Home / Short Stories / داستان کوتاه : مرمری در اندازه‌ی انسان اثر ادیت نسبیت

داستان کوتاه : مرمری در اندازه‌ی انسان اثر ادیت نسبیت

Edith Nesbit Bland

 

مرمری در اندازه‌ی انسان
با این‌که هر کلمه‌ی این داستان به اندازه‌ی ناامیدکننده‌ای حقیقت است، انتظار ندارم کسی آن را باور کند . این‌روزها قبل از این‌که بتوان چیزی را باور کرد “توضیحی منطقی” لازم است . پس بگذارید من همین ابتدا توضیح منطقی کسانی را که ماجرای غم‌انگیز زندگی من را شنیده‌اند به شما بگویم . دیدگاه این آدم‌ها است که لارا و من در آن شب سی‌ویکم اکتبر دچار توهم شده بودیم . و با این فرص تمام ماجرا باورکردنی می‌شود . خواننده می‌تواند خودش بعد از این‌که داستان من را شنید، قضاوت کند که این دیدگاه چقدر ماجرا را توضیح می‌دهد و از چه نظر منطقی است . سه نفر در این ماجرا نقش داشتند لارا و من و مرد دیگری. مرد دیگر هنوز زنده است و می‌تواند بگوید که تا کوچک‌ ترین جزییات داستان من واقعیت دارند .

هرگز در زندگی‌ام آنقدر پول نداشته‌ام که ساده ترین نیازهای زندگی‌ را برآورده کنم؛ رنگ های خوب، کتاب و کرایه‌ی راه . و بعد وقتی ازدواج کردیم خوب می‌دانستیم که تنها با ” درایت بسیار و توجه به امور” می‌توانیم زندگی کنیم . آن روزها نقاشی می‌کردم و لارا می‌نوشت و مطمئن بودیم که دست کم می‌توانیم دخل و خرج کنیم .

به‌هیچ‌وجه امکان زندگی در شهر را نداشتیم بنابراین راه افتادیم تا در روستا دنبال کلبه ای بگردیم که هم تمیز و هم خوش منظره باشد . آن‌قدر به ندرت جایی پیدا می‌شد که این دو خصوصیت را با هم داشته باشد که جستجوی ما مدتی کاملا بی نتیجه ماند . اما وقتی که در ماه عسل‌ از دوستان و بنگاه‌های املاک دورماندیم توانستیم دوباره آزادانه فکر کنیم و وقتی بالاخره کلبه‌ی زیبایی دیدیم خوب می‌دانستیم که دنبال چه ‌می‌گردیم .

کلبه در برنزت بود دهکده‌ی کوچکی که روی تپه‌ای مقابل مرداب‌های جنوبی قرار داشت . از دهکده ی کنار دریایی که در آن اقامت کرده بودیم به آن جا رفته بودیم تا کلیسا را ببینم . و دو کشت‌زار آن طرف‌ تر از کلیسا کلبه را پیدا کردیم . درحدود دو مایل دور از دهکده، تک و تنها برای خودش ایستاده بود . ساختمان کوتاه و درازی بود با اتاق هایی که در جاهایی که انتظارش نمی‌رفت ساخته شده بودند . کمی سنگ‌ کاری داشت  پوشیده از عاج و خزه گرفته، از خانه‌ی بزرگی که زمانی آن جا قرار داشت فقط دو اتاق قدیمی باقی مانده بود .  و خانه دور این سنگ‌ کاری درست شده بود . اطراف آن با رز و یاسمن پوشیده شده بود که ممکن بود مخفی‌گاهی بوده باشد . آن طور که ایستاده بود، فریبنده بود و بعد از بازدید کوتاهی آن را گرفتیم . به شکل عجیبی ارزان بود . باغچه‌ی دلپذیری به سبک قدیمی داشت، با مسیرهایی از میان چمن و ختمی و گل‌های آفتاب گردان و زنبق‌های درشت دائمی . از پنجره چراگاه‌های مرداب و آن‌سوی آن‌ها نوار پهن آبی رنگ دریا دیده می‌شد

زن کشاوزر قد بلندی استخدام کردیم تا در کارهای خانه کمک‌ مان کند . قیافه و هیکلش خوب بود و با این‌که دست پختش تعریفی نداشت، اما در باغبانی وارد بود و تمام نام‌های قدیمی بیشه‌زارها و مزرعه‌های ذرت را به ما یاد داد و داستان‌هایی از قاچاق‌چی‌ها و راهزن‌ها برایمان نقل کرد و از آن بهتر درباره‌ی چیزهایی که تکان می‌خوردند و نگاه‌هایی که یک‌ دیگر را در دره‌های تنها در شبی روشن از نور ستاره پیدا می‌کردند حکایت‌هایی گفت .

خیلی زود تمام کارهای خانه را به عهده ی خانم دورمن گذاشتیم و افسانه‌های او را در داستان‌هایی برای مجله هایی که پول‌ خوبی می‌دادند به کار بردیم .

سه ماه زندگی خوشبخت زناشویی را پشت سر گذاشته بودیم و حتی یک بار هم دعوا نکرده بودیم . یک شب در ماه اکتبر رفته بودم با دکتر( تنها همسایه‌مان) پیپی بکشم مرد ایرلندی خوش برخوردی. لارا خانه مانده بود تا طرح طنزی را کامل کند .

وقتی که او را ترک کردم داشت به لطیفه‌های خودش می‌خندید و وقتی برگشتم توده‌ای دستمال‌ مچاله شده در دستش کنار پنچره گریه می‌کرد .

او را در میان بازوهایم گرفتم و فریاد زدم : خدای من! عزیزم . چه اتفاقی افتاده؟ چه اتفاقی افتاده؟ حرف بزن .

هق‌هق‌کنان گفت : درباره‌ی خانم دورمن است .

تا حد زیادی خیالم راحت شد و پرسیدم : چه کار کرده است ؟

– می‌گوید باید قبل از آخر ماه برود و می‌گوید خواهرزاده‌اش مریض است . الان رفته که او را ببیند اما من باور نمی‌کنم دلیلش این باشد . چون خواهرزاده‌اش همیشه مریض بوده است . فکر می کنم کسی او را برعلیه ما تحریک کرده . کارهایش خیلی عجیب بود .

گفتم : عزیزم، غصه نخور. هرکاری می‌کنی گریه نکن، یا این که من هم باید برای هم‌دری با تو گریه کنم و آن‌وقت تو دیگر هرگز به مردت احترام نخواهی گذاشت .

او ادامه داد : اما می‌دانی، موضوع خیلی جدی است . چون اخلاق روستایی‌ها خیلی شبیه گوسفند است و اگر یکی از آن ها برای تو کار نکند باید مطمئن باشی که هیچ‌کدام کاری برایت نخواهند کرد. من باید شام بپزم و بشقاب‌های چرب چندش‌آور را بشورم و تو باید سطل‌‌های آب را این طرف و آن طرف ببری و پوتین‌ها و چاقوها را تمیز کنی . هرگز وقتی برای کار کردن یا پول درآوردن پیدا نخواهیم کرد .
برایش شرح دادم که حتی اگر لازم شود که تمام این وظایف را انجام بدهیم باز هم در طول روز برای کار و تفریح وقت خواهیم داشت . اما او نمی‌توانست به این ماجرا جز با دیدی تیره به شکل دیگری نگاه کند .

گفتم وقتی که خانم دورمن برگشت با او صحبت خواهم کرد تا ببینم می‌توانم با او به نتیجه‌ای برسم . اگر بخواهد می‌توانیم حقوقش را زیاد کنیم . بیا تا کلیسا قدم بزنیم .

کلیسا بزرگ و دور افتاده بود و ما خیلی دوست داشتیم آن‌جا برویم . به خصوص شب‌هایی که هوا روشن بود . مسیر جنگلی را دور می‌زد یک‌ بار آن را قطع می‌کرد و از کنار آن و از دور دیوارهای کلیسا که درخت‌های همیشه سبز بزرگی در توده‌های سیاهی روییده بودند می‌گذشت .

این مسیر را که قسمتی از آن سنگ‌فرش شده بود، “راه مقبره” می‌نامیدند، چون از قدیم مسیری بود که جنازه‌ها را برای دفن می‌بردند . حیاط کلیسا پر از درختان انبوه بود و سایه‌ای از درخت‌های نارون بزرگی که درست بیرون آن بودند و بازوهای جادویی‌شان را با شادمانی برای نیایش مرگ بالا برده بودند در آن می‌افتاد . راه ورودی ساختمان از دالانی برزگ و کوتاه بود با درگاهی نورمن و دری آهن‌کاری شده و از چوب بلوط. داخل، طاق‌ها در تاریکی فرو می‌رفتند و در میان آن‌ها پنجره‌های مشبکی بود که در نور سفید ماه مشخص بودند . در محراب پنجره‌ها شیشه‌های کلفتی داشتند که در نور کم رنگ‌آمیزی عالی‌شان را به نمایش می‌گذاشتند و به‌خاطر آن‌ها چوب بلوط سیاه نیمکت به سختی پررنگ‌تر از سایه‌ها به نظر می‌رسید . اما در هر‌طرف محراب مجسمه‌ی مرمری خاکستری از شوالیه‌ ای با زره و سلاح کامل روی پایه‌ای کوتاه بود که در کمال تعجب همیشه در هر نور کم‌رنگی هم در کلیسا دیده می‌شدند . اسم‌هاشان از یاد رفته بود، اما کشاورزها می‌گفتند که مردانی خشن و غریب بوده‌اند، غارت‌گران دریا و خشکی، که مانند شلاق زمانه‌ی خودشان بوده‌اند و چنان باعث مرگ‌ ومیر بسیار شده بودند که خانه‌ای را که در آن زندگی می‌کردند  خانه‌ای بزرگ که اتفاقا روی زمین کلبه‌ی ما قرار داشته , صاعقه زده بوده و از آن‌ها انتقام آسمانی گرفته شده بود . اما با تمام این‌ها طلاهای وراث شان برای آن‌ها جایی در کلیسا خریده بود . وقتی که به صورت‌های بد و سختی که با مرمر بازسازی شده بود نگاه می‌کردیم، این داستان باور کردنی به نظر می‌رسید .

آن شب کلیسا در بهترین و عجیب‌ترین حالت‌ش بود، سایه‌های درخت‌ها از میان پنجره‌ها روی زمین سالن کلیسا می‌افتادند و خط‌هایی روی ستون‌ها می‌انداختند . بدون این که حرفی بزنیم کنار هم نشستیم و زیبایی موقر کلیسای قدیمی را با اندکی واهمه‌ که الهام‌ بخش سازندگان قدیمی آن بود نگاه کردیم . تا محراب رفتیم و نگاهی به شوالیه‌های خفته انداختیم . بعد اندکی روی نشیمن‌گاه سنگی در ایوان نشستیم، به چمن‌ زار آرام که از نور ماه روشن شده بود نگاه کردیم، با تمام ذرات وجودمان آرامش شب و عشق خوشبخت‌مان را احساس کردیم و بالاخره با احساسی این‌که حتی در بدترین حالت، زمین و قابلمه سابیدن هم مشکلات کوچکی هستند برگشتیم .

خانم دورمن از دهکده برگشته بود و من بلافاصله او را دعوت کردم که رودررو با هم حرف بزنیم .

وقتی که به اتاق نقاشی من آمد به او گفتم : خوب، خانم دورمن، ماجرای این‌که پیش ما نمی‌مانید چیست ؟

با وقار و متانت همیشگی خودش جواب داد : خوش‌حال می‌شوم اگر بتوانم قبل از تمام شدن این ماه بروم، آقا .

– خانم دورمن، ما کار ناشایستی کرده‌ایم ؟

– نه، آقا به‌هیچ‌وجه . شما و خانم همیشه بسیار با من مهربان بوده‌اید من مطمئنم
خوب پس چه شده ؟ حقوق‌تان به اندازه‌ی کافی نیست ؟

— نه آقا، من به اندازه می‌گیرم .

– پس چرا نمی‌مانید ؟

با کمی دودلی گفت : ترجیح می‌دهم نمانم، خواهرزاده‌ام مریض است

– اما خواهرزاده‌تان از وقتی که ما آمده‌ایم مریض بوده . نمی‌توانید یک ماه دیگر بمانید ؟

– نه آقا من باید تا پنج‌شنبه بروم

و آن روز دوشنبه بود

– خوب باید بگویم شما باید زودتر به ما خبر می‌دادید . الان وقت نیست که کس دیگری را استخدام کنیم و خانم آماده‌ی انجام کارهای سنگین خانه نیستند . نمی‌توانید تا هفته‌ی آینده بمانید ؟

– می‌توانم هفته‌ی آینده برگردم .

اصرار کردم : پس چرا باید حتما این هفته بروید ؟ دلیل‌اش را بگویید

خانم دورمن شال کوچکی را که همیشه دور گردن‌اش بود محکم دور خودش پیچید، انگار سردش شده باشد . بعد انگار با تلاش فراوان گفت : آقا می‌گویند که در زمان کاتولیم این‌جا خانه‌ی بزرگی بوده است که در آن اعمال بسیاری صورت گرفته بوده است .

طبیعت آن اعمال را می‌شد به شکل مبهمی از حالت صدای خانم دورمن حدس زد  و همان کافی بود تا خون در رگ آدم یخ بزند . خوش‌حال بودم که لارا در اتاق نیست . او همیشه عصبی بود، مانند همه‌ی اشخاصی که طبیعتی بسیار متغیر دارند، و من فکر کردم شنیدن داستانی درباره‌ی خانه‌ی ما، از زبان این پیرزن روستایی، با آن حالت تاثیرگذار و ساده‌لوحی مسری، ممکن است ارزش خانه‌ را در نظر همسرم کم کند .

گفتم : به من بگویید خانم دورمن. لازم نیست نگران گفتن آن‌ها برای من باشید . من مثل جوان‌های دیگر نیستم که این‌طور چیزها را به مسخره می‌گیرند
حرفی که کاملا حقیقت داشت

صدایش را پایین برد : خوب آقا، شما حتما در کلیسا، کنار محراب دو تا مجسمه دیده‌اید

با خوش‌حالی گفتم : منظورتان دو تندیس شوالیه‌های مسلح است ؟
در پاسخ گفت : بله منظورم دو نفری است که در اندازه‌ی واقعی از دل مرمر بیرون کشیده شده‌اند .

و باید اعتراف کنم که توضیح او هزار بار از من مصورتر بود، حتی اگر نخواهم از احساس غریب و غیرطبیعی جمله‌ی ” در اندازه‌ی واقعی از دل مرمر بیرون کشیده شده‌اند” حرفی بزنم

– می‌گویند در شب تمام مقدسین دو مجسمه روی پایه‌هاشان بلند می‌شوند و از آن‌ها پایین می‌آیند و بعد از توی راهرو قدم زنان بیرون می‌آیند . در مرمرشان راه می‌افتند .  عبارت قشنگ دیگری که خانم دورمن به‌کار برد ,  و همین که زنگ کلیسا یازده ضربه بزند از در کلیسا بیرون می‌آیند و از روی قبرها می‌گذردند و از مسیر مقبره‌ها می‌گذرند و اگر شب بارانی باشد صبح می‌توان جای پاهاشان را دید
من تا اندازه‌ای افسون شده پرسیدم : و کجا می‌روند ؟

– این‌جا، به خانه‌شان برمی‌گردند، آقا، و اگر کسی آن‌ها را ببیند

پرسیدم : خوب بعد چه می‌شود ؟

اما نه ,  یک کلمه دیگر هم نتوانستم از او بشنوم، جز این‌که خواهرزاده‌اش مریض است و باید برود

– آقا، هرکار که می‌کنید، شب تمام مقدسین درها را زود ببیندید و جلو در و پنجره‌ها صلیب بکشید

اصرار کردم : اما آیا کسی تابه‌حال هیچ‌ کدام از این چیزها را دیده است ؟ پارسال کی این‌جا بود ؟

– آقا، هیچ‌کس نبود، خانمی که صاحب این‌جاست فقط تابستان اینجا ماند و همیشه یک‌ ماه کامل قبل از آن شب به لندن می‌رفت . و متاسفم که باعث ناراحتی شما و خانم می‌شوم، اما خواهرزاده‌ام مریض است و من باید پنج‌شنبه بروم

دلم می‌خواست او را به‌خاطر تکرار آن دروغ آشکار بعد از آن‌که دلیل واقعی کارش را به من گفته بود دعوا کنم

به لارا افسانه‌ی مجسمه‌‌هایی را که ”در مرمرشان راه می‌رفتند” نگفتم . تا حدی به‌خاطر آن‌که افسانه‌ای که مربوط به خانه‌مان بود زنم را پریشان نکند و تا حدودی هم فکر می‌کنم به دلیلی کمی مرموزتر . ابن داستان برای من مثل داستان‌های دیگر نبود و نمی‌خواستم تا وقتی که آن روز نگذشته درباره‌ی آن حرف بزنم . با این‌حال خیلی زود دیگر درباره‌ی آن فکر نکردم . داشتم تصویری از لارا در مقابل پنجره‌ی نرده‌ای نقاشی می‌کردم و چندان نمی‌توانستم به چیز دیگری فکر کنم . زمینه‌ای از غروبی زرد و خاکستری کشیده بودم و با اشتیاق چهره را نقاشی می‌کردم
خانم دورمن پنج‌شنبه رفت . موقع رفتن دلش تا آن حد به رحم آمد که گفت : خانم، خودتان را زیاد به زحمت نیاندازید، و اگر کارهای کوچکی بماند برای هفته‌ی دیگر مطمئنم که برای من کاری ندارد

پنج‌شنبه خیلی راحت گذشت . جمعه شد . این نوشته درباره‌ی ماجراهایی است که آن جمعه اتفاق افتاد

یادم می‌آید زود بیدار شدم و آتش آشپزخانه را روشن کردم و تازه موفق شده بودم دود آن را دربیاورم که همسر کوچکم به سرزندگی و شیرینی صبح روشن ماه اکتبر پایین دوید . با هم صبحانه آماده کردیم و فهمیدیم این‌کار بسیار لذت بخش است . کارهای خانه زود تمام شد و وقتی که برس‌ها و جاروها و سطل‌ها را کنار گذاشتیم خانه کاملا ساکت شده بود . جدا از امور مربوط به قابلمه و ماهیتابه، واقعا دلمان برای خانم دورمن تنگ شده بود . روز را با گردگیری کتاب‌ها و مرتب کردن‌شان گذراندیم و با خوش‌حالی برای شام استیک سرد و قهوه خوردیم . لارا، دست برقضا، از همیشه سرحال‌ تر و خوش‌حال‌ تر و شیرین‌ تر بود و من داشتم فکر می‌کردم که کمی کار خانه برای او واقعا خوب است . از وقتی که ازدواج کرده‌ بودیم هرگز آن‌قدر شاد نبودیم و پیاده‌روی آن‌ بعدازظهر، گمان می‌کنم، شادترین موقع زندگی من بوده است . وقتی ابرهای قرمز پررنگ را تماشا کردیم که آهسته در آسمان سبز کم‌‌رنگ به رنگ خاکستری سربی در می‌آمدند و مه سفید را دیدیم که در دشت در فاصله‌ی دور روی بوته‌های پرچین‌ها بالا می‌رود، دست در دست به داخل خانه برگشتیم .

وقتی که با هم در اتاق پذیرایی کوچک‌مان نشستیم نیمه شوخی گفتم : عزیزم به نظر غمگین می‌رسی

انتظار داشتم انکار کند چون سکوت خود من سکوتی از سر خوشبختی مطلق بود

در کمال تعجب من گفت : آره، گمان کنم غمگین هستم . یا شاید راحت نیستم . فکر کنم حالم زیاد خوب نیست . از وقتی که آمده‌ایم تو سه چهاربار لرزیده‌ام، هوا که سرد نیست ؟

گفتم : نه

و امیدوار بودم که از سرمای گزنده‌ای که از مهی که از زمین سرد بالا می‌آمد نباشد . نه، گفت فکر نمی‌کند که این‌طور باشد

بعد از سکوتی ناگهان گفت : آیا هرگز احساس کرده‌ای اتفاق بدی قرار است بیافتد و دلت شور بزند ؟

لبخند زنان گفتم : نه . و اگر هم چیزی احساس می‌کردم باور نمی‌کردم

ادامه داد : من باور می‌کنم . شبی که پدرم مرد از قبل می‌دانستم، با این‌که او دور از من در شمال اسکاتلند بود

جوابی ندادم

مدتی در سکوت نشسته بود و به آتش نگاه می‌کرد، با مهربانی دست من را نوازش می‌کرد . بالاخره از جایش بلند شد پشت سر من آمد، سرم را به عقب خم کرد و من را بوسید .
گفت : بیا، دیگر تمام شد . من خیلی بچه‌ام . بیا شمع‌ها را روشن کن تا با هم دوئت جدید رابنستین را بنوازیم .

و یکی دو ساعت خوش‌حال پشت پیانو بودیم .
حدود ساعت ده و نیم هوس کردم پیپ بکشم، اما لارا آنقدر رنگ پریده بود که احساس کردم خیلی بی‌توجهی است که اتاق نشیمن را با دودی چنان قوی پر کنم .

گفتم : می‌روم بیرون پیپ بکشم

– بگذار من هم بیایم

– نه عزیزم، تو امشب خیلی خسته‌ای . زیاد طول نمی‌کشد . تو به رختخواب برو یا من فردا هم باید از مریض پرستاری کنم و هم پوتین‌ها را تمیز کنم

او را بوسیدم و داشتم می‌چرخیدم بروم که بازوهایش را دور گردنم حلقه کرد و من را طوری نگه داشت که انگار هرگز رها نخواهد کرد . موهایش را نوازش کردم
– بیا ملوسک من . زیادی خسته شده‌ای . کار خانه برایت زیاد بوده است

دست‌هایش را کمی شل کرد و نفس عمیقی کشید .
– نه، جک ما امروز خیلی خوش‌بخت بوده‌ایم، مگر نه ؟ زیاد بیرون نمان

– نمی‌مانم عزیزکم

از در جلویی بیرون رفتم و آن را باز گذاشتم . عجب شبی بود! انبوه ابرهای دندانه‌دار تیر‌ه‌ی سنگین با فواصلی از افقی به افق دیگر می‌رفتند و پیچ‌خوردگی‌هاشان ستاره‌ها را می‌پوشاند . در میان مسیر ابرها رودی از نور ماه شناور بود، موج‌هایی در سینه‌ی آن می‌جوشید و دوباره در تاریکی ناپدید می‌شد .

بالا و پایین قدم زدم، و زیبایی زمین آرام و آسمان متغیر را سر کشیدم . شب سکوت مطلق بود . به نظر نمی‌رسید هیچ‌چیز بیرون باشد . حتی صدای خرگوش یا چه‌ چه پرنده‌ای نیمه خواب نمی‌آمد . و با این‌که ابرها در آسمان شناور بودند، بادی که آن‌ها راتکان می‌داد آن‌قدر پایین نمی‌آمد که خش‌خش برگ‌های خشک روی مسیر جنگلی را دربیاورد . از بین علف‌زار می‌توانستم برج سیاه و خاکستری کلیسا را ببینم که در مقابل آسمان ایستاده بود . همان‌طور که به سه ماه خوش‌بختی‌مان فکر می‌کردم به طرف آن‌ راه افتادم .
صدایی زنگی را از طرف کلیسا شنیدم . به آن زودی یازده شده بود . برگشتم که داخل بروم اما شب من را نگه داشت . هنوز وقت بود که داخل اتاق‌های گرم بروم . باید به کلیسا می‌رفتم .

وقتی از کنار پنجره‌ی کوتاه می‌گذشتم نگاهی به داخل انداختم . لارا روی صندلی‌اش جلو آتش لم داده بود . نمی‌توانستم صورتش را ببینم، فقط سر کوچک‌ اش در مقابل دیوار آبی سیاهی می‌زد . کاملا آرام بود . شکی نبود که خواب است .

آهسته کنار جنگل قدم زدم . صدایی آرامش شب را به هم زد . خش‌خشی از داخل جنگل می‌آمد . ایستادم و گوش دادم . صدا هم قطع شد . به راهم ادامه دادم، دیگر به وضوح صدای قدم‌های دیگری به‌جز قدم‌های خودم را می‌شنیدم که مثل پژواکی به صدای قدم‌های من پاسخ می‌دادند . به احتمال زیاد شکارچی بی‌مجوزی یا دزد چوبی بود، چون از آن‌ها در همسایگی آرکادین ما کم نبود . اما هرکس که بود، احمق بود که یواش‌تر قدم برنمی‌داشت . داخل جنگل شدم و حالا به‌نظر می‌رسید صدای قدم‌ها از مسیری که من تازه ترک کرده بودم می‌آید . فکر کردم باید پژواک باشد . جنگل در نور ماه بسیار زیبا به نظر می‌رسید . سرخس‌های بزرگ که داشتند از بین می‌رفتند و بوته‌ها جاهایی را که از بین شاخ‌وبرگ‌های نازک نور کم‌رنگ پایین می‌تابید نشان می‌دادند . دوروبرم را تنه‌های درخت‌ها مانند ستون‌های گوتیک احاطه کرده بودند . با دیدن آن‌‌ها یاد کلیسا افتادم و به مسیر مقبره‌ها رفتم و از بین دروازه‌ی جنازه‌ها گذشتم و به ایوان پایینی رفتم .

لحظه‌ای جلوی نشیمن سنگی که من و لارا موقع تاریک شدن هوا از آن‌جا منظره‌ اطراف را نگاه کرده بودیم ایستادم . بعد متوجه شدم که در کلیسا باز است و خودم را به خاطر آن‌که چفت آن را نیانداخته بودم سرزنش کردم . ما تنها کسانی بودیم که به غیر از یکشنبه‌ ها به کلیسا می‌آمدیم و من همیشه از فکر این‌که به‌خاطر بی‌توجهی ما هوای مرطوب پاییزی داخل برود و به پارچه‌های قدیمی آسیب بزند ناراحت می‌شدم . داخل رفتم . به‌نظر عجیب می‌رسد که تازه وقتی به وسط ردیف‌ها رسیدم یادم افتاد , با لرزشی ناگهانی که به دنبال آن شروع به سرزنش خودم کردم , آن موقع همان شب و ساعتی است که بنابر سنت، ” هیکل‌هایی که از دل مرمر به اندازه‌ی انسان بیرون کشیده شده‌اند” شروع به راه رفتن می‌کنند .

بنابراین چون از به‌یاد آوردن افسانه و لرزشی که از به یاد آوردن آن به‌ تنم افتاد خجالت می‌کشیدم، چاره‌ای جز این نداشتم ‌که تا محراب بروم و نگاهی به مجسمه‌ها بیاندازم . با خودم گفتم اول این‌که من به افسانه اعتقاد ندارم و دوم این‌که حقیقت ندارد . تا حدوی خوشحال بودم که آمده‌ام . فکر کردم حالا می‌توانم به خانم دورمن بگویم خیالاتش چقدر بی‌اساس هستند و مجسمه‌های مرمر در طول ساعت‌های نحس با چه آرامشی خوابیده بوده‌اند . دست‌ در جیب از بین راهرو گذشتم . در نور خاکستری ضعیف، انتهای شرقی کلیسا طاق‌های بالای دو منبر از همیشه به‌نظر بزرگ‌تر می‌رسیدند. ماه بیرون آمد و دلیل آن را به من نشان داد . ایستادم، قلبم چنان زد که تقریباً داشتم خفه می‌شدم و بعد تپش قلبم با حالت تهوع همراه شد .

” هیکل‌هایی که از دل مرمر بیرون کشیده شده بودند” رفته بودند و فقط پایه‌های مرمرشان، پهن و خالی، در نور کم‌رنگ ماه که از پنجره‌ی شرقی اریب به داخ می‌تابید مانده بودند .
واقعh رفته بودند یا من دیوانه شده بودم ؟ نکند شوخی زننده‌ای بود ؟ به هرحال باید مطمئن می‌شدم . در یک لحظه با روزنامه‌ای که در جیبم مانده بود مشعلی درست کردم، آن را روشن کردم و بالای سرم گرفتم . پرتو زردش طاق‌های سیاه و پایه‌ها را روشن ‌کرد . مجسمه‌ها رفته بودند و من در کلیسا تنها بودم . واقعh تنها بودم ؟

و بعد ترسی من را فرا گرفت . ترسی بدون شکل وغیرقابل توضیح با اطمینان کامل از فاجعه‌ای که اتفاق افتاده بود . مشعل را زمین انداختم و از بین راهرو و از ایوان بیرون دویدم، همان‌طور که می‌دویدم لب‌هایم را گاز می‌گرفتم تا جلو فریاد کشیدنم را بگیرم . آه، دیوانه شده بودم ؟ یا چیزی من را تسخیر کرده بود ؟ از روی دیوار حیاط کلیسا پریدم، و از مسیر بین مزرعه ، که با نوری که از پنجره‌ می‌آمد روشن شده بود میان‌بر رفتم . همین‌که از اولین چهارچوب در گذشتم هیکل سیاهی انگار از زمین بیرون پرید . عصبانی از آن بدبیاری مطلق به طرف چیزی که سرراهم ایستاده بود دویدم و فریاد زدم : از سر راهم کنار برو، می‌تونی
اما وقتی او را هل دادم با مقاومتی بیش‌‌تر از آن‌که انتظار داشتم رو‌به‌رو شدم . بازوهایم را درست بالای آرنج گرفت و محکم نگه داشت .

دکتر ایرلندی قوی و استخوانی من را تکان داد .

بریده بریده گفتم : احمق  بگذارید بروم، مجسمه‌های مرمری از کلیسا رفته‌اند ، دارم به‌شما می‌گویم رفته‌اند .
با صدای زنگداری زیر خنده زد” می‌بینم که فردا باید به شما معجونی بدهم . زیادی پیپ کشیده‌اید و به قصه‌های زن‌ها گوش داده‌اید ؟ ”
-دارم به شما می‌گویم که پایه‌های خالی را دیدم .
– خوب پس برگردید و با من بیایید، من دارم می‌روم خانه‌ی پالمر, دخترش مریض است . با هم نگاهی توی کلیسا می‌اندازیم و من هم پایه‌های خالی را ببینم .

این‌بار از خنده‌اش کم‌تر از کوره در رفتم و گفتم : اگر دوست دارید خودتان بروید . من می‌روم خانه پیش همسرم .

گفت : مزخرف نگویید . فکر می‌کنید من اجازه می‌دهم ؟ می‌خواهید بقیه‌ی عمرتان بگویید که دیده‌اید مرمر سخت جان گرفته و من بقیه‌ی زندگی‌ام به همه بگویم که شما ترسیده بوده‌اید ؟ نه آقا، شما نمی‌توانید این ‌کار را بکنید .

هوای شب, صدای انسان و فکر می‌کنم برخورد فیزیکی با این عقل سلیم در اندازه‌ی شش فوت و کلمه‌ی “ترس” مثل شستشوی روانی برای من بود .

با تحکم گفتم : پس بیاید، شاید شما راست بگویید .

او هنوز محکم بازوی من را چسبیده بود . از چهارچوب در گذشتیم و داخل کلیسا برگشتیم . هنوز همه‌چیز آرام بود . داخل بوی بسیار نم دنیوی می‌آمد . توی راهرو بالا رفتیم . خجالت نمی‌کشم که اعتراف کنم که چشم‌هایم را بستم . میدانستم که مجسمه‌ها آنجا نخواهند بود . شنیدم که کلی کبریتی روشن کرد .

– هی نگاه کنید ببینید، معلومه که این‌جا هستند  یا خواب دیده بودید یا مشروب خورده بودید . ببخشید که تهمت می‌زنم .
چشم‌هایم را باز کردم . در نور کبریت کلی که داشت تمام می‌شد دو مجسمه را دیدم که در مرمرهاشان روی پایه‌هاشان ایستاده بودند . نفس عمیقی کشیدم .

گفتم : خیلی به شما مدیون هستم . باید حقه‌ی نور بوده باشد یا این‌که من زیاد کار کرده‌ام، شاید به‌خاطر این بوده . کاملا مطمئن بودم که رفته‌اند .

با لحنی تقریبا عبوس گفت : آره می‌دانم . باید مراقب مغزتان باشید دوست من، جدی می‌گویم .

خم شده بود و به دست راست مجسمه که صورت سنگی‌اش حالتی بسیار بدذات و مرگبار داشت نگاه می‌کرد .

گفت : خدای من، این‌جا اتفاقی افتاده است , این دست شکسته .

و همین‌طور هم بود . مطمئن بودم که آخرین باری که من و لارا دیده بودیم‌اش سرجایش بود .

دکتر جوان گفت : شاید یک نفر سعی داشته که آن‌ها را از جایشان تکان دهد .

گفتم : بیایید برویم همسر من نگران می‌شود . با هم یک جرعه ویسکی بنوشیم و از گیجی ارواح بیرون بیاییم تا عقل من هم سرجایش بیاید .

جواب داد : من باید دیدن پالمر می‌رفتم، اما حالا دیگر خیلی دیر شده و بهتر است آن را بگذارم برای صبح .

فکر می‌کنم خیال کرد که من بیش‌تر از دختر پالمر به او احتیاج دارم به همین دلیل همان‌طور که درباره‌ی این‌که چطور چنین خیالی ممکن است به‌وجود آمده باشد حرف می‌زد و از این ماجرا نتایجی درباره‌ی ظاهر شدن ارواح می‌گرفت، به طرف کلبه‌ی ما رفتیم.  وقتی که از مسیر باغ می‌گذشتیم دیدیم که نور شدیدی از در جلویی بیرون می‌تاید و بعد دیدم که در اتاق پذیرایی هم باز است، همسرم بیرون رفته بود ؟

گفتم : بیایید تو
و دکتر کلی دنبال من به اتاق پذیرایی آمد . همه‌جا با نور شمع روشن بود . نه تنها شمع‌های مومی بلکه دستکم یک دوجین شمع نیمه تمام که در گلدان‌ها و ظروف تزیینی و در جاهای غیر معمول گذاشته شده بودند . می‌دانستم که برای لارا نور مرهمی برای نگرانی است . کودک بیچاره , چرا او را تنها گذاشته بودم‌ ؟ آدم بی‌رحمی بودم .

دوروبر اتاق نگاه کردیم و اول او را ندیدیم . پنجره باز بود و باد شعله‌ ی تمام شمع‌ها را به یک طرف برده بود . صندلی‌اش خالی بود و دستمال و کتابش روی زمین افتاده بود . به طرف پنجره برگشتم . آن‌جا، روی لبه‌ی پنجره او را دیدم . آه، فرزند من، عشق من، دم پنجره رفته بود که دنبال من بگردد ؟ و چه چیزی دنبال او داخل اتاق آمده بود ؟ با دیدن چه چیزی با آن نگاه عصبانی و هراسان برگشته بود ؟ آه، دختر کوچک من، فکر کرده بود صدای پای من را شنیده و برگشته بوده که من را ببیند , یا چه ؟

از پشت پنجره روی میزی افتاده بود و بدنش نیمی روی میز و نیمی پشت پنجره بود و سرش از روی میز آویزان بود، موهای قهوه‌ای‌اش آویزان شده بود و تا روی فرش رسیده بود . لب‌های‌اش را تو داده بود و چشم‌هایش کامل باز شده بود . حالا دیگر چیزی نمی‌دیدند، آخرین چیزی که دیده بود چه بود؟

دکتر به طرف او رفت، اما من دکتر را عقب زدم و مثل یک دیوانه به طرف او پریدم و او را در بازوهایم گرفتم و فریاد زدم : لارا همه چیز مرتب است , من مواظبت هستم همسرم

توی بازویم افتاد . او را بلند کردم و بوسیدم و با تمام اسم‌های خصوصی‌مان صدایش زدم، اما فکر می‌کنم تمام مدت می‌دانستم که مرده است . دست‌هایش محکم مشت شده بود . در یکی از آن‌ها چیزی نگه داشته بود . وقتی که کاملا مطمئن شده بودم که مرده و دیگر هیچ‌چیزی اهمیت ندارد، گذاشتم دکتر دست‌اش را باز کند و ببیند چه چیزی نگه داشته است .

انگشتی از مرمر خاکستری بود .

 

ادیت نسبیت

ترجمه  دنا فرهنگ

Edith Nesbit Bland-2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*