Home / Short Stories / داستان کوتاه : جشن تولد اثر اسلاومیر مروژک

داستان کوتاه : جشن تولد اثر اسلاومیر مروژک

Sławomir Mrożek-2

 

جشن تولد

 

سراغ وکیلم رفته بودم . تالار خانه‌اش وهم انگیز بود . از لابلای پشت دری‌های توری و برگ گل‌های کاغذی نور کمی‌تو می‌آمد . خانم خانه که روی مبلی با رو کش سفید لمیده بود . لباسی به تن داشت با نقش پروانه . پروانه‌های درشت وچشمگیر . هربار که ماشین باری یا وسیله ی نقلیه‌ای در این مایه از خیابان عبور می‌کرد، شرابه‌های بلوری چلچراغی که بالای سر من آویزان بود به هم می‌خورد و جیرینگ جیرینگ صدا می‌کرد .

وقتی من رفته رفته چشم‌هایم به نور کم و محو تالار عادت کرد، آن رو به رو، کنج اتاق، زیر یک نخل تزئینی متوجه یک قفس سرباز شدم . قفس مانند قفس بچه‌های نو پا بود با دیواره‌ای بلند و پشت میله‌ای چوبی قفس میز کوچکی بود و پشت میز مردی نشسته بود و این مرد داشت بافتنی می‌بافت .

از آنجا که خانم صاحبخانه نه تنها اورا معرفی نکرد بلکه حتی یک بار هم نگاهی به اش نینداخت صلاح ندیدم شخصاً سوالی بکنم . با وجود اینکه سخت کنجکاو شده بودم و حتی دلهره هم به من دست داده بود، طوری وانمود کردم که انگار او را ندیده ام . پس از گذشت دقایقی که معمولاً برای اینجور دیدارها کافی است بلند شدم خداحافظی کردم .

در حال خروج نگاه کنجکاوانه ای به آن قفس کوچک انداختم اما آنچه توانستم ببینم، تنها نیمرخی بود که روی بافتنی خم شده بود . خانم وکیل همچنان که مرا به طرف در خانه راهنمایی می‌کرد با کمال مهربانی مرا به جشن تولد شوهرش شنبة هفته بعد، دعوت کرد .

در این شهر من تازه وارد بودم و به این جهت چیزی که در تالار وکیل دادگستری دیدم به حساب یکی از خصوصیات مردم آن جا گذاشتم . با وجود این امیدوار بودم که در ملاقات بعدی از ته‌ وتوی قضیه سر در بیاورم .

شنبه شب لباس مرتبی پوشیدم و به سوی ویلای آقای وکیل راه افتادم . خانه به برکت نور فراوان از دور پیدا بود و کمی‌دورتر در ستاد ژاندارمری هم نمایش آتش بازی برقرار بود . این نشان می‌داد که ژاندارمری هم به نشانه ی علاقه به وکیل دادگستری و مشاور شهر در جشن تولد او شرکت کرده است .

از پرچین و در چوبی گذشتم . دهلیزی که از در ساختمان واردش می‌شدی مثل روز روشن بود . از آن جا یک راست به تالار وارد شدم . نور چلچراغ چشمم را زد . مبل‌ها بدون روکش سفید بودند . به صورت سرخ کشیش و صورت زرد خانم و آقای دارو ساز نگاه کردم .

خانم و آقای دکتر که ریاست اتحادیه را بر عهده داشت و صاحب کارخانه‌ای بود که برای دولت قلم خودنویس می‌ساخت، همینطور جناب و کیل و بانو به استقبال من آمدند .

در همان حالی که من به آقای وکیل تبریک می‌گقتم و هدیه خودم را تقدیم می‌کردم، خانم خانه که لباس شب پوشیده بود شالی هم روی شانه انداخته بود دعوتم کرد که بنشینم .

در آغاز فرصتی برایم پیش نیامد . برای اولین بار موقعی توانستم با نگاه در تالار دوری بزنم که در یک گفت‌ وگوی دست جمعی شرکت کرده بودم و در آن شلوغی، یک لحظه بدون اینکه کسی متوجه بشود سرم را برگرداندم . اشتباه نکرده بودم . کنج تالار، زیر یک نخل قفسی بود و در قفس مردی بود که امشب سرو وضعش مرتب‌ تر و صورتش را گذاشته بود روی دست‌هایش و چرت می‌زد . تا حدودی که ادب اجازه می‌داد به آن گوشه و او خیره شدم . اما حضار که همگی مهمان‌های دائمی‌جناب وکیل بودند مطلقا توجهی به قفس و مرد نداشتند . با حرارت حرف می‌زدند و با صدای بلند، همانطور که معمول این نوع جشن‌هاست . شاید آن مرد خفته نگاه‌های مرا حس کرده، به نظرم آمد که پلک‌هایش از هم باز شد اما دوباره به همان حال افتاد . حالی که نشانه بی تفاوتی و بی قیدی کامل بود .

وسط خنده‌ها و گپ زدن‌ها با دارو ساز بحث با کشیش، با سرسختی و لجاجت و شاید بیهوده  سعی می‌کردم جوابی برای سوال قفس و آن مرد پیدا کنم که، درهای تالار چارطاق باز شد و پیشخدمت‌ها میزی را به وسط تالار کشیدند . روی میز بشقاب کارد و چنگال گذاشتند و غذاها و بطری‌های رنگارنگ را آوردند و چیدند . حالا بچه‌های وکیل دادگستری هم آمدند و کنار ما پشت میز نشستند . منظره شام شور و هیجانی تازه در مهمانان آفرید . بعد از خالی کردن نخستین جام شراب همهمه ای شاد و بی فکرانه آغاز شد و ناگهان میان غش غش خنده خانم‌ها و شوخی‌های زمخت و رعدآفرین آقایان ترانه ای به گوش خورد . به راستی آن که توی قفس زده بود زیر آواز : ” ولگا، ولگا. . . ” و آواز حزین و خاطره انگیز او را زخمه ی بالالایکایی همراهی می‌کرد . جمعیت چنان نسبت به این آواز بی توجهی نشان داد که گویی پرنده ای گمگشته آمده آوازی سر داده و پر کشیده و رفته. . . بعد از این ترانه، مرد ” چشم‌های سیاه ” را خواند و بعد از آن ترانه‌هایی پیوسته شادتر و پرشورتر مثل سرود : ” ما جوانان. . . ”

در این هنگام دسر را تقسیم کردند . میز غذا را ابری از دود سیگار پوشانده بود . دیدم بچه‌های وکیل دادگستری پس از آنکه از مادرشان اجازه گرفتند تنگ کنیاک آلبالو را از روی میز برداشتند دویدند طرف قفس و از لای میله ها و در نهایت آسودگی خیال و حال بنا کرد به نوشیدن . آنگاه دو یا سه بند از سرود ” به پیش ای سربازان آزادی ” را خواند و بعد از آن هم سرود ” تراکتورچی‌ها ” را .

من داشتم با کشیش درباره تئوری داروین بحث می‌کردم و به این جهت نمی‌توانستم درست دقیق بشوم . اما همه ی حواسم پیش او بود .

کشیش دلیل می‌آورد که : ” بعضی‌ها ادعا می‌کنن که آدم از نسل میمونه. . . خب، یک چیز مسلمه، کسی که همچین هجویاتی بگه بی برو برگرد خودش از نسل میمونه . ” گرچه من خودم هم تحت تاثیر الکل یک خرده گیج شده بودم توانستم تشخیص بدهم که کنیاک آلبالو روی مرد درون قفس اثر کرده .

صاحبخانه که گویا تازه متوجه تعجب من شده بود، خندان خندان ازم پرسید : ” شما می‌دونین کیه ؟ این سلیقه ی خانم بنده است . اون دوست نداشت برای تزئین تالار قناری یا پرنده ای تو این مایه‌ها بخره . می‌گفت پرنده مرنده دیگه خیلی عادی و پیش و پا افتاده است . به این جهت براش یه انقلابی گرفتم . نترسین، اون کاملاً رام شده . ”

جماعت مست و شنگول رفته بودند تو بحر مرد و بالالایکای او و آقای وکیل داشت توضیح می‌داد : ” اون اهل همینجاس. . . می‌دونین چند سال پیش وحشی بود، تا جایی که خسارت‌هایی هم وارد کرد . اما حالا دیگه کاملا رام شده . خودتون که می‌بینید حالا دیگه می‌تونیم بی هیچ دلواپسی و ناراضی خیالی تو خونه نیگرش داریم. . . گلدوزی می‌کنه، بالالایکا می‌زنه، آواز می‌خونه. . . البته طبیعیه که بعضی وقتام یکه و از این رو به اون رو میشه و فیلش یاد هندستون می‌کنه . ”

من خجولانه اظهار عقیده کردم که : ” شاید اشتیاق آزادی رو داره و شوق حرکت . آخه فراموش نکنیم که اون یه انقلابیه.” دکتر از حرف من خیلی ناراحت شد : ” تصور می‌فرمایید اینجا بهش بد میگذره ؟ یه زندگیه تامین شده و آسودگی خیال و حتی یه مثقال فکر و غصه !. . . ما اونو جوری تربیت کردیم که حتی تو دستمون غذا می‌خوره . خودتون که ملاحظه کردید . اون حالا دیگه یه ذره هم خطرناک نیست . فقط عید استقلال کشور و سالگرد انقلاب، این دو روز رو میگذاریم بره برا خودش چرخی بزنه . می‌ره و بعدم با پای خودش برمی‌گرده .  خب، آخ شهر ما هم کوچیکه، کجا بره خودشو قایم کنه مثلاً ؟ ”

همان موقعی که آقای وکیل دادگستری داشت برای من توضیحات می‌داد، مرد که گویا فهمید صحبت درباره اوست چشم‌هایش را برگرداند به طرف دیگر و چین‌هایی روی پیشانیش پدیدار شد . کشیش که داشت با چنگال یک تکه پنیر را به طرف دهان بالا می‌برد، وسط راه میز ودهان خشکش زد . صحبت قطع شد . قاشق چای خوری از دست رئیس اتحادیه افتاد . صدای قاشق . حتی وکیل دادگستری هم ناگهان جدی شد . اما ” او ” نگاه غریبی به مهمان‌ها انداخت، بالالایکا را برداشت، چسباند به سینه اش و خواند : ” به سوی پناهگاه‌ها، توده کارگر . . . ”

همه نفس راحتی کشیدند . کشیش پنیرش را خورد، وهمه با شوق و رغبت گوش به نوای بالالایکا سپردند . وکیل با خوشحالی داد زد : ” عالی است  ” و محکم به ران خود کوفت . داروساز از خنده ریسه رفت و رئیس اتحادیه از خنده چشم‌هایش پر از اشک شد . فقط خانم وکیل بود که دلخور به نظر می‌رسید . به شوهرش گفت :” عزیزم  حالا دیگه خیلی دیر شده، فکر نمی‌کنی بهتره بچه‌ها برن بخوابن ؟ روی قفس اونم پتو میندازیم تا امشب دیگه نخونه . ”

آقای وکیل گفت : ” درسته، حالا دیگه انقلابی باید لالا کنه  ”

پاسی از شب گذشته بود، آخرین مهمان من بودم . آقای وکیل با خوشرویی از اینکه آمده بودم ازم تشکر کرد و خداحافظی کردیم . موقع رفتن از کنار قفس رد شدم . یک پتوی بزرگ موبلند که گلهای بنفش داشت انداخته بودند روی قفس . احساس می‌کردم از زیر پتو زمزمه ی بالالایکا می‌آید . بله، مطمئن بودم که یک نفر دارد سرود ” برای اخرین نبرد. . . “را می‌خواند .

 

اسلاومیر مروژک

Sławomir Mrożek

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*