ نه می‌توانی بکشی‌اش، نه ساکتش کنی . همین که یک لحظه آرام می‌شود، دوباره وزوزش به هوا می‌رود .

حالا هم مثل همان مگس توی اتاق، یاد مارتین ذهن بنوا را می‌آشفت .

بنوا دید خیلی دلش می‌خواهد مارتین را باز ببیند . برای همین چند باری از جلوی مارتینیر گذشت . سرانجام او را دید؛ داشت رخت‌ها را روی بندی پهن می‌کرد که که بین دو درخت سیب بسته بودند روز گرمی بود . مارتین فقط یک دامن کوتاه تنش بود و شمیزی که انحناهای بدنش را حسابی نشان می‌داد، به‌خصوص وقتی حوله‌ها را روی بند می‌انداخت . بنوا همان‌جا پشت پرچین‌ها پنهان شد و یک ساعت تمام، حتی بعد از رفتن مارتین، آنجا ماند . و بعد، گرفتارتر از قبل، برگشت .

یک ماه تمام همه‌ی فکر و ذکرش مارتین بود . هر وقت اسم او را جلویش می‌آوردند، می‌لرزید . غذای چندانی نمی‌خورد و شب‌ها آن‌قدر عرق می‌کرد که نمی‌توانست بخوابد .

یکی از یکشنبه‌ ها، در مراسم دعا، چشم از مارتین برنداشت . مارتین هم متوجه شد و لبخندی زد .

سرانجام یک روز غروب، او را در راه دید . وقتی مارتین متوجه بنوا شد لحظه‌ای ایستاد . بنوا به طرفش آمد و با این‌که از ترس و هیجان زبانش بند آمده بود، عزم کرد دیگر حرفش را بزند . من‌من‌کنان گفت : “ببین مارتین، این‌طوری دیگه نمی‌شه”

مارتین که انگار می‌خواست سربه‌سرش بگذارد گفت : “چی این‌طوری دیگه نمی‌شه بنوا؟”

بنوا گفت : “که من همه‌ ی ساعت‌های روزم رو به تو فکر کنم”

مارتین دست به کمر زد : “من که مجبورت نکردم”

بنوا با لکنت گفت : “چرا، کردی . نه می‌تونم بخوابم، نه استراحت کنم، نه بخورم، نه هیچی دیگه”

مارتین آرام پرسید : “حالا که چی؟”

بنوا با دست‌های آویزان، چشم‌های خیره و دهان باز، ساکت و بی‌صدا ایستاد .

مارتین بی‌هوا مشتی به شکمش زد و فرار کرد .

از آن روز به بعد لب جاده، توی کوچه پس‌کوچه‌ها و کنار مزرعه ـ وقتی هوا گرگ و میش بود و بنوا اسب‌هایش را به اصطبل می‌برد و مارتین گاوهایش به طویله ـ همدیگر را می‌دیدند .

بنوا حس می‌کرد میل شدیدی، از تن و جانش، او را به طرف مارتین می‌کشد . دلش می‌خواست مارتین را در آغوش بگیرد، بفشارد، بخورد و تکه‌ای از خودش کند . وقتی به این فکر می‌افتاد که همه‌ی مارتین را ـ جوری که یکی شوند ـ برای خودش ندارد، از ضعف و بی‌تابی و جنون می‌لرزید .

مردم دهکده برای‌شان حرف درآوردند . گفتند نامزد کرده‌اند . همین‌طور هم بود؛ بنوا از مارتین پرسیده بود آیا همسرش می‌شود، او هم جواب داده بود : “بله” حالا منتظر فرصتی بودند که قضیه‌ی ازدواج را با خانواده‌هایشان مطرح کنند .

اما، ناگهان، مارتین دیگر سر ساعت همیشگی سر قرار نیامد . بنوا هرقدر دور و بر مزرعه پلکید، دیگر اثری از او ندید . فقط در مراسم دعای یکشنبه توانست یک نظر ببیندش . و سرانجام یکی از یکشنبه‌ها، کشیش بعد از موعظه، خبر از ازدواج ویکتوار-آدلد مارتن و ژوزفین‌-‌ایزیدور والن  داد .

انگار یک سطل آب یخ روی سر بنوا ریخته باشند . گوش‌هایش زنگ می‌زد . چیزی نمی‌شنید . و بعد از مدتی دید اشک‌هایش دارد روی کتاب دعا می‌ریزد .

یک ماه تمام خودش را در اتاق حبس کرد . بعد سر کار و زندگی‌اش برگشت . اما خوب نشده بود . ذهنش همچنان درگیر بود . از راه‌هایی که به خانه‌ی مارتین می‌رسید دوری می‌کرد تا چشمش حتی به درختان حیاطشان هم نیفتد . برای همین مجبور بود راه زیادی را صبح و عصر اضافه برود .

مارتین حالا دیگر زن والن، ثروتمندترین کشاورز منطقه، شده بود . بنوا و والن، هرچند از کودکی دوستِ هم بودند، دیگر با هم حرف نمی‌زدند .

یک روز غروب که بنوا از نزدیکی فرمانداری می‌گذشت، شنید مارتین آبستن شده . به‌جای این‌که غمگین شود، دید برعکس، احساس آسودگی می‌کند . تمام؛ حالا دیگر همه‌چیز تمام شده بود . این اتفاق، بیش‌تر از خود ازدواج، آنها را از هم جدا می‌کرد . بنوا واقعا هم همین را می‌خواست .

ماه‌ها و ماه‌ها گذشت . بعضی وقت‌ها مارتین را می‌دید که با گام‌هایی سنگین‌تر از قبل به دهکده می‌رود . هروقت بنوا را می‌دید سرخ می‌شد، سرش را پایین می‌انداخت و قدم‌هایش را تندتر می‌کرد . بنوا هم راهش را کج می‌کرد تا سر راه مارتین نباشد، مبادا که چشم‌شان به چشم هم بیفتد . از این فکر که روزی رودررو شوند و مجبور شود حرفی بزند، می‌ترسید . حالا، بعد از همه‌ی آن حرف‌ها ـ که پیش‌ترها موقع گرفتن دستش و بوسیدن موهای کنار گونه‌اش زده بود ـ دیگر چه می‌توانست بگوید؟ بیش‌تر وقت‌ها به آن دیدارهای کنار جاده‌شان فکر می‌کرد . بعد از همه‌ی آن قول و قرارها، مارتین کار زننده‌ای کرده بود .

کم‌کم غم و غصه از دلش رفت و تنها ناراحتی مختصری به جا ماند . روزی راهی را پیش گرفت که از محل زندگی تازه‌ی مارتین می‌گذشت . از دور سقف خانه‌اش را دید . خودش بود، همان‌جایی که او با دیگری زندگی می‌کرد . درختان سیب شکوفه کرده بودند و خروس‌ها روی تـلی از کود می‌خواندند . خانه به‌ کل خالی از سکنه به نظر می‌رسید . کشاورزها برای رسیدگی به کشت بهاره‌ شان رفته بودند . بنوا دم ورودی مزرعه ایستاد و نگاهی به حیاط انداخت . سگ توی لانه‌اش خواب بود و سه تا گوساله پشت سر هم آرام به سمت آبگیر می‌رفتند . بوقلمون نر بزرگی جلوی در می‌چرخید و مثل خواننده‌های اپرا، برای بوقلمون‌های ماده خودنمایی می‌کرد .

بنوا روی چارچوب دروازه خم شد . حس کرد بی‌قرار گریه است . اما، ناگهان صدای جیغی شنید؛ کسی از درون خانه جیغ می‌زد و کمک می‌خواست . وحشت‌زده به نرده‌های دروازه چنگ انداخت و با دقت گوش داد . جیغ دیگری شنید؛ ناله‌ای دلخراش و طولانی که به عمق پوست و گوشتش نفوذ کرد . مارتین بود که این‌طور ناله می‌کرد . بنوا به سرعت خودش را تو کشید، از چمن‌ها گذشت و در را هل داد . مارتین را دید که روی زمین افتاده بود و از درد زایمان پیچ و تاب می‌خورد . صورتش کبود شده و چشمانش گود افتاده بود .

بنوا لرزان و رنگ‌پریده‌تر از مارتین ایستاد و با لکنت گفت : “من اینجام، من اینجام مارتین”

مارتین بریده بریده جواب داد : “وای، تنهام نذار، تنهام نذار بنوا”

بنوا نگاهش کرد، نمی‌دانست چه بگوید و چه بکند . ناله‌ی مارتین باز به آسمان رفت : “آی، آخ، مردم از درد . آه بنوا” به طرز وحشتناکی به خود می‌پیچید .

بنوا ناگهان احساس کرد باید به مارتین کمک کند تا دردش آرام بگیرد . خم شد، بلندش کرد و آرام روی تخت گذاشت . مارتین هم‌چنان ناله می‌کرد . بنوا ژاکت، دامن و زیردامنی او را از تنش درآورد . مارتین دست‌هایش را گاز می‌گرفت تا جیغ نزند . بنوا همان کاری را کرد که بارها برای وضع حمل گاوها و میش‌ها و مادیان‌ها کرده بود . در زایمان کمکش کرد و نوزاد درشت گریانی را بیرون کشید . نوزاد را خشک کرد و در حوله‌ای که جلوی آتش انداخته بودند پیچید و روی لباس‌هایی که برای اتو کردن روی میز گذاشته بودند خواباند . و خودش باز پیش مادر نوزاد برگشت . بلندش کرد و دوباره روی زمین گذاشت، بعد رختخواب‌ها را عوض کرد و او را سر جایش روی تخت برگرداند .

مارتین بریده بریده گفت : “ممنونم بنوا، تو خیلی مهربونی” و اشکش سرازیر شد، گویی از کرده‌اش پشیمان بود .

بنوا دیگر حتی ذره‌ای مارتین را دوست نداشت . همه‌چیز تمام شده بود . چرا؟ چطور؟ نمی‌دانست . اما آن‌چه اتفاق افتاده بود بهتر از ده سال دوری تسکینش می‌داد .

مارتین بی‌رمق و لرزان پرسید : “بچه چیه؟”

بنوا آرام گفت : “یه دختر خیلی ناز”

باز هر دو ساکت شدند . چند لحظه بعد، مادر با صدایی کم‌ جان گفت : “بهم نشونش بده بنوا”

بنوا نوزاد را مانند تحفه‌ای مقدس در بغل گرفته بود و داشت به مارتین نشانش می‌داد، که در باز شد و ایزیدور والن تو آمد .

اول نفهمید اوضاع از چه قرار است اما ناگهان از قضیه سر درآورد . بنوا حیرت‌ زده و با لکنت گفت : “من داشتم، داشتم از اینجا رد می‌شدم که صدای جیغ شنیدم و اومدم تو… این بچه‌ ته والن”

شوهر با چشمانی گریان جلو آمد و کوچولویش را از بنوا گرفت و بوسید . تا چند لحظه از شدت احساسات نمی‌توانست حرف بزند . بعد بچه را روی تخت گذاشت و دست‌های بنوا را در دست گرفت و گفت : « دست بده بنوا . دیگه چیزی بین ما نیست . اگه تو بخوای، دوست می‌مونیم، دو تا دوست واقعی” و بنوا پاسخ داد : “معلومه که می‌خوام . حتما، حتما ”

 

گی دو موپاسان

Guy de Maupassant

مترجم : دامون مقصودی

Guy de Maupassant - 1

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*