Home / Short Stories / داستان کوتاه : قلمرو خدا اثر ویلیام فاکنر

داستان کوتاه : قلمرو خدا اثر ویلیام فاکنر

William Faulkner-3

 

قلمرو خدا
ماشین به‌سر‌عت از خیابان “دکاتور” سرازیر شد و به کوچه که پیچید توقف کرد . دو مرد پیاده شدند اما سومی سر جایش باقی ماند . چهره مردی که در اتومبیل مانده بود، مات و گرفته بود و لب‌ها‌یش شل و افتاده و چشم‌هایش مثل گل‌گندم، روشن و آبی و کاملا تهی از اندیشه . در هیئتی بی‌شکل و ناساز نشسته بود، زنده‌‌ای بدون ذهن و جسمی بدون شعور، با این‌همه در صورت تهی و وارفته‌اش، چشم‌هایی بود که با آبی هیجان‌آوری می‌درخشید و در یکی از دست‌هایش، گل نرگسی را محکم گرفته بود .

دو مردی که از ماشین پیاده شده بودند به درون آن خم شدند و به‌ سرعت به‌ کار پرداختند و لحظه‌ای بعد که کمر راست کردند بسته‌ای کرباسی در آستانه در اتومبیل نشسته بود . دری در دیوار مقابل باز شد و برای یک لحظه صورتی خود نمود و پس رفت . یکی از مردها گفت : “یالا، حالا دیگه باید جنسا رو ببریم بیرون . نه که بگین می‌ترسم اما وقتی یه دیوونه همراه آدم باشه، حمل جنس زیاد خیریت نداره ”
مرد دیگه جواب داد : “راس می‌گی، خوب همین‌جا خالی‌شون کنیم . باید دو سفر دیگه هم بریم ”
مرد اول سری تکان داد و به کسی که بی‌خبر در اتومبیل قوز کرده بود اشاره کرد و پرسید : “اینو که دیگه با خودت نمی‌آری، نه؟”
“چرا، آزارش که به کسی نمی‌رسه، گذشته از اون وجودش شاید خوش‌یمن‌ باشه ”
” نه برای من، منو که می‌بینی، مدت درازیه تو این کارام و تا حالا حتی یه دفعه هم گیر نیفتاده‌م . دلیلش هم اینه که یه حیوون این‌جوری واسه خوش یمنی همرام نبوده ”
“می‌دونم ازش خوشت نمی‌آد . تا حالا خیلی راجع بهش حرف زدی اما از دس من کاری برنمی‌آد . عادت داره همیشه یه گل تو دستش بگیره . دیشب که گلشو گم کرد نتونستم مث یه آدم عادی بذارمش پیش “جیک”. امروزم که یه دونه گل براش پیدا کردم، صلاح ندیدم بذارمش جایی . شاید می‌تونست یه‌ جا آروم بشینه تا من برگردم اما ترسیدم یه ناکس برسه و اذیتش کنه ”
مرد دیگر عصبی گفت : “یه آدم مادرفلان با معرفتی . جدا من نمی‌دونم وقتی این‌همه جاهای حسابی واسه نگه‌ داری این‌جور آدم‌ها، همه جا هست تو چرا هی اینو، این در اون در دنبال خودت می‌کشونی ”
” گوش کن، این که می‌بینی برادرمه، فهمیدی؟ هر کاری دلم بخواد می‌کنم و هر جایی دلم بخواد می‌برمش . به هیچ‌ کسم مربوط نیس . به نصیحت هیچ ناکس مادر فلانی هم احتیاجی ندارم ”
“بسه دیگه، من که نمی‌گم ولش کن . من فقط، وقتی با این‌جور آدما باشم خرافاتی می‌شم و دلم شور می‌زنه، همین ”
“خبه دیگه . حرفشو نزن . اگه نمی‌خوای با من کار کنی رک بگو ”
“خب دیگه، از کوره در نرو ” و به در بسته نگاه کرد .
“امروز این بچه‌ها چشونه؟ لامصبا کجان؟ ما که نمی‌تونیم همین‌جور اینجا معطل بشیم . خوبه راه بیفتیم . نظر تو چیه؟” داشت حرف می‌زد که در دوباره باز شد و صدایی گفت : “یا‌لا بچه‌ها”
مرد دوم ناگهان بازوی او را گرفت و با دلخوری لعنت فرستاد . دو کوچه آن‌طرف‌تر، سر پیچ، پاسبانی پیدا شد، لحظه‌ای ایستاد و بعد آهسته به‌طرف آن‌ها پیش آمد .
“یه پاسبون داره میاد طرفمون، یالا بجنب . یکی از بچه‌ها رو صدا کن . تا کمکت کنه، منم سرگرمش می‌کنم تا شما جنسارو خالی کنین” گوینده با شتاب رفت و دیگری که دست‌ پاچه به اطراف نگاه می‌کرد، کیسه‌ای را که روی آستانه در ماشین بود برداشت و با عجله به در خانه برد و برگشت و دوباره خم شد تا کیسه دیگر را بردارد . پاسبان و همکار دیگرش همدیگر را دیده بودند و داشتند با هم حرف می‌زدند .
روی صورت مرد، که داشت تلاش می‌کرد بسته بزرگ را از کف اتومبیل بلند کند، قطره‌های عرق راه افتاده بود . بسته از جا تکان خورد اما دوباره سر جایش افتاد .
مرد، با همه نیرو و کوشش و فشار بدنه ماشین روی سینه‌اش که نفسش را بند آورده بود، بار دیگر بطرف پاسبان نگاه کرد و نفس‌زنان گفت : “چه شانسی، بخشکی شانس!” و دوباره بسته را گرفت. یک دستش را رها کرد و شانه مرد دیوانه را گرفت و آهسته گفت: «یالا پسر، بیا این‌طرف و کمک کن. زود باش!»
دیوانه با تماس دست او یکه‌ای خورد و ناله‌ای کرد و مرد او را کمی به‌سوی خود کشید، به‌طوری که چهرة تهی و گردن نوسانی او پشت صندلی آویزان شد. مرد آشفته تکرار کرد: «یالا دیگه یالا، محض رضای خدا این‌جا رو بگیر و بلند کن!”
آن چشم‌های آبی آسمانی، بی‌مقصود و مات به اوخیره ماند و چند قطره آب از دهان خیسش روی پشت دست مرد افتاد . دیوانه گل نرگسش را نزدیک صورتش برد .
مرد با صدای بلند گفت : «گوش کن پسر! می‌خوای بیفتی زندون ! محض رضای خدا اینجا رو بگیر” دیوانه تنها با حالتی حاکی از یک انزوای پر‌هیبت نگاهش می‌کرد و مرد این بار بلند شد و ضربه سنگینی به گوشش نواخت . گل نرگس بین مشت او و صورت دیوانه، شکست و روی مچ دستش آویزان ماند . دیوانه فریادی کشید خشن و مبهم، و برادرش که کنار افسر پلیس ایستاده بود صدایش را شنید و بسویش دوید .
خشم مرد، دیگر فرو نشسته بود و وقتی ضربه انتقام‌جویانه برادر بر او فرود آمد با یاسی تهی و منجمد خاموش ایستاد . برادر، رویش پرید و با صدای بلند ناسزا گفت و هر دو به پیاده‌‌ رو خیابان کشیده شدند . دیوانه ممتد فریاد می‌کشید و خیابان را از فریادی ناساز پر می‌کرد .
مرد نفس‌زنان گفت : “برادر منو می‌زنی؟” و مرد دیگر که از یورش او گیج و مات مانده بود به دفاع برخاست تا پاسبان میان آن‌ها پرید و با بی‌طرفی به هر دو بدو‌بیراهی گفت و با‌تومی پراند و وقتی هر دو از هم جدا شدند و نفس‌زنان و پریشان سر پا ایستادند گفت : “چه مرگتونه؟”
“این ناکس برادرمو کتک می‌زنه”
پاسبان در میان صدای کر کنندخ دیوانه، پرخاش‌کنان گفت : “لابد یکی اذیتش کرده، تو رو خدا یه کار کنین صداش قطع شه” پاسبان دومی جمعیت را شکافت و پیش آمد و گفت : “چه خبره معرکه گرفتین؟”
صدای دیوانه در نوسان موجی شگفت‌انگیز، اوج و پستی می‌گرفت و پاسبان دومی که به آستانه در ماشین قدم می‌گذاشت، شانه‌های دیوانه را گرفت و تکان داد وگفت : “یواش، چه خبره؟” و برادر که از تلاشی سخت خسته شده بود به پشت او خزید . هر دو کنار اتومبیل زمین خوردند و پاسبان اولی، مرد دیگر را که در چنگ داشت رها کرد و به‌سوی آن‌ها آمد . مرد اولی مبهوت ایستاده بود و یارای فرار نداشت . هر دو پاسبان با برادر در کش‌ مکش بودند، او را زمین انداختند و لگد کوبش کردند تا از پا در آمد و آرام شد . دو خراش عمیق، گونه‌های پاسبان دومی را شیار زده بود . با دستمال صورتش را پاک کرد و گفت : “عجب جونور درنده‌ای! امروز چی شده؟ حیوونای باغ‌وحش فرار کرده‌ن؟ ” و بر فراز اندوه عظیم و با شکوه دیوانه داد زد : “بگین ببینم ، چی شده؟”
همکارش با صدای بلند گفت : “درست نمی‌دونم، صدای داد و قال اون یکی رو تو ماشین شنیدم و این‌جا که اومدم دیدم این دو تا به‌هم پریدن . این یکی می‌گه که اون برادرشو کتک زده، تو چه فکر می‌کنی؟”
برادر سرش را بلند کرد و با خشمی دوباره زنده شده فریاد کشید : “برادرمو کتک زده، باید حقشو کف دستش بذارم” و کوشید خود را به آن دیگری که پشت پاسبان قوز کرده بود برساند . پاسبان او را گرفت و گفت : “بسه دیگه، یالا،می‌خوای دوباره حالتو جا بیارم؟ بسه دیگه یه کار کن صدای اون‌ که تو ماشینه ببره”
مرد برای اولین بار به برادرش نگاه کرد و گفت : “نگاه کنین، گل تو دستش شکسته، همینه که گریه میکنه”
پاسبان گفت : “گل؟ بگین ببینیم چه کلکی تو کاره، برادرت مگه مریضه یا مرده که گل می‌خواد؟”
پاسبان دیگر گفت ” نه، نه مرده‌س نه مریض به‌نظر می‌آد . معلوم نیس چه خبره لابد کلکی تو کاره” دوباره توی ماشین را نگاه کرد و چشمش که به کیسه‌ها افتاد فورا سر برگرداند و گفت : “آی، اون یکی دیگه کجاس، زود دستگیرش کن . اونا قاچاق بار کردن” و به‌سوی مرد دوم که از جای خود تکان نخورده بود پرید و گفت : “یالا، زندون!” هم‌کارش که داشت دوباره با برادر کشمکش می‌کرد بر او مسلط شد و دستبندی به او زد و او را توی ماشین هل داد و به‌سوی مرد دیگر پرید .
برادر داشت داد می‌زد :”من نمی‌خوام فرار کنم، من فقط می‌خوام گلشو براش درس کنم، ولم کنین، بهتون می‌گم ولم کنین”
“اگه گلشو درست کنی دیگه داد نمی‌کشه؟”
“نه دیگه، داد و فریادش واسه همینه”
“پس محض رضای خدا زودتر درسش کن”
دیوانه هنوز گل نرگس شکسته را در دست داشت و تلخ می‌گریست . برادر در حالی‌که پاسبان مچ دستش را گرفته بود، دوروبر را گشت و تکه چوب کوچکی پیدا کرد . یکی از تماشایی‌ها تکه نخی را که از دکانی در آن دوروبرها به‌دست آورده بود به او داد و برادر در برابر چشم‌های مشتاق و منتظر پاسبان و جمعیت ساقه گل را به تکه چوب بست و گل شکسته بار دیگر سر بلند کرد و آن اندوه بلند و پر هیاهو ناگهان از روح دیوانه پرواز کرد . چشم‌هایش مثل دو تکه از آسمان بهاری بعد از ریزش باران شده بود و چهره کودکانه‌اش از شادی به مهتاب می‌مانست .
پاسبان‌ها جمعیت را متفرق کردند :”رد شین دیگه، نمایش امروز دیگه تموم شد، یالا رد شین”
جمعیت، تک تک راه افتادند و ماشین که روی هر رکاب آن پاسبانی ایستاده بود راه افتاد و از پیچ کوچه گذشت و از خیابان پایین رفت و از نظر ناپدید شد و چشم‌های آبی و وصف‌ناپذیر دیوانه در ورای گل نرگسی که محکم میان دستش گرفته بود، خوابی خوش می‌دید .

 

ویلیام فاکنر

William Faulkner-2

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*