Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : سپهدار گودرز بر تيغ کوه‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سپهدار گودرز بر تيغ کوه‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

دیده شدن سپاهیان کمکی ایران توسط دیده بان طوس

*‫

‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‬‫‫‫‫‫

‫سپهدار گودرز بر تيغ کوه‬
‫برآمد برفت از ميان گروه‬
‫چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت‬
‫ز بالا همی سوی خاور گذشت‬
‫بزاری خروش آمد از ديده گاه‬
‫که شد کار گردان ايران تباه‬
‫سوی باختر گشت گيتی ز گرد‬
‫سراسر بسان شب لاژورد‬
‫شد از خاک خورشيد تابان بنفش‬
‫ز بس پيل و بر پشت پيلان درفش‬
‫غو ديده بشنيد گودرز و گفت‬
‫که جز خاک تيره نداريم جفت‬
‫رخش گشت ز اندوه برسان قير‬
‫چنان شد کجا خسته گردد بتير‬
‫چنين گفت کز اختر روزگار‬
‫مرا بهره کين آمد و کارزار‬
‫ز گيتی مرا شور بختيست بهر‬
‫پراگنده بر جای ترياک زهر‬
‫نبيره پسر داشتم لشکری‬
‫شده نامبردار هر کشوری‬
‫بکين سياوش همه کشته شد‬
‫ز من بخت بيدار برگشته شد‬
‫ازين زندگانی شدم نااميد‬
‫سيه شد مرا بخت و روز سپيد‬
‫نزادی مرا کاشکی مادرم‬
‫نگشتی سپهر بلند از برم‬
‫چنين گفت با ديده بان پهلوان‬
‫که ای مرد بينا و روشن روان‬
‫نگه کن بتوران و ايران سپاه‬
‫که آرام دارند از آوردگاه‬
‫درفش سپهدار ايران کجاست‬
‫نگه کن چپ لشکر و دست راست‬
‫بدو ديده بان گفت کز هر دو روی‬
‫نه بينم همی جنبش و گفت وگوی‬
‫ازان کار شد پهلوان پر ز درد‬
‫فرود ريخت از ديدگان آب زرد‬
‫بناليد و گفت اسپ را زين کنيد‬
‫ازين پس مرا خشت بالين کنيد‬
‫شوم پر کنم چشم و آغوش را‬
‫بگيرم ببر گيو و شيدوش را‬
‫همان بيژن گيو و رهام را‬
‫سواران جنگی و خودکام را‬
‫به پدرود کردن رخ هر کسی‬
‫ببوسم ببارم ز مژگان بسی‬
‫نهادند زين بر سمند چمان‬
‫خروش آمد از ديده هم در زمان‬
‫که ای پهلوان جهان شادباش‬
‫ز تيمار و درد و غم آزاد باش‬
‫که از راه ايران يکی تيره گرد‬
‫پديد آمد و روز شد لاژورد‬
‫فراوان درفش از ميان سپاه‬
‫برآمد بکردار تابنده ماه‬
‫بپيش اندرون گرگ پيکر يکی‬
‫يکی ماه پيکر ز دور اندکی‬
‫درفشی بديد اژدها پيکرش‬
‫پديد آمد و شير زرين سرش‬
‫بدو گفت گودرز انوشه ی بدی‬
‫ز ديدار تو دور چشم بدی‬
‫چو گفتارهای تو آيد بجای‬
‫بدين سان که گفتی بپاکيزه رای‬
‫ببخشمت چندان گرانمايه چيز‬
‫کزان پس نيازت نيايد بنيز‬
‫وزان پس چو روزی بايران شويم‬
‫بنزديک شاه دليران شويم‬
‫ترا پيش تختش برم ناگهان‬
‫سرت برفرازم بجاه از مهان‬
‫چو باد دمنده ازان جايگاه‬
‫برو سوی سالار ايران سپاه‬
‫همه هرچ ديدی بديشان بگوی‬
‫سبک باش و از هر کسی مژده جوی‬
‫بدو ديده بان گفت کز ديده گاه‬
‫نشايد شدن پيش ايران سپاه‬
‫چو بينم که روی زمين تار گشت‬
‫برين ديده گه ديده بيکار گشت‬
‫بکردار سيمرغ ازين ديده گاه‬
‫برم آگهی سوی ايران سپاه‬
‫چنين گفت با ديده بان پهلوان‬
‫که اکنون نگه کن بروشن روان‬
‫دگر باره بنگر ز کوه بلند‬
‫که ايشان بنزديک ما کی رسند‬
‫چنين داد پاسخ که فردا پگاه‬
‫بکوه هماون رسد آن سپاه‬
‫چنان شاد شد زان سخن پهلوان‬
‫چو بيجان شده باز يابد روان‬
‫وزان روی پيران بکردار گرد‬
‫همی راند لشکر بدشت نبرد‬
‫سواری بمژده بيامد ز پيش‬
‫بگفت آن کجا رفته بد کم و بيش‬
‫چو بشنيد هومان بخنديد و گفت‬
‫که شد بی گمان بخت بيدار جفت‬
‫خروشی بشادی ازان رزمگاه‬
‫بابر اندر آمد ز توران سپاه‬
‫بزرگان ايران پر از داغ و درد‬
‫رخان زرد و لبها شده لاژورد‬
‫باندرز کردن همه همگروه‬
‫پراگنده گشتند بر گرد کوه‬
‫بهر جای کرده يکی انجمن‬
‫همی مويه کردند بر خويشتن‬
‫که زار اين دليران خسرونژاد‬
‫کزيشان بايران نگيرند ياد‬
‫کفنها کنون کام شيران بود‬
‫زمين پر ز خون دليران بود‬
‫سپهدار با بيژن گيو گفت‬
‫که برخيز و بگشای راز از نهفت‬
‫برو تا سر تيغ کوه بلند‬
‫ببين تا کيند و چه و چون و چند‬
‫همی بر کدامين ره آيد سپاه‬
‫که دارد سراپرده و تخت و گاه‬
‫بشد بيژن گيو تا تيغ کوه‬
‫برآمد بی انبوه دور از گروه‬
‫ازان کوه سر کرد هر سو نگاه‬
‫درفش سواران و پيل و سپاه‬
‫بيامد بسوی سپهبد دوان‬
‫دل از غم پر از درد و خسته روان‬
‫بدو گفت چندان سپاهست و پيل‬
‫که روی زمين گشت برسان نيل‬
‫درفش و سنان را خود اندازه نيست‬
‫خور از گرد بر آسمان تازه نيست‬
‫اگر بشمری نيست انداز و مر‬
‫همی از تبيره شود گوش کر‬
‫سپهبد چو بشنيد گفتار اوی‬
‫دلش گشت پر درد و پر آب روی‬
‫سران سپه را همه گرد کرد‬
‫بسی گرم و تيمار لشکر بخورد‬
‫چنين گفت کز گردش روزگار‬
‫نبينم همی جز غم کارزار‬
‫بسی گشته ام بر فراز و نشيب‬
‫برويم نيامد ازينسان نهيب‬
‫کنون چاره ی کار ايدر يکيست‬
‫اگر چه سليح و سپاه اندکيست‬
‫بسازيم و امشب شبيخون کنيم‬
‫زمين را ازيشان چو جيحون کنيم‬
‫اگر کشته آييم در کارزار‬
‫نکوهش نيابيم از شهريار‬
‫نگويند بی نام گردی بمرد‬
‫مگر زير خاکم ببايد سپرد‬
‫بدين رام گشتند يکسر سپاه‬
‫هرانکس که بود اندران رزمگاه‬
‫چو شد روی گيتی چو دريای قير‬
‫نه ناهيد پيدا نه بهرام و تير‬
‫بيامد دمان ديده بان پيش طوس‬
‫دوان و شده روی چون سندروس‬
‫چنين گفت کای پهلوان سپاه‬
‫از ايران سپاه آمد از نزد شاه‬
‫سپهبد بخنديد با مهتران‬
‫که ای نامداران و کنداوران‬
‫چو يار آمد اکنون نسازيم جنگ‬
‫گهی با شتابيم و گه با درنگ‬
‫بنيروی يزدان گو پيلتن‬
‫بياری بيايد بدين انجمن‬
‫ازان ديده بان گشت روشن روان‬
‫همه مژده دادند پير و جوان‬
‫طلايه فرستاد بر دشت جنگ‬
‫خروش آمد از کوه و آوای زنگ‬

 

‫‫‫‫‫

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*