Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد تابنده بنمود پشت

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد تابنده بنمود پشت

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

کشته شدن بهرام و انتقام گرفتن گیو

*

‫‫‫‫‫چو خورشيد تابنده بنمود پشت‬
‫دل گيو گشت از برادر درشت‬
‫ببيژن چنين گفت کای رهنمای‬
‫برادر نيامد همی باز جای‬
‫ببايد شدن تا وراکار چيست‬
‫نبايد که بر رفته بايد گريست‬
‫دليران برفتند هر دو چو گرد‬
‫بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد‬
‫بديدار بهرامشان بد نياز‬
‫همی خسته و کشته جستند باز‬
‫همه دشت پرخسته و کشته بود‬
‫جهانی بخون اندر آغشته بود‬
‫دليران چو بهرام را يافتند‬
‫پر از آب و خون ديده بشتافتند‬
‫بخاک و بخون اندر افگنده خوار‬
‫فتاده ازو دست و برگشته کار‬
‫همی ريخت آب از بر چهراوی‬
‫پر از خون دو تن ديده از مهر اوی‬
‫چو بازآمدش هوش بگشاد چشم‬
‫تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم‬
‫چنين گفت با گيو کای نامجوی‬
‫مرا چون بپوشی بتابوت روی‬
‫تو کين برادر بخواه از تژاو‬
‫ندارد مگر گاو با شير تاو‬
‫مرا ديد پيران ويسه نخست‬
‫که با من بدش روزگاری نشست‬
‫همه نامداران و گردان چين‬
‫بجستند با من بغاز کين‬
‫تن من تژاو جفاپيشه خست‬
‫نکرد ايچ ياد از نژاد و نشست‬
‫چو بهرام گرد اين سخن ياد کرد‬
‫بباريد گيو از مژه آب زرد‬
‫بدادار دارنده سوگند خورد‬
‫بروز سپيد و شب لاژورد‬
‫که جز ترگ رومی نبيند سرم‬
‫مگر کين بهرام بازآورم‬
‫پر از درد و پر کين بزين برنشست‬
‫يکی تيغ هندی گرفته بدست‬
‫بدانگه که شد روی گيتی سياه‬
‫تژاو از طلايه برآمد براه‬
‫چو از دور گيو دليرش بديد‬
‫عنان را بپيچيد و دم درکشيد‬
‫چو دانست کز لشکر اندر گذشت‬
‫ز گردان و گردنکشان دور گشت‬
‫سوی او بيفکند پيچان کمند‬
‫ميان تژاو اندر آمد به بند‬
‫بران اندر آورد و برگشت زود‬
‫پس آسانش از پشت زين در ربود‬
‫بخاک اندر افگند خوار و نژند‬
‫فرود آمد و دست کردش به بند‬
‫نشست از بر اسپ و او را کشان‬
‫پس اندر همی برد چون بيهشان‬
‫چنين گفت با او بخواهش تژاو‬
‫که با من نماند ای دلير ايچ تاو‬
‫چه کردم کزين بی شمار انجمن‬
‫شب تيره دوزخ نمودی بمن‬
‫بزد بر سرش تازيانه دويست‬
‫بدو گفت کين جای گفتار نيست‬
‫ندانی همی ای بد شور بخت‬
‫که در باغ کين تازه کشتی درخت‬
‫که بالاش با چرخ همبر بود‬
‫تنش خون خورد بار او سر بود‬
‫شکار تو بهرام بايد بجنگ‬
‫ببينی کنون زخم کام نهنگ‬
‫چنين گفت با گيو جنگی تژاو‬
‫که تو چون عقابی و من چون چکاو‬
‫ز بهرام بر بد نبردم گمان‬
‫نه او را بدست من آمد زمان‬
‫که من چون رسيدم سواران چين‬
‫ورا کشته بودند بر دشت کين‬
‫بران بد که بهرام بيجان شدست‬
‫ز دردش دل گيو پيچان شدست‬
‫کشانش بيارد گيو دلير‬
‫بپيش جگر خسته بهرام شير‬
‫بدو گفت کاينک سر بی وفا‬
‫مکافات سازم جفا را جفا‬
‫سپاس از جهان آفرين کردگار‬
‫که چندان زمان ديدم از روزگار‬
‫که تيره روان بدانديش تو‬
‫بپردازم اکنون من از پيش تو‬
‫همی کرد خواهش بريشان تژاو‬
‫همی خواست از کشتن خويش تاو‬
‫همی گفت ار ايدونک اين کار بود‬
‫سر من بخنجر بريدن چه سود‬
‫يکی بنده باشم روان ترا‬
‫پرستش کنم گوربان ترا‬
‫چنين گفت با گيو بهرام شير‬
‫که ای نامور نامدار دلير‬
‫گر ايدونک از وی بمن بد رسيد‬
‫همان روز مرگش نبايد چشيد‬
‫سر پر گناهش روان داد من‬
‫بمان تا کند در جهان ياد من‬
‫برادر چو بهرام را خسته ديد‬
‫تژاو جفا پيشه را بسته ديد‬
‫خروشيد و بگرفت ريش تژاو‬
‫بريدش سر از تن بسان چکاو‬
‫دل گيو زان پس بريشان بسوخت‬
‫روانش ز غم آتشی برفروخت‬
‫خروشی برآورد کاندر جهان‬
‫که ديد اين شگفت آشکار و نهان‬
‫که گر من کشم ور کشی پيش من‬
‫برادر بود گر کسی خويش من‬
‫بگفت اين و بهرام يل جان بداد‬
‫جهان را چنين است ساز ونهاد‬
‫عنان بزرگی هرآنکو بجست‬
‫نخستين ببايد بخون دست شست‬
‫اگر خود کشد گر کشندش بدرد‬
‫بگرد جهان تا توانی مگرد‬
‫خروشان بر اسپ تژاوش ببست‬
‫به بيژن سپرد آنگهی برنشست‬
‫بياوردش از جايگاه تژاو‬
‫بنزديک ايران دلش پر ز تاو‬
‫چو شد دور زان جايگاه نبرد‬
‫بکردار ايوان يکی دخمه کرد‬
‫بياگند مغزش بمشک و عبير‬
‫تنش را بپوشيد چينی حرير‬
‫برآيين شاهانش بر تخت عاج‬
‫بخوابيد و آويخت بر سرش تاج‬
‫سر دخمه کردند سرخ و کبود‬
‫تو گفتی که بهرام هرگز نبود‬
‫شد آن لشکر نامور سوگوار‬
‫ز بهرام وز گردش روزگا‬ر

‫‫‫‫‫‫‫

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*