Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز گردان ايران برآمد خروش‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز گردان ايران برآمد خروش‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

رفتن بهرام برای یافتن تازیانه اش در میان کشتگان

*

‫‫‫ز گردان ايران برآمد خروش‬
‫همی کر شد از ناله ی کوس گوش‬
‫دوان رفت بهرام پيش پدر‬
‫که ای پهلوان يلان سربسر‬
‫بدانگه که آن تاج برداشتم‬
‫بنيزه بابراندر افراشتم‬
‫يکی تازيانه ز من گم شدست‬
‫چو گيرند بیمايه ترکان بدست‬
‫ببهرام بر چند باشد فسوس‬
‫جهان پيش چشمم شود آبنوس‬
‫نبشته بران چرم نام منست‬
‫سپهدار پيران بگيرد بدست‬
‫شوم تيز و تازانه بازآورم‬
‫اگر چند رنج دراز آورم‬
‫مرا اين ز اختر بد آيد همی‬
‫که نامم بخاک اندر آيد همی‬
‫بدو گفت گودرز پير ای پسر‬
‫همی بخت خويش اندر آری بسر‬
‫ز بهر يکی چوب بسته دوال‬
‫شوی در دم اختر شوم فال‬
‫چنين گفت بهرام جنگی که من‬
‫نيم بهتر از دوده و انجمن‬
‫بجايی توان مرد کايد زمان‬
‫بکژی چرا برد بايد گمان‬
‫بدو گفت گيو ای برادر مشو‬
‫فراوان مرا تازيانه ست نو‬
‫يکی شوشه ی زر بسيم اندر است‬
‫دو شيبش ز خوشاب وز گوهرست‬
‫فرنگيس چون گنج بگشاد سر‬
‫مرا داد چندان سليح و کمر‬
‫من آن درع و تازانه برداشتم‬
‫بتوران دگر خوار بگذاشتم‬
‫يکی نيز بخشيد کاوس شاه‬
‫ز زر وز گوهر چو تابنده ماه‬
‫دگر پنج دارم همه زرنگار‬
‫برو بافته گوهر شاهوار‬
‫ترا بخشم اين هفت ز ايدر مرو‬
‫يکی جنگ خيره ميارای نو‬
‫چنين گفت با گيو بهرام گرد‬
‫که اين ننگ را خرد نتوان شمرد‬
‫شما را ز رنگ و نگارست گفت‬
‫مرا آنک شد نام با ننگ جفت‬
‫گر ايدونک تازانه بازآورم‬
‫وگر سر ز گوشش بگاز آورم‬
‫بر او رای يزدان دگرگونه بود‬
‫همان گردش بخت وارونه بود‬
‫هرانگه که بخت اندر آيد بخواب‬
‫ترا گفت دانا نيايد صواب‬
‫بزد اسپ و آمد بران رزمگاه‬
‫درخشان شده روی گيتی ز ماه‬
‫همی زار بگريست بر کشتگان‬
‫بران داغ دل بخت برگشتگان‬
‫تن ريونيز اندران خون و خاک‬
‫شده غرق و خفتان برو چاک چاک‬
‫همی زار بگريست بهرام شير‬
‫که زار ای جوان سوار دلير‬
‫چو تو کشته اکنون چه يک مشت خاک‬
‫بزرگان بايوان تو اندر مغاک‬
‫بران کشتگان بر يکايک بگشت‬
‫که بودند افگنده بر پهن دشت‬
‫ازان نامداران يکی خسته بود‬
‫بشمشير ازيشان بجان رسته بود‬
‫همی بازدانست بهرام را‬
‫بناليد و پرسيد زو نام را‬
‫بدو گفت کای شير من زنده ام‬
‫بر کشتگان خوار افگنده ام‬
‫سه روزست تا نان و آب آرزوست‬
‫مرا بر يکی جامه خواب آرزوست‬
‫بشد تيز بهرام تا پيش اوی‬
‫بدل مهربان و بتن خويش اوی‬
‫برو گشت گريان و رخ را بخست‬
‫بدريد پيراهن او را ببست‬
‫بدو گفت منديش کز خستگيست‬
‫تبه بودن اين ز نابستگيست‬
‫چو بستم کنون سوی لشکر شوی‬
‫وزين خستگی زود بهتر شوی‬
‫يکی تازيانه بدين رزمگاه‬
‫ز من گم شدست از پی تاج شاه‬
‫چو آن بازيابم بيايم برت‬
‫رسانم بزودی سوی لشکرت‬
‫وزانجا سوی قلب لشکر شتافت‬
‫همی جست تا تازيانه بيافت‬
‫ميان تل کشتگان اندرون‬
‫برآميخته خاک بسيار و خون‬
‫فرود آمد از باره آن برگرفت‬
‫وزانجا خروشيدن اندر گرفت‬
‫خروش دم ماديان يافت اسپ‬
‫بجوشيد برسان آذرگشسپ‬
‫سوی ماديان روی بنهاد تفت‬
‫غمی گشت بهرام و از پس برفت‬
‫همی شد دمان تا رسيد اندروی‬
‫ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی‬
‫چو بگرفت هم در زمان برنشست‬
‫يکی تيغ هندی گرفته بدست‬
‫چو بفشارد ران هيچ نگذارد پی‬
‫سوار و تن باره پرخاک و خوی‬
‫چنان تنگدل شد بيکبارگی‬
‫که شمشير زد بر پی بارگی‬
‫وزان جايگه تا بدين رزمگاه‬
‫پياده بپيمود چون باد راه‬
‫سراسر همه دشت پرکشته ديد‬
‫زمين چون گل و ارغوان کشته ديد‬
‫همی گفت کاکنون چه سازيم روی‬
‫بر اين دشت بی بارگی راه جوی‬
‫ازو سرکشان آگهی يافتند‬
‫سواری صد از قلب بشتافتند‬
‫که او را بگيرند زان رزمگاه‬
‫برندش بر پهلوان سپاه‬
‫کمان را بزه کرد بهرام شير‬
‫بباريد تير از کمان دلير‬
‫چو تيری يکی در کمان راندی‬
‫بپيرامنش کس کجا ماندی‬
‫ازيشان فراوان بخست و بکشت‬
‫پياده نپيچيد و ننمود پشت‬
‫سواران همه بازگشتند ازوی‬
‫بنزديک پيران نهادند روی‬
‫چو لشکر ز بهرام شد ناپديد‬
‫ز هر سو بسی تير گرد آوريد‬

‫‫‫‫‫‫‫

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*