Home / Short Stories / داستان کوتاه : کارت پستال اثر هاینریش بل

داستان کوتاه : کارت پستال اثر هاینریش بل

Heinrich Böll - 3

 

کارت پستال

 

پسر هنوز از خواب صبح اولین روز تعطیلی اش بیدار نشده بود که برای اش یک کارت پستال رسید. مادر فکر کرد نباید چیز چندان مهمی باشد . پستچی ، صبح علی الطلوع یک پاکت پر از روزنامه ، نامه ، کاتالوگ و فیش حقوق بازنشستگی را آورد ، به مادر تحویل داد و روی یک برگ رسید ، یا چیزی شبیه آن ، امضای وصول شان را از او گرفت. در آن هوای نیمه تاریک راهرو ، نمی شد دقیق همه چیز را دید ، داخل هال هم هنوز تاریک بود ، فقط یک شاخه نور مستقیم از پشت شیشه ی بزرگ سبزرنگ بالای در ورودی به درون خانه می تابید.

مادر هول هولکی از هال و پذیرایی رد شد و پیش از رفتن به آشپزخانه ، کارت پستال را گذاشت روی میز هال. یک کارت پستال چاپی معمولی که به نظرش چندان اهمیتی هم نداشت.
پسر آن روز تا لنگ ظهر خواب بود . آن روز ، البته اگر بشود اسم زندگی رویش گذاشت ، اولین روز زندگی اش بود . تا آن وقت همه ی زندگی اش شده بود مدرسه رفتن : مدرسه ، ناداری و فقر ، دانش آموزی و کار طاقت فرسا . فقط از روز قبل که آخرین امتحان اش را داده بود ، تعطیلی اش شروع شده بود.
مادر که برگشت ، پسر باز هم خواب بود و کارت پستال سفید رنگ کوچک ، همانجا روی میز افتاده بود . مادر سبد خریدش را روی میز گذاشت و کارت پستال کوچک را برداشت و کمی برانداز کرد. رویش کلماتی ماشین شده دید . با آنکه هنوز هوا تاریک بود ، توانست علامتهای قرمز عجیب و غریب روی آن را ببیند :کارت پستالی سفید با چهارگوشی قرمز روی آن ، و داخل کادر چهارگوش ، یک حرف “ر” سیاه درشت ، به شکل یک عنکبوت .
حسی مبهم بر دل مادر چنگ زد . کارت پستال را انداخت روی میز . حتم داشت چیز عجیبی در آن بود. مادر تا آن وقت نمی دانست که کارت پستال را هم می شود با پست سفارشی به نشانی کسی فرستاد . به نظرش آن کارت پستال ، مشکوک می آمد . برای همین کم وبیش ترسید . سبد خریدش را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت . فکر کرد نکند گواهینامه ی اتاق بازرگانی باشد یا بنگاهی صنعتی دیگری نظیر آن فرستاده باشدش ، یا گواهی قبولی پسرش در امتحانات باشد یا هر چیز مهمی که لازم است با پست سفارشی ارسالش کرد.
خیلی کنجکاو نبود بداند چیست، فقط دلنگران بود . کاسه ای را که در دست داشت ، گذاشت روی میز و پرده های اتاق را کنار زد . یکهو بیرون هوا تاریک شد و اولین قطره های باران را دید که در حیاط بناکرده بودند به باریدن. قطره های گرد و قلمبه ی باران آرام و سنگین برزمین می افتادند و مثل لکه ی مرکب چربی روی آسفالت می نشستند . نجارها ، با روپوشهای آبی شان آمده بودند به میدان جلوی مغازه های شان و با سرعت چهارچوبهای بزرگ درها را از زیر بارش باران می رهاندند . تا آن زمان قطره های باران ، تند و تند فرومی ریخت و در آن لحظه ، به مراتب تندبارتر هم شده بود . پیش از آنکه نجارها ، پشت چهارچوبهای خاک گرفته ی زیرزمین کارگاههای شان ناپدید شوند ، مادر صدای شان را شنید.
رومیزی را جمع کرد. کارد آشپزخانه را از کشو طبقه در آورد و کاسه ای از کمد ظرفها برداشت. بعد با دستهای لرزانش ، بنا کرد به بریدن و آماده کردن گل های کلم . از شکل درشت و برجسته حرف “ر” میان کادر قرمز ، دلشوره ای مادرانه به او دست داده بود و کم کم داشت آن دلشوره ، حالش را به هم می زد . سرش کم کم بنا کرده بود به گیج رفتن . ولی باید با آن سرگیجه کنار می آمد . بعد بناکرد به دعا خواندن . می ترسید و دعا می خواند. سرگرم پچپچه و دعاخواندن که بود ، از ذهنش رشته ای تصاویر مبهم و مغشوش گذشت . شوهرش شش سال پیش درگذشته بود و در آن لحظه او را دید که پشت پنجره ایستاده بود ، و اولین بار انگار برای سربازانی که پر سروصدا از خیابان عبور می کردند ، شکلک در می آورد . همچنین همزمان ، به تولد پسرش در گرماگرم جنگ پیشین فکر کرد . به پسربچه ی ریزه پیزه و لاغر مردنی که هیچ وقت مرد درشت اندام و هیکلمندی نشد.
بعد سروصدای پسرش را شنید که می رفت دوش بگیرد . هیجان نومیدانه ای بر دلش چنگ انداخت . شده بود آمیزه ای از درد ، آشفتگی ، ترس و بدگمانی و میل شدید به گریستن که باید هرطور شده برآن لگام می زد .

پسر که از حمام بیرون آمد ،مادر دیگر میز صبحانه را در اتاق نشیمن چیده بود . اتاق تروتمیز بود و مرتب ، روی میز یک دسته گل بود ، دور و بر گلها ، پنیر ، کره ، سوسیس و قهوه جوشی بود با سرپوش زرد رنگ و یک لیوان شیر ، داخل بشقاب هم یک سیگاردان حلبی پراز سیگار
پسر گونه ی مادر را بوسید و حس کرد که مادرش داشت می لرزید . نگاهش کرد . ناگهان مادرش زد زیر گریه. شاید اشک شادی بود . دست پسر را گرفت و گریه کنان و آرام گفت : ” تو نباید از کوره در بروی . می خواستم همه چی روبه راه باشد.”
بعد به میزناهارخوری اشاره کرد و باز گریه کرد . بعد از هق هقی بلند ، گریه اش تمام شد . پسر ، چهره ی زیبای مادر را غرق در اشک دید . کلافه و گیج بود . با تته پته گفت : ” خدای من ، معرکه است مادر !” بعد افزود: ” واقعاً که معرکه است!”
مادر به صورت پسر نگاه کرد و سعی کرد لبخند بزند . پسر پیش از آنکه بلند شود و برود لباسهای اش را عوض کند ، گفت:” واقعاً عالی است.”بعد رفت و پیراهن نو تنش کرد ، کراوات قرمزی بست و بیرون آمد . مادر پیش از آن ، روپوش آشپزخانه را درآورده بود و پشت میز نشسته بود. به پسر لبخند زد و رفت فنجان خودش را از آشپزخانه بیاورد.
پسر نشست و گفت : ” چقدر امروز خوابیدم ! ”
مادر فکر کرد حالش کمی بهتر شده . در قهوه جوش را برداشت و برای پسرش فنجانی قهوه ریخت . از شیر داخل قوطی کمی ریخت روی آن وگفت : ” زیاد به خودت فشار آوردی ، نه؟ تو هم با این درس خواندت !”
پسر خندید وگفت : ” نه خیلی . در مجموع زیاد سخت نگرفتم . دیروز خسته و کلافه بودم .  خیلی خسته “بعد سیگاردان حلبی را بازکرد ، سیگاری از آن درآورد و گیراند و آرام بناکرد به نوشیدن قهوه اش . نگاهی انداخت به چشمهای مادر ، بعد گفت : ” همه چی خوبه ، خیلی هم خوب .”
مادر بدون کمترین تغییر لحنی درحرف زدن اش ، گفت : “پستچی چند تا نامه برایمان آورد.”
پسر متوجه لرزشی در گوشه ی لب مادر شد . مادر لبش را گزید ، طوری که نتوانست راحت حرف بزند . نفس عمیقی کشید . یکهو پسر بو برد اتفاقی افتاده ، یا داشت می افتاد . فهمید هرچه هست مربوط به همین نامه هاست. به پایین چشم دوخت و قهوه اش را آرام نوشید . باید کمی به مادر فرصت می داد . مادر خیال گریه نداشت ، ولی باید حرف می زد . پیش از حرف زدن باید فرصتی می کرد جلوی ترکیدن بغضش را بگیرد . بغضی که زیر سر اداره پست بود و پسر از آن به بعد تمام عمر فراموش اش نمی کرد . بغضی که همه ی ترس ها را یکجا در خود پنهان کرده بود. بغضی تیز و براّ مثل تیغه ی کاردی. مادر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیر گریه. البته فقط یک بار هق هق زد . هق هقی بلند ، کشدار و از ته دل . پسر هنوز نگاهش را به زیر انداخته بود و به فنجان قهوه اش زل زده بود که شیر داخل آن نرم نرمک به رنگ قهوه ای روشن درمی آمد . بعد نوک سیگارش را دید . خاکسترش نقره ای رنگ شده بود و می لرزید . سرآخر حس کرد باید سرش را بلند کند و دور و برش را نگاه کند.
مادر آرام و مادرانه گفت : ” آره. عمو ادی نوشته بود معاون مدرسه شده . گفته همه چی بیمارش کرده. ”
پسر گفت : ” بله . خب این کارها یک آدم معمولی را هم مریض می کند تا چه رسد به آدمی مثل او ”
مادر سر تکان داد و گفت: ” بازهم حقوق بازنشستگی ام کاهش یافته  ”
پسر دستش را گذاشت روی دست مادر . دستی که روی رومیزی سفید ؛ کوچک ، زمخت و فرسوده به نظر می آمد . همین حرکت او دوباره مادر را به گریه انداخت . دوباره از ته دل هق هقی بلند و کشدار سرداد . پسر دستش را برداشت از روی دست مادر . سعی مرد گرمای دست زمخت مادرش را به خاطر بسپارد . مثل خاطره ای ارزشمند . به پایین چشم دوخت و در آن لحظه انگار ، هق هق های متاًثرکننده ی مادر و اشکهای آرامبخش اش فرو نشست . پسر کمی منتظر ماند . فکر کرد باید چیزی شده باشد . فقط موضوع عمو ادی و کم شدن حقوق بازنشستگی نباید این قدر ناراحت اش کرده باشد . به حتم چیز دیگری اشکش را درآورده بود . یکهو بو برد باید موضوعی مربوط به او ناراحت اش کرده باشد . احساس کرد رنگ صورت مادرش پریده . هیچ چیز تا آن وقت نتوانسته بود مادر را تا این حد ناراحت کند، مگر چیزی که مربوط به پسرش باشد . پسر سرش را بلند کرد و مادر لبهای اش را به هم فشرد . چشمهای اش خیس شده بود از اشک . لبهای اش را کمی باز کرد و حرفها بی اختیار از دهانش بیرون پرید . مردد گفت : ” یک کارت پستال برایت رسیده . آنجا ، آن بیرون توی هال گذاشتمش ”
پسر فنجان قهوه اش را به سرعت روی میز گذاشت . بلند شد و رفت سمت هال . از دور چشم اش به کارت افتاد. سفید و بود کاملاً معمولی . اندازه اش حدود 7 در 12سانتیمتر بود: درست اندازه ی کارت پستال های دیگر. همینطوری افتاده بود روی میز کار ، کنار گلدان سیاه درختچه ی کاج . پرید سمتش و آن را برداشت . اول نشانی اش را خواند، بعد چشم اش به برچسب قرمز و سیاه سفید روی آن افتاد. به کادر قرمزرنگ دور حرف ” ر” درشت سیاه رنگ خیره شد. بعد آن را برگرداند و اول از همه امضای روی آن را نگاه کرد . روی پاکت با خط خرچنگ قورباغه چیزی نوشته بودند . توانست از آن عبارت ” فرماندهی نظام وظیفه ی ناحیه ” را بخواند . زیرش را هم کلمه ی جناب “سرگرد” را ماشین کرده بودند.
چیزی تغییر نکرده بود . همه چیز آرام بود و به قرار همیشه . فقط پستچی کارت پستال کوچکی آورده بود ، به نشانی خانه شان . رویش هم دستخط خرچنگ قورباغه ی جناب سرگرد یا کس دیگری بود . همه چیز زیر روشنایی سبزرنگ بالای هال انگار در یک آکواریوم شناور بود . هنوز گلدان سرجای اولش بود و کلاه مادر کنار گلدان . کلاه مخصوص روزهای یکشنبه در کلیسا ، که جنس آن اعلا بود و بالای اش هم نقاب سفیدی تعبیه کرده بودند . پسر در کلیسا کنار مادر می ایستاد و با لحنی غمزده نیایش می کرد و می نالید . همه چیز به قرار همیشه بود.
پسر از لای در آشپزخانه صدای خنده ی نجارها را از بیرون می شنید . تندباد فرونشسته بود . آسمان صاف بود و روشن . فقط پستچی یک کارت پستال عادی را به نشانی او آورده بود که یک سرگرد هم با عجله زیر آن را امضاء زده بود . سرگردی که به حتم ، یکشنبه ها کنار زنش در کلیسا گریه و زاری می کرد . همان زنی که کنارش می خوابید و گاهی سر بچه اش داد می زد ، تا آلمانی نجیب و شایسته ای بشود . سرگرد باید در طول هفته کلی کارت پستال امضاء می کرد و به نشانی های مختلف می فرستاد . همه چیز آرام بود . پسر می دانست که مدتی می شد کارت پستال به دست توی هال ایستاده . ولی وقتی به اتاق نشیمن رفت ، مادرش را دید که نشسته بود و گریه می کرد . مادر در سکوت سر لرزان خود را به دستش تکیه داده بود ، انگار هیچ وقت سر خودش نبوده. پسر به سمت مادر رفت ، سرش را بلند کرد و توی چشمهایش نگریست . اما خیلی زود رو برگرداند . صورت مادرش غریبه و بی شکل شده بود . به شکلی تازه در آمده بود که تا آن موقع نمی شناخت . غیرقابل دسترس و ناشناس…
پسر در سکوت قهوه اش را نوشید ، سیگار دیگری از سیگاردان برداشت ، یکهو آن را گذاشت داخلش و یکراست خیره شده به روبرو . بعد از دستی که زیر سر مادر بود ، صدایی آمد: ” یک چیزی بخور ”
– ” تونباید خودت را ناراحت کنی ”
پسر دوباره برای خودش قهوه ریخت و با شیر مخلوطش کرد . دوقاشق شکر هم ریخت آن تو . بعد سیگاری گیراند و کارت پستال را از جیبش درآورد . آهسته بنا کرد به خواندن نوشته های روی اش : ” بدین وسیله به استحضار می رساند که جنابعالی موظفید ، راًس ساعت هفت صبح چهارم ژولای برای گذراندن دوره ی دو ماهه ی آموزش نظامی ، به محل پادگان بیسمارک واقع در ایدنبرگ مراجعه نمایید ”
این نوشته را که خواند با صدای بلند گفت : ” مادر به خاطر خودت هم که شده یک کم منطقی باش . فقط دو ماه طول می کشد . همین ”
مادر فقط سری تکان داد. او افزود: ” بالاخره اتفاق افتاد . می دانستم برای گذراندن این دوره احضارم می کنند ”
مادر گفت: ” بله  می دانم . ولی هشت هفته…”
هردو می دانستند که دارند به هم دروغ می گویند . ولی علتش را نمی دانستند . چرا؟ مطمئن بودند که سفر او دوماهه نخواهد بود.
مادر دوباره گفت : ” یک چیزی بخور دیگر ”
پسر تکه نانی برداشت و رویش کره مالید . یک پر سوسیس گذاشت روی اش و آهسته و با بی میلی بنا کرد به گاز زدن از آن
مادر گفت : ” بده ببینمش ”
پسر کارت را به مادر داد . مادر آرام بود . در نگاهش حس عجیبی بود . کارت را دقیق وارسی کرد و آرام متن روی آن را خواند . همانطور که داشت روی میز می گذاشتش، پرسید: “راستی امروز چندم است؟ ”
پسر گفت : ” پنجشنبه ”
مادر گفت: ” نه ، منظورم چندم ماه است ”
پسر گفت : ” سوم  ”
تازه اینجا بود که معنی سوال مادرش را فهمید : همان روز باید راه می افتاد . باید صدو هشتاد مایل به سمت شمال می رفت و راًس ساعت هفت صبح در پادگانی در شهری ناآشنا خودش را معرفی می کرد . پسر لقمه ی نیم خورده را روی میز گذاشت . هیچ اشتها نداشت . مادر دوباره صورتش را میان دو دستش گرفت و بنا کرد به گریه. گریه ای بی صدا و عجیب
پسر رفت به اتاق خودش تا ساک سفرش را آماده کند . یک پیراهن ، دو تا زیرپوش ، و جوراب های اش را با چند برگ کاغذ تحریر گذاشت داخل ساکش . بعد کشو کمد را باز کرد . هرچه در آن بود ، بدون آنکه ببیندش یکراست انداخت توی بخاری . برگی از دفتر یادداشتش کند ، لوله اش کرد و آتش زد و گرفت زیر انبوه کاغذهای توی بخاری . اول دودی غلیظ از آنها بلند شد، بعد شعله ای باریک اما قوی از آنها زبانه کشید ، بعد هم دود سیاهی دور و برش را گرفت.
تمام کشوها و اشکافها و گل گوشه ها را زیر و رو کرد ، بعد کمی مکث کرد . باید می رفت . آنهم با عجله . از پیش مادری که بیشتر از هرکسی دوستش می داشت . صدای مادر را شنید که سینی صبحانه را می برد به آشپزخانه . پسر از راهرو گذشت و با عجله تلنگری به شیشه ی یخزده زد و رو به مادر گفت : ” من دارم به ایستگاه قطار می روم . سریع بر می گردم ”
مادر جواب نداد . پسر کمی منتظر ماند و در همان حین دست برد روی جیب شلوارش و از وجود کارت پستال مطمئن شد . بعد مادرش صدا زد و گفت : ” خب ، پس زود برگرد ، خدانگهدار…”
پسر با صدای بلند گفت : ” خدانگهدار ” و پیش از خروج از خانه ، مدتی ساکت ایستاد.
به خانه که برگشت ساعت دوازده و نیم بود . و مادر ناهار را آماده کرده بود . ظرفها ، و کارد و چنگال را آورد به اتاق نشیمن . یادش آمد که آن بعد ازظهر لعنتی بدتر از جنگ بود.
پسر شش ساعت بعد هم در خانه می ماند. مادر سعی کرد وسایل ضروری را به ساکش اضافه کند . سیگار، بسته ی کاغذ ، صابون و هوله حمام . مادر موقع گذاشتن وسایل در ساکش ، یک بند گریه می کرد . پسر پشت هم سیگار می کشید و کتابهای اش را جا به جا می کرد . مادر باید دوباره میز را می چید . نان و کره و مربا را به اتاق نشیمن می آورد . پسر بعد از نوشیدن قهوه ، زمانی که آفتاب از انتهای ساختمان گذشته بود و روشنایی کم سویی جلوی خانه را روشن کرده بود ، ناگهان رفت به اتاق خودش . ساک سفری اش را گذاشت روی دوش اش و به داخل هال برگشت.
مادر پرسید: ” چیه برداشتی؟ می خواهی بروی..؟”
پسر گفت :”آره. باید بروم ”
تا پنج ساعت دیگر قطار به سمت مقصدش حرکت نمی کرد. ساکش را گذاشت زمین و نومیدانه مادرش را بغل کرد. مادر وقتی دست دور شانه های اش انداخته بود ، متوجه کارت پستال داخل جیبش شد . آن را درآورد و هرچند وانمود می کرد آرام است اما اشک امانش نداد . کارت پستال سخت بی آزار به نظر می رسید. تنها رد و نشان آدمیزاد روی آن ، همان خط خرچنگ قورباغه جناب سرگرد بود . از کجا که آن نوشته دستی باشد، شاید چاپی بود  …تنها نشان تهدید کننده روی آن برچسب چهارگوش قرمز دور آن حرف “ر” سیاه و درشت بود . تکه کاغذ کوچکی که روزی هزارها از آن از پستخانه به نشانی های مختلف می رفت . زیر حرف “ر” متوجه وجود شماره ای شد . تنها چیزی که این کارت را از سایر کارتهای شبیه به این متمایز می کرد ، همان شماره ی 846 بود . و مادر می دانست که انگار تا آن لحظه همه چیز مرتب بود . و امکان نداشت هیچ اتفاقی روی بدهد ، چون در اداره پست یا هرکجا که برود ، این شماره نیز همراهش خواهد بود . شماره ی پسرش بود و پسر نمی توانست از چنگ آن فرار کند . باید جلوی همین حرف درشت “ر” می دوید و او را از آن راه گریزی نبود…
شماره ی 846 ، شماره ی پلاک او بود . نه چیزی دیگر . این کارت پستال کوچک سفیدرنگ ، این تکه کاغذ ارزان قیمت که لابد چاپش هم هزینه ی چندانی برنداشته ، بدون هزینه پستی به درخانه آمده بود. و هیچ معنی و مفهومی نداشت جز نوشته ی ناخوانای روی آن با دستخط جناب سرگرد . همان کارمندی که آن را در دفتر وارد کرده بود و همچنین یک خط خرچنگ قورباغه ای دیگر که آن را در دبیرخانه دفتر کل ثبت کرده بود.
پسر خانه را که ترک می کرد ، مادر آرام بود . کارت پستال را دوباره گذاشت توی جیب پسرش . بوسیدش و با مهربانی گفت: ” در امان خدا… ”
پسراز خانه خارج شد . تا نصفه شب قطار نمی رفت . آن موقع ساعت هفت عصر بود . پسر می دانست که مادر داشت نگاهش می کرد . حین رفتن به سمت ایستگاه چند بار برگشت و برای مادر دست تکان داد
پنج ساعت مانده به حرکت قطار در ایستگاه حاضر بود . چند بار از بین تابلوهای ساعت شمار قدم زنان رد شد و دوباره براق شد و جدول قطارها را دقیق بررسی کرد . همه چیز درست و طبق روال همیشه بود . مردم یا داشتند از سفر برمی گشتند یا به سفر تعطیلات می رفتند . همه خندان بودند . خوشحال و سرزنده . هوا ملس و عالی بود. مثل هوای تعطیلات تابستانی…
پسر از ایستگاه خارج شد . بعد سوار تراموایی شد که یکراست سمت خانه شان می رفت . ولی بین راه پیاده شد و برگشت به ایستگاه . به ساعت ایستگاه که نگاه کرد تازه متوجه شد که فقط این همه مدت بیست دقیقه از وقتش را سپری کرده . دوباره بین آدمها گشت و سیگار دود کرد . بعد همینطوری سوار اتوبوسی شد و باز کمی بعد از آن پیاده شد و به ایستگاه برگشت . انگار باید هشت سال از عمرش را در ایستگاه راه آهن می گذراند . ایستگاه مثل آهن ربایی او را سمت خودش جذب می کرد . به سالن انتظار رفت . چیزی نوشید . عرق را از سر روی اش پاک کرد . داخل کتابفروشی ، یکهو یاد دختری افتاد که چند بار او را تا خانه اش همراهی کرده بود . شماره تلفن اش را میان شماره های دفترش یافت . سریع به باجه ی تلفن رفت . سکه ای در آن انداخت و شماره گرفت . ولی وقتی صدای آن طرف سیمها آمد خجالت کشید حرفی بزند . گوشی را گذاشت . سکه ی بعد . دوباره شماره گرفت. صدای آشنایی سلام کرد ، و اسم خودش را گفت. پسر خودش را جمع و جور کرد و گفت : ” من هری شنیتسلر هستم . می شود با دوشیزه وگمان حرف بزنم؟ ”
صدای از آن طرف سیمها گفت : ” لطفاً کمی صبر کنید  ”
بعد از فضای دور و بر گوشی صدای گریه ی بچه ای شنید . صدای موسیقی تند رقص و صدای بدوبیراه گفتن های مردی و صدای باز و بسته شدن دری . عرق از سر و رویش جاری شده بود . بعد صدای دختری گفت : ” بله ، بفرمایید…”
پسر با لکنت گفت: ” من هستم . هانس… می توانم ببینم ات؟ دارم از اینجا می روم… سربازی… همین امشب…”
حدس اش مشکل نبود که دختر تعجب کرده باشد . برای همین گفت : ” خب ، بله . ولی کی …و کجا ؟ ”
پسر گفت : ” ایستگاه راه آهن ، جلوی ورودی اصلی…”
چیزی نگذشت که دختر خودش را رساند . ظریف بود و ریزنقش و موبور . دهانی گرد و سرخ داشت و بینی شکیل . لبخندزنان گفت : ” حسابی غافلگیرم کردی…”
– ” تو چی دوست داری… چه کار کنیم حالا؟”
– ” چقدر وقت داریم؟ ”
– “تا ساعت دوازده شب ”
دختر گفت : ” خب پس بیا برویم سینما ”
به سینمای نزدیک راه آهن رفتند . سینمایی کوچک و درب وداغان ، پشت میدان راه آهن . در تاریکی کنار هم که نشستند، تازه فهمید باید دست دختر را بگیرد . دستش را محکم گرفت و تا آخر فیلم نگه داشت . هوای سالن گرم وخفه بود و بوی نم و نا می داد . بیشتر صندلی ها خالی بود . از سینما که درآمدند ، دیگر هوا تاریک شده بود و باران نم نم می بارید…
در پارک پسر ساک اش را با دست راستش گرفته بود و با دست چپ دختر را سمت خودش می کشید…. بوی موهای خیس اش به مشام اش می خورد . ساکش از دستش افتاد . ناگهان انگار معنای واقعی تمام درختها و بوته های دو طرف گذرگاه را تازه دریافته بود . گذرگاه خیس و نقره ای زیر باران برق می زد و بوته های خیس آب و تنه ی درختان تنومند را دید ، و آسمان را که بر آن ابرها ی تیره به سمت شرق روان بودند.
چند بار دوتایی از طول گذرگاه بالا و پایین رفتند . پسر احساس کرد علاقه ی خاصی به دختر پیدا کرده است. چیزی شبیه دلسوزی یا چه بسا عشق . ولی خوب نمی دانست چه احساسی در او ریشه می دواند . تا دیروقت در گذرگاه دنج قدم زدند و بالاخره به دور و بر ایستگاه راه آهن رسیدند . تازه آنجا بود که پسر فکر کرد به زودی زمان رفتن فرامی رسد.
پسر جلوی نرده ها کارت پستال و بلیط ورودی دختر را به ماًمور ایستگاه نشان داد ،خوشحال بود که قطار از خیلی قبل در ایستگاه خالی از آدم ، دودکنان منتظر حرکت ایستاده بود . با دختر خداحافظی کرد و سوار قطار شد. از پنجره ی کوپه اش به بیرون خم شده بود تا برای خداحافظی از دختر دست تکان بدهد، نگران بود که مبادا دختر گریه کند . ولی دختر می خندید . هر دو مدتی طولانی با تمام نیرو برای هم دست تکان دادند و پسر خیالش تخت شد که دختر گریه نمی کرد .

هاینریش بل

Born: December 21, 1917, Cologne, Germany

Died: July 16, 1985, Kreuzau, Germany

Heinrich Böll - 4

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*