Home / Short Stories / داستان کوتاه : نقشه عجیب اثر آلفرد هیچکاک

داستان کوتاه : نقشه عجیب اثر آلفرد هیچکاک

Alfred Hitchcock  - 1

 

نقشه عجیب

 

دکتر وبستر بلند شد و گفت:

– از من کاری بر نمیاید… مدتیه که مرده .

کاراگاه فوکس به جسد مردی که روی زمین افتاده بود؛ نگاهی کرد و گفت :

– انگار خودکشی کرده… دکتر وبستر؟ نظر شما چیه؟

– به نظر من خودکشی کرده .

کاراگاه به طرف پنجره رفت و به میدان پیکادلی خیره شد و گفت :

– ولی… به نظرم یه جای قضیه می لنگه . اگه خودکشی کرده، چرا به هفت تیرش صداخفه کن بسته؟ کسی که می خواد خودشو بکشه دیگه چه فرقی می کنه که صدای شلیکش شنیده بشه یا نه .

-درسته… ولی شاید دوست نداشته همسایه ها رو با صدای شلیک ناراحت کنه ….به هر حال این مرد خودشو کشته و شما خیلی زود می تونین پرونده رو ببندین .

کاراگاه فوکس از کنار پنجره دور شد و گفت :

– باید تحقیقات بیشتری بکنیم تا معلوم بشه ماجرا چی بوده… اگه خودکشی باشه، این مرد با خودش خیلی بد بوده چون یک گلوله کالیبر45 توی شقیقه خودش خالی کرده و جمجمه شو آش ولاش

کرده….

– شما این بابا رو می شناختین؟

– آره… اسمش هنری هامیلتونه . نویسنده قصه های جناییه . البته آدم غیر عادی و عجیبی بود ولی خوب می نوشت .

دکتر وبستر وسایلش را در کیفش گذاشت و گفت :

– بگین جسد رو بفرستن آزمایشگاه تا روش کار کنم ببینم چیزی دستگیرم میشه یا نه .

– همین حالا می گم جسد رو ببرن . خودمم میرم یکی دو جا سروگوشی آب میدم .

فردای آن روز، دکتر وبستر به دفتر کاراگاه فوکس رفت و گفت :

– با آزمایشایی که کردم، فهمیدم که مرگ هامیلتون حدود ساعت سه نصفه شب بوده .

– منم تحقیقاتی کردم که چیز مهمی دستگیرم نشد فقط فهمیدم که هامیلتون سه روز قبل از مرگش رفته بوده دادگاه و تقاضای طلاق داده بوده .

دکتر چند ورق کاغذ که مربوط به پزشکی قانونی بود، روی میز کاراگاه گذاشت و پرسید :

– چرا تقاضای طلاق داده بوده ؟

– چون فکر می کرده همسرش بهش خیانت می کنه… حتی اعلام کرده بود از همسایه های آپارتمانش، یعنی خانم براون می تونه شهادت بده که خانم کلر هامیلتون خائن بوده .

– پیش خانم براون رفتی؟

کاراگاه فوکس نگاهی به نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی انداخت و گفت :

– آره… می گفت همسرش آقای هامیلتون با مردی به اسم فرانسیس کول روابطی داشته . ضمناً فهمیدم که خانم براون هم از آقای هامیلتون خوشش میومده و انتظار داشته بعد از اینکه هامیلتون و کلر

از هم جدا شدن، خودش با هامیلتون ازدواج کنه .

دکتر وبستر خندید و گفت :

– چه اوضاع شیر تو شیری! خانم کلر هامیلتون از ماجرا خبر داشته ؟

– آره. مرحوم هامیلتون همه چی رو به همسرش گفته بوده . و البته کلر از هامیلتون خیلی متنفر بوده .

-خب… دیگه چی فهمیدی ؟

– خانم براون می گفت ساعت دو و نیم نیمه شب، خانم کلر رو دیده که وارد آپارتمان هامیلتون شده…

یعنی نیم ساعت قبل از اینکه هامیلتون کشته بشه .

دکتر وبستر سیگاری روشن کرد و گفت :

– ماجرا هیجان انگیز شد… ظاهراً خانم کلر هامیلتون مضنون اصلی شماس .

– آره… من خانم کلر و آقای کول و خانم براون را احضار کردم تا ازشون بازجویی کنم . البته هنوز علت بازجویی را به خانم کلر نگفتم ضمن اینکه می خوام فعلا خانم براون رو وارد اتاق بازجویی

نکنم .

– کار عاقلانه ای می کنی . به نظر تو خانم کلر قاتل شوهرشه ؟

کاراگاه فوکس از پشت میزش بلند شد و لیوانی آب خورد و گفت :

-نمی دونم . همیشه نمیشه قضاوت کرد . باید تا دو ساعت دیگه صبر کنیم تا این سه نفر واسه بازجویی بیان دفتر من .

– راستی یه چیزی یادم اومد… من وکیل آقای هامیلتون رو می شناسم . موافقی برم پیشش و پرس وجویی بکنم ؟

– حتما!… خیلی هم خوشحال میشم . خودم باید این کارو می کردم ولی امروز وقت ندارم اگه تو این لطف رو در حقم بکنی تو رو به یه بستنی میوه ای مهمون می کنم .

دکتر وبستر در حالی که از اتاق کاراگاه فوکس بیرون می رفت، گفت :

– بپا ورشکست نشی .

عصر همان روز کلر هامیلتون و فرانسیس کول به دفتر کاراگاه فوکس آمدند . کاراگاه پس از بازجویی مقدماتی از کلر هامیلتون پرسید :

– میشه لطفا بگین که شب وقوع حادثه، کجا بودین ؟

کلر سینه اش را صاف کرد و با خونسردی گفت :

– خب معلومه کجا بودم… خواب بودم .

-بله… البته طبیعیه که اون وقت شب خواب باشین… آقای کول ؟ شما چی ؟ کجا بودین ؟

– آقای کاراگاه من همیشه اون وقت شب خواب هستم .

کاراگاه چند ثانیه به هر دو خیره شد سپس گوشی تلفن را بر داشت و گفت :

– گروهبان؟ به خانم براون بگو بیاد اینجا .

همین که خانم کلر هامیلتون اسم خانم براون را شنید، گونه اش سرخ شد ولب هایش را به هم فشرد .

کاراگاه فوکس به او نگاه کرد و گفت :

– انگار از اومدن خانم براون ناراحت شدین .

– خب معلومه که ناراحت شدم . اگه این زن بی ادب وارد زندگی ما نمی شد، حالا هامیلتون بیچاره زنده بود .

کاراگاه فوکس جوابی نداد زیرا خانم براون وارد اتاق شد و این دو زن نگاه خصمانه ای به هم انداختند . کاراگاه پرسید :

– خانم براون؟ این حقیقت داره که شب حادثه، خانم کلر هامیلتون رو دیدین که ساعت دو و نیم نصفه شب وارد آپارتمان آقای هامیلتون شد ؟

– حقیقت داره آقای کاراگاه . من رفته بودم مهمونی و داشتم بر می گشتم که این خانم رو دیدم داشت وارد آپارتمان هنری بیچاره میشد .

رنگ از روی خانم کلر پرید و از روی صندلی بلند شد و کنار پنجره رفت . کاراگاه فوکس گفت :

– خانم کلر هامیلتون هیچ میدونین که شما در ساعتی وارد آپارتمان شدین که با زمان خودکشی یا قتل آقای هامیلتون مصادفه ؟ توضیح بدین چرا رفته بودین اونجا ؟

– من با شوهرم کاری نداشتم . اون خودش به من تلفن کرد و با خواهش و التماس و گریه از من خواست اون وقت شب به آپارتمانش برم . می گفت اگه نرم، خودشو می کشه . اون منو بد جوری

ترسونده بود .

خانم براون با شنیدن این حرف فریاد کشید :

– این دروغه… هنری هرگز به خاطر این زن، خودشو نمی کشت .

کلر به گریه افتاد وگفت :

-اوه خدای من! هیچوقت خودمو نمی بخشم . اگه اون شب پیش هنری می موندم، حالا زنده بود . من مقصرم .

خانم براون با خشم گفت :

– اون هرگز راضی نمی شد پیشش بمونی . مگه خبر نداری که ازت متنفر بود؟ اون شب خودم همه چی رو دیدم .

ناگهان کول از خود بی خود شد و با خشم گفت :

– پس این زن اون شب جاسوسی ما رو می کرد؟ چه زن کثیفی!

کاراگاه فوکس لبخند زنان گفت:

– متشکرم آقای کول… شما کار منو آسون کردین با این اعتراف تون معلوم شد که اون شب، شما و کلر به آپارتمان هنری رفتین و اونو کشتین… حالا توضیح بدین چرا رفتین اونجا ؟ کدوم تون بهش

شلیک کردین ؟

کول سرش را بین دست هایش گرفت و گفت :

– اشتباه می کنین… یه اشتباه بزرگ… من و کلر آدم کش نیستیم . هیچ انگیزه ای واسه این کار نداشتیم ولی چون هنری وصیت کرده بود که مقداری از ثروت شو به خانم براون بدن، میشه فرض کرد

که خانم براون آقای هامیلتون رو کشته تا سهم خودشو از ارثیه به دست بیاره .

کاراگاه فوکس نگاهی به خانم براون نگاه کرد و گفت :

– توضیحی دارین ؟ چقدر از ثروت شو به شما بخشیده ؟

– این حرفای مزخرف چیه که میزنین ؟ من هنری رو از ته دل دوست داشتم و به ثروتش هیچ چشمداشتی نداشتم . اصلا هم خبر ندارم که توی وصیت نامه ش چی نوشته .

کارگاه گفت :

– به زودی دکتر وبستر از پیش وکیل هامیلتون میاد وبه این سوال هم جواب میده که توی وصیت نامه هامیلتون چی نوشته شده .

نزدیک به نیم ساعت بعد، دکتر وبستر به دفتر کاراگاه آمد و از او خواست چند دقیقه با هم تنها باشند . پس از این که دکتر و کاراگاه چند دقیقه با هم خلوت کردند، هر دو به اتاق بازجویی برگشتند و

کاراگاه گفت :

-معمای قتل هنری هامیلتون حل شد و حالا دیگه می دونیم چه کسی قاتله .

کسانی که در اتاق بودند، به او و به هم نگاه کردند .

خانم کلر پنجه هایش را در هم فشرد و خواست چیزی بگوید ولی کول به او اشاره کرد که ساکت باشد . کاراگاه به آن دو نگاه کرد وگفت :

– دوست عزیز و باهوشم دکتر وبستر رفته بود پیش آقای مورگان، وکیل آقای هامیلتون . اون مرحوم دو تا وصیت نامه نوشته بود . توی یکیش این جمله از بقیه جالب تره : “آخرین کتابی را که نوشتم

پیش شما امانت باشد و پنج سال دیگر آن را چاپ کنید”…وقتی که دکتر وبستر این جمله را می خونه کنجکاو میشه تا ببینه قصه این کتاب چیه . کتاب رو از آقای مورگان می گیره و می بینه اسمش

اینه : قاتل کیست…

کاراگاه فوکس کمی سکوت کرد و سپس به دکتر وبستر گفت :

– بقیه این داستان را شما ادامه بدین .

-باشه… وقتی کتاب رو خوندم دیدم نویسنده یعنی هامیلتون تقریبا ماجرای مرگ خودشو نوشته . توی این قصه توضیح داده بود که همسرش بهش خیانت کرده و خودش طاقت نداره این ماجرا رو

تحمل کنه بنابراین شب حادثه به کلر تلفن می کنه و اونو به آپارتمان خودش دعوت می کنه . البته طوری باهاش حرف می زنه که کلر کمی بترسه و کول رو هم با خودش بیاره . ضمنا برنامه ای هم

ترتیب میده که خانم براون همزمان با اومدن کلر وکول به آپارتمانش، از مهمونی برگرده و اونا رو ببینه . اون دو نفر بیست دقیقه اونجا می مونن و میرن . بعدش هامیلتون هفت تیری رو که به صدا

خفه کن مجهز بوده برمیداره و به مغز خودش شلیک می کنه .

خانم کلر با شنیدن این حرف از جا پرید و گفت :

– آخه چرا ؟ به چه دلیلی خودشو کشت اونم با یه نقشه عجیب و غریب ؟ این خیلی وحشتناکه .

کاراگاه فوکس گفت :

-تطفا آروم باشین . اون می خواست کاری کنه تا شما و آقای کول متهم شناخته بشین و به زندان بیفتین . این رو توی آخرین قصه خودش نوشته . حتی توضیح داده که شما دو نفر باید پنج سال زندونی

بشین تا تقاضای قصاص پس بدین . اون انتظار داشته که پنج سال بعد وقتی که کتابش چاپ میشه، همه بفهمن که شما دو نفر بی گناهین و قاضی حکم آزادی تونو صادر کنه . ولی به دلیل دقت و

هوشیاری دوست عزیزم دکتر وبستر، قسمت آخر قصه آقای هامیلتون اتفاق نیفتاد و ما همین امروز قاتل رو شناختیم بیابراین همه تون آزادین که برین فقط… خانم کلر و آقای کول درسته که شما تو

دادگاه محکوم نشدین اما فکر می کنم توی دادگاه وجدان تون حسابی گناه کار باشین . البته دعا می کنم در محکمه الهی مجازات سنگینی براتون در نظر گرفته نشده باشه ولی قبول کنین که پیش وجدان

و پیش خداوند گناهکارین .

آلفرد هیچکاک

Alfred Hitchcock  - 2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*