Home / Short Stories / داستان کوتاه : مزه ی نان اثر هانریش بل

داستان کوتاه : مزه ی نان اثر هانریش بل

Heinrich Böll - 3

 

مزه ی نان
هوای نمناک و آمیخته به بوی ترشیدگی از زیرزمین به سوی مرد می‌آمد . او به آرامی از پله‌های لزج پایین رفت و کورمال‌کورمال وارد تاریکی ِ مایل‌به‌زردی شد : از یک جایی چیزی می‌چکید؛ یا سقف آسیب دیده بود یا لوله‌ی آب ترکیده بود . آب با آوار و گردوخاک آمیخته شده بود، و پله‌ها را مانند کفِ آکواریوم لغزنده کرده بود . مرد به رفتن ادامه داد . از میان دری که آن پشت قرار داشت، نوری آمد . مرد در سمت راستش در تاریک‌روشن تابلویی دید : ” سالن پرتونگاری، لطفاً وارد نشوید ” . مرد به نور نزدیک‌تر شد . نور زرد و لطیف بود و لرزشش باعث شد تا مرد بفهمد که این می‌بایست نور شمع باشد . مرد همچنان که می‌رفت به اتاق‌های تاریک سرک کشید . او در هر یک از اتاق‌ها متوجه صندلی‌ها و کاناپه‌های چرمی درهم‌ریخته‌شده و کمدهای شکسته‌شده و پخش‌‌شده بر زمین شد .
دری که نور از آن خارج می‌شد، کاملاً باز بود . راهبه‌ای با ردای آبی بر تن کنار شمع بزرگِ محراب ایستاده بود . زن داشت سالاد را در یک کاسه‌ی لعابی به‌هم‌می‌زد . برگ‌های سبز به رنگ سفید درآمده بودند . مرد صدای آرام چلپ‌چلوپ سُس را در ته کاسه شنید . زن با دست دراز و گلگونش برگ‌ها را می‌چرخاند، و گه‌گاه برگ‌های کوچک از لبه‌ی کاسه می‌افتادند بیرون . زن برگ‌ها را به راحتی برمی‌داشت و دوباره می‌انداخت داخل کاسه . کنار جاشمعی یک قوری بزرگ حلبی قرار داشت و از درونش بوی سوپ رقیق می‌آمد، بوی آب داغ، پیاز و یک نوعی از حبوبات .
مرد به صدای بلند گفت : ” عصر به خیر ”
راهبه رویش را برگرداند . چهره‌ی تازه گلگون زن ترس را نشان می‌داد . او به آرامی گفت : ” خدای من , چه می‌خواهید ؟ ” سُس ِ شیرمانند از دستان زن می‌چکید، و بر بازوان نرم و کودکانه‌اش چند برگ کوچک چسبیده بودند . زن گفت : ” خدای من , مرا ترساندید , چیزی می‌خواهید ؟ ”
مرد به آرامی گفت : ” گرسنه‌ام ”
ولی مرد دیگر به راهبه نگاه ‌نکرد : او داشت سمت راستش را می‌نگریست . مرد به داخل کمد بی‌دری نگاه ‌کرد که در  آن توسط فشار هوا کنده شده بود . باقی‌مانده‌ی تکه‌تکه‌شده‌ی در  چوبی بر لولای در آویزان بود، و زمین با تکه‌های ریز رنگ‌ پوشیده شده بود . داخل کمد نان وجود داشت، تعداد زیادی نان . آن‌ها سرسری روی هم چیده شده بودند . در آن‌جا بیشتر از یک دوجین نان وجود داشت، و همه تا شده بودند . آب خیلی سریع در دهان مرد جمع شد . مرد آب دهان را فروداد پایین و فکر کرد: ” نان خواهم خورد، حتماً نان خواهم خورد…”
مرد به راهبه نگاه کرد : نگاه کودکانه‌ی زن نشان‌گر همدردی و ترس بود . زن گفت : ” گرسنه ؟ گرسنه‌اید ؟ ” زن با حالتی پرسش‌گرانه به کاسه‌ی سالاد، قوری و نان‌های روی‌هم‌چیده‌شده نگاه کرد.
مرد گفت : ” نان . لطفاً نان ”
زن رفت به طرف قفسه و نانی بیرون آورد . آن را گذاشت روی میز و داخل کشو به دنبال چاقو گشت
مرد به آرامی گفت : ” ممنون، چاقو لازم نیست، نان را می‌توان با دست هم نصف کرد…”
راهبه کاسه‌ی سالاد را گذاشت زیر بغلش؛ قوری را برداشت و از کنار مرد گذشت و رفت بیرون
مرد با عجله لبه‌ی نان را جدا کرد : چانه‌‌‌اش می‌لرزید، و تکان‌خوردن عضلات دهان و فکش را احساس می‌کرد . سپس مرد دندان‌هایش را درون تکه‌ی جداشده‌ی ناصاف و نرم فروبرد و شروع به خوردن کرد . مرد داشت نان می‌خورد . نان کهنه شده بود . مطمئناً یک هفته از پختنش می‌گذشت، یک نان خشک و خاکستری‌رنگ با مارک مقوایی  مایل‌به‌قرمز از یک کارخانه . مرد به فروبردن دندان‌هایش در نان ادامه داد، و حتی پوسته‌ی مایل‌به‌قهوه‌ای و چرم‌مانند آن را خورد . قرص نان را در دستانش گرفت و تکه‌ی دیگری جدا کرد . با دست راستش می‌خورد و با دست چپش قرص نان را محکم گرفته بود . مرد همچنان در حال خوردن بود . او نشست روی لبه‌ی یک صندوق، و هرگاه تکه‌ای جدا ‌کرد، نخست قسمت نرم‌تر آن را گاز ‌زد، و بعد تماس نان با گرداگرد دهان خود را همچون عطوفت خشکی احساس ‌کرد، در حالی که دندان‌هایش پیوسته در نان فرومی‌رفتند .

هانریش بل

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*