Home / Short Stories / داستان کوتاه : سقف اثر کوین بروک مایر

داستان کوتاه : سقف اثر کوین بروک مایر

kevin Brockmeier - 3

 

سقف

آن روز آسمان صاف بود و خورشید در آسمان آبی و روشن می‌درخشید. یک تکه ابر نقره‌ای از افق می‌گذشت. روی شاخة درخت‌ها سینه‌سرخ‌ها و گنجشک‌ها می‌خواندند. تولد هفت سالگی پسرم جاشوا را در حیاط پشتی خانه جشن گرفته بودیم. بچه‌ها روی چرخ و فلک بازی می‌کردند و من و ملیسا با پدر و مادرهاشان کنار زمین بازی نشسته بودیم.
بعدازظهر همان روز بالنی، که سبد بزرگی به آن وصل بود، از آخرین میدان مجتمع ما به هوا بلند شده بود و دودکنان از بالای سرمان گذشته بود. جاشوا داشت به دوستانش می‌گفت که خلبان بالن را می‌شناسد. آن‌ها همان‌طور که آرام روی چرخ‌وفلک می‌چرخیدند، سرهاشان را به طرف او کج کردند.
اسمش میستر کلیفتون است. پارسال توی پارک دیدمش. من رو با خودش برد هوا و اجازه داد یک توپ فوتبال‌ رو از اون بالا بندازم توی استخر. نزدیک بود بخوریم به یک هلیکوپتر. گفته بود برای تولدم میاد.
چشم‌هایش را در برابر نور خورشید تنگ کرد و پرسید: دیدید داشت دست تکان می‌داد؟ حتم دارم که برای من بود.
همه این حرف‌ها خیال‌بافی بود.
بالن بی‌هدف این طرف و آن‌طرف می‌رفت؛ انگار برای این بالای سر ما می‌چرخید که چین و شکن‌های پارچه‌اش را بهتر ببینیم. ما به حرف‌های بچه‌ها که گرم خیال‌بافی بودند گوش می‌کردیم. میچ نومان عینک آفتابی‌اش توی در جیبش گذاشت و گفت: تا حالا توجه کرده این که بچه‌ها تو این سن و سال چه‌طوری با اسباب‌بازی‌هاشون سر می‌کنن؟
میچ همسایة دیوار به دیوار ما بود. او با پسرش بابی نومن زندگی می‌کرد. بابی دوست صمیمی جاشوا و کمی عجیب و غریب بود. خانوادة دوست صمیمی دیگرش کریس بوشتی، تولید کنندة لوازم آرایش بودند. زنم به آن‌ها می‌گفت پول‌دارهای از دماغ فیل افتاده.
میچ یقه پیراهنش را گرفته بود و خودش را باد می‌زد. گفت: اسباب بازی‌ها براشون دست و پاگیرن، چون اون‌ها دوست دارن برای همه چیزهای دنیا یه معنی جدید کشف ‌کنن.
از میان حیاط به زمین بازی نگاه کردم. جاشوا داشت با یک تکه چوب ور می‌رفت وتیلور توگول و سم یو روی الاکلنگ ایستاده بودند و آدام اسمیتی مشتش را پر از سنگ‌ریزه کرده بود و آن‌ها را از بین نرده‌ها به زمین می‌ریخت و گوشش به صدای افتادن سنگ‌ها بود.
زنم یک لنگه دم‌پاییش را با پاشنه آن یکی پایش به زمین انداخت و گفت: اگر همه چیز بازی از همون اول حساب شده باشه که دیگر کیفی نداره.
انگشت‌های پایش را دور پایه صندلی میچ قلاب کرد. میچ سرش را به طرف نور خورشید چرخاند و عضله ساق پایش را سفت کرد.
پسرم کشته مرده هر جور چیزی بود که در آسمان پرواز می‌کرد. روی دیوار اتاقش پر از عکس‌های هواپیماهای جنگی و پرندگان وحشی بود. به جای چراغ از سقف اتاقش یک هلیکوپتر پلاستیکی آویزان کرده بود. کیک تولدش که جلو من، روی میز سفری بود با عکس یک موشک تریین شده بود؛ موشکی به رنگ نقره‌ای براق که از انتهایش آتش بیرون ‌زده بود. فکر می‌کردم که قناد کنار موشک چندتا ستاره می‌گذارد. توی آلبومی، که از روی آن کیک را انتخاب کرده بودیم، کیک با آب‌نبات‌های زرد تزیین شده بود. اما وقتی که جعبه را باز کردم دیدم که خبری از ستاره نیست. بنابراین خودم روی کیک ستاره درست کردم. وقتی که جاشوا پایین چرخ و فلک ایستاده بود و در جیبش دنبال چیزی می‌گشت شمع‌ها را تو کیک فرو کردم و آنقدر فشارشان دادم تا فقط فتیله و یک تکه کوتاه از آن بیرون ماند و شبیه ستاره هایی نورانی شد. بعد بچه ها را صدا زدم.
بعد، همان‌طور که آواز تولدت مبارک را با هم می‌خواندیم، شمع‌ها را فوت کردیم.
جاشوا چشم‌هایش را بست.
گفتم: «حالا ستاره‌ها را خاموش کن. “لپ‌هاش را باد کرد.»
آن ‌شب، بعد از این‌که همة بچه‌ها به خانه‌هاشان برگشتند، من و زنم بیرون نشستیم و مقداری نوشیدنی خوردیم. هر دو سکوت کرده بودیم و تو خودمان بودیم. چراغ‌های شهر روشن بود و جاشوا در اتاق خودش خوابیده بود. ‌گاهی از جایی بالای سرمان جغدی می‌خواند.
ملیسا یک قطعه یخ توی لیوانش انداخت و آن را آن‌قدر تکان داد تا شکسته و خرد شد. توی آسمان توده ابر بزرگی داشت دوپاره می‌شد. قرص کامل ماه در آسمان ‌می‌درخشید. یک هو به نظرم رسید که سطح ماه تیره شد و چیزی که دقیقاً معلوم نبود چیست جلو ماه را گرفت. کمی طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی افتاده است. دایره کوچک کاملا سیاه که از دندان بچه بزرگ‌تر نبود جلو سطح شفاف ماه قرار گرفته بود. معلوم نبود که دایره روی ماه قرار گرفته است یا اینکه مثل یک و انگار روزنه‌ای از فضای خالی پشتش را بر روی زمین باز کرده بود. با وجود کوچکی دایره ماه تار به نظر می‌رسید. تا آن موقع هم‌چو چیزی ندیده بودم.
– این چی بود؟
ملیسا ناگهان آه عمیقی کشید.
– زندگی‌ام به گند کشیده شده.
جسمی که در آسمان بود بعد از یک هفته به طور محسوسی بزرگ‌ شد. دمِ غروب پیدایش می‌شد، وقتی که آسمان کم‌رنگ و بنفش بود؛ مثل یک لکه غبار کم‌رنگ و نقطه‌نقطه، به وضوح، در بلندی آسمان دیده می‌شد و تمام شب همان‌جا ثابت می‌ماند. نور ستاره‌ها و ماه به آن می‌خوردند و پخش می‌شدند. می‌دیدیم که روی سطح ماه این‌طرف و آن‌طرف سر می‌خورد، ولی در عین حال جری بود که انگار از جایش تکان نمی‌خورد. کسی نمی‌توانست بگوید که آن جسم نزدیک می‌شود یا دور. گلیسون قصاب اصرار داشت که اصلا چنین چیزی وجود ندارد و ما خیال برمان داشته است. می‌گفت:
– همه‌ش زیر سر ماه‌واره‌هاست. مثل لنز نور آن قسمت فضا را می‌شکنند. بعد این‌طور به نظر می‌آد که چیزی اون‌جا ست.
باوجود این‌که رفتارش آرام بود و با اطمینان صحبت می‌کرد، سرش را از روی تکه گوشتی که می‌برید بلند نمی‌کرد.
جسم تیره هنوز روزها دیده نمی‌شد، اما از همان لحظه‌ای که نور خورشید از خواب بیدارمان می‌کرد بالای سرمان احساسش می‌کردیم. نوعی فشار و گرفتگی در هوا بود و تعادل همه چیز به هم خورده بود. وقتی که از خانه‌هامان بیرون می‌آمدیم تا سر کار برویم به نظرمان می‌رسید که جاذبه زمین تغییر کرده و مجبور بودیم که سفت‌تر و محکم‌‌تر قدم برداریم.
ملیسا نتوانسته بود با این مسئله کنار بیاید. هفته‌ها، تمام روز، در خانه از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. می‌دیدم که حواسش سرجایش نیست. شب تولد جاشوا سرش را در بالش فرو کرده و گریه کرده بود و زیر پتو از من فاصله گرفته بود. وقتی که بالای سرش نشستم و دستم را روی پهلویش گذاشتم گفت: ولم کن، می‌خوام بخوابم. توهم بگیر بخواب.
یک لیف حوله‌ای در روشویی حمام خیس کردم. آن را چهارتا کردم و روی پاتختی‌اش در یک کاسه گذاشتم.
صبح روز بعد وقتی که در آشپزخانه دیدمش داشت صافی‌های قهوه را دور می‌انداخت. پرسیدم: حالت بهتره؟
پایش را روی پدال سطل آشغال پلاستیکی فشار داد و در آن با را سر وصدا باز کرد: خوبم.
– به خاطر جاشوا است؟
یک لحظه مکث کرد و کیسه قهوه را توی دستش که به طرف سطل دراز کرده بود نگه داشت.
– مگه جاشوا چیزیش شده؟
انگار نگران شده بود. گفتم: دیشب هفت سالش شد.
وقتی جوابی نداد ادامه دادم: عزیزم از روزی که اولین بار هم‌دیگر را دیدیم یک‌ذره هم فرق نکرده‌ای. خودت این را می‌دانی، نه؟
هوا را با صدا از بینی‌اش بیرون داد، مثل اینکه بخواهد بخندد. اما متوجه نشدم که منظورش از این خنده چیست. خوش‌حال شده بود یا این‌که برایش فرقی نداشت.
– هیچ ربطی به جاشوا نداره.
صافی قهوه را در سطل انداخت.
– اما به هرحال متشکرم.
اوایل جولای بود که کم‌کم زندگی خانوادگی‌مان عادی شد. تا آن موقع جسم معلق در فضا آن‌قدر بزرگ شده بود که کاملا ماه را می‌پوشاند. دوستان‌مان اصرار می‌کردند که آن‌ها متوجه تغییری در زندگی خانواده ما نشده‌اند و ملیسا همیشه همان‌طور پیچیده و مبهم صحبت می‌کرده‌ است. شاید این حرف تا حدی درست بود. اما تغییر اصلی را وقتی می‌شد فهمید که ما با هم تنها بودیم.
بعد از این‌که جاشوا را به رخت‌خواب می‌فرستادیم در اتاق نشیمن می‌نشستیم. وقتی از او چیزی می‌پرسیدم، یا این‌که تلفن زنگ می‌زد چنان جا می‌خورد که معلوم بود در دنیای دیگری سیر می‌کند. شک نداشتم که در آن لحظات از پناه‌گاهی که برای افکار و احساسات خودش درست کرده بود بیرون کشیده می‌شود. چیزی که نمی‌توانستم از آن سر در بیاورم این بود که کسی که پشت پنجره این پناه‌گاه او را می‌دیدم دارد سعی می‌کند که دریچه‌ای برای حضور دیگران باز ‌کند یا این‌که در تکاپو است که تمام درها را محکم ببندد.
یک روز شنبه جاشوا از من خواست که او را به یک جلسه قصه خوانی در کتاب‌خانه شهر برسانم. نزدیک ظهر بود و خورشید که وسط آسمان بود داشت آرام آرام تیره می‌شد. هر روز سایه‌های ما از سمت غرب زیر پاهامان آب می‌رفتند و در سیاهی میان روز ناپدید می‌گشتند. بعد کم‌کم به طرف شرق کش می‌آمدند و از لبه دنیا بیرون می‌افتادند. بعضی وقت‌ها به این فکر می‌افتادم که لابد دیگر هیچ‌وقت سایه کامل خودم را زیر پاهایم نخواهم دید. وقتی داشتم بند کفشم را می‌بستم جاشوا گفت:
– می‌شه بابی هم باهامون بیاد؟
سرم را تکان دادم و بند کفشم را پاپیون زدم.
– چرا نمی‌ری صداش کنی؟
و او از راه‌رو بیرون دوید. ملیسا روی پله های ایوان جلو خانه نشسته بود.
گفتم: دارم پسرها رو می‌برم شهر.
گونه‌اش را بوسیدم و پایین گردنش را نوازش کردم. حلقه‌ای از موی تاب‌ دارش زیر دستم می‌لغزید.
– هیس.
انگشتش را به نشانه سکوت به طرف من گرفت.
– گوش کن.
پرنده‌ها ساکت بودند، اما صدای حشرات شنیده می‌شد. همه‌جا به آرامی از صدای دوست‌داشتنی جیرجیرک‌ها پر می‌شد.
زیر لب گفتم:
– داریم به چی گوش می‌دیم؟
ملیسا یک لحظه سرش را خم کرد؛ انگار داشت سعی می‌کرد تا حساب چیزی را نگه دارد. بعد سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد. به جای این‌که جواب بدهد با بیزاری دستش را تکان داد.
قبل از این‌که بلند شوم و راه بیفتم پرسید: ما آن‌ قدرها هم شبیه هم نیستیم، نه؟
میدان جلو کتاب‌خانه با آجرهای قرمز فرش شده بود. در گودال‌هایی دورتادور میدان درخت‌ زغال‌اخته کاشته بودند و تیر‌های درهم فلزی ‌این‌طرف و آن‌طرف از سطح سفت پیاده‌رو بیرون زده بود.
یکی از بازیگران گروه تئاتر خیابانی زیر تیر چراغ برق ایستاده بود و تکه‌هایی از نقشش را از بر می‌خواند. پشت یک میز چوبی ایستاده بود و دست‌ها را روی سینه‌اش فلاب کرده بود، انگار دارد جلو دوربین حرف می‌زند.
– این جسم از کجا آمده؟ اصلا چی هست؟ تا کی می‌خواد پایین بیاید؟ ما چه‌طور به این‌جا آمده‌ایم و از این‌جا به کجا می‌رویم؟ دانش‌مندان برای هیچ‌کدام این پرسش‌ها پاسخی ندارند. دکتر استفان مندروزاتو ریاست محترم موسسه تحقیقات ستاره‌شناسی در مصاحبه با این شبکة خبری در جواب تمام این سوالات تنها گفت ما نمی‌دانیم. نمی‌دانیم. ما هیج چیز نمی‌دانیم.
جاشوا و بابی نومان را از در تیرة شیشه‌ای کتاب‌خانه تو بردم و رفتیم در اتاق مطالعه کودکان نشستیم. بوی شیرینی مثل بوی شیر می‌آمد که در کتاب‌خانه‌های عمومی و مدرسه‌های ابتدایی بوی آشنایی است. بابی نومان و جاشوا باهم یک جور قایم موشک خیالی بازی می‌کردند. بابی یک نقطه را در اتاق نشان می‌کرد. جاشوا جاهای مختلفی را حدس می‌زد و بابی با دور شدی یا نزدیک شدی او را راهنمایی می کرد تا بالاخره آن‌جا را اسم بیاورد. بار اول بابی توی یک گلدان بود، بعد روی یقه پیراهن من و بعدش روی پره هواکش. پس از آن مردی که قرار بود برای ما داستان بخواند سر و کله‌اش پیدا شد. به بچه‌ها سلام کرد، سرفه کوتاهی کرد تا سینه‌اش را صاف کند و کتابش را از صفحه‌ای که عنوانش “جوجه کوچولو” بود باز کرد و شروع به خواندن کرد.
همان‌طور که او داستان می‌خواند نور بعد ازظهر آسمان را روشن می‌کرد. اشعه آفتاب از پنجره به داخل اتاق افتاد.
پاییز که شد جاشوا به کلاس دوم رفت. معلم تازه‌اش فهرست وسایلی را که او لازم داشت برای‌مان پست کرد و ما یک هفته قبل از آن که کلاس درس شروع شود تمام وسایل را خریدیم: مداد، جامدادی، چسب و دستمال مخصوص صورت، خط‌کش، یک دفتر یادداشت و یک جعبة آب‌رنگ. روز اولی که جاشوا به مدرسه می‌رفت ملیسا ازش عکس انداخت در حالی که او برای ما دست تکان می‌داد. کوله‌پشتی روی کولش بود و ظرف ناهارش از شانه راستش آویزان بود. جلو نور سفید فلاش ایستاد و بعد مادرش را بوسید و خداحافظی کرد و با دوست پول‌دار از دماغ فیل افتاده‌اش سوار سرویس مدرسه شد.
پاییز با همان کندی و ملال‌انگیزی همیشگی‌اش می‌گذشت. آخرهای نوامبر معلم جاشوا از بچه‌های کلاس خواست که درباره زندگی حیوانات انشایی بنویسند. انشا جاشوا به عنوان بهترین انشای کلاس انتخاب شد. ما آن را با آهن‌ربا به یخچال چسباندیم.
پرنده‌ها کجا رفته‌اند؟
قبلا پرنده‌های زیادی در شهر ما بودند. اما حالا همه رفته‌اند. همیشه آن‌ها را روی شاخه‌های درخت‌ها می‌دیدم. وقتی بچه بودم به باغ‌وحش می‌رفتم و به یک پرنده‌ بزرگ غذا می‌دادم. اما پرنده‌ها وقتی هیچ کس حواسش نبود، گذاشتند و رفتند. حالا شاخه‌های درخت‌ها ساکت هستند، حتی تکان هم نمی‌خورند.
تمام این‌ها درست بود. وقتی آن جسمی که در آسمان بود در طول روز هم پیدایش شد و پس از چند ماه، که کاملا روی شهر فرود آمد، دیگر حتی اثری هم از پرنده‌ها و حشراتی که هر سال به شهر می‌آمدند، باقی نماند. من رفتن‌شان را حس نکرده بودم، همان‌طور که آن سکوت بامدادی و تکان نخوردن علف‌ها و درخت‌ها را حس نکرده بودم.
تا این‌که انشای جاشوا را خواندم.
در آن روزها همه گیج و سردرگم و بدگمان بودند و همه چیز غیرقابل پیش‌بینی بود. یکی از آن اتفاقات عجیب را خوب به یاد می‌آورم. ماجرا در آرایشگاه خیابان اصلی در یک پنج‌شنبه سرد زمستانی اتفاق افتاد. من روی صندلی پایه‌دار نشسته بودم و وسون آرایشگر موهایم را اصلاح می‌کرد. بوی نعنای آدامسی را که می‌جوید حس می‌کردم. داشت کاکلم را مرتب می‌کرد. زیر لب گفت: هوای گندی شده، نه؟
جسم که صاف و صیقلی بود و مثل شیشة جیوه‌ای می‌ماند و روزنامه‌ها به آن سقف می‌گفتند تا سطح ابرها پایین آمده بود و دستگاه‌های تهویه فقط هوای مانده داخل ساختمان‌ها را سنگین‌تر می‌کردند.
همان جواب همیشگی خودم را دادم: آره، انگار امروز کمی تاریک‌تر شده.
ولسون در جواب خندید.
ولسون از آن دسته آدم‌ها بود که روزهاشان را در انتظار رسیدن بقیه زندگی می‌گذرانند. سر خودش را با کار گرم می‌کرد. هیچ وقت ازدواج نکرده بود و به بچه‌های مشتری‌هایش با بدگمانی نگاه می‌کرد. معمولا حرف‌هایش را با این جمله تمام می‌کرد: “به زودی یک خبرهایی می‌شه.” در چشم‌هایش سردی خاصی بود که نشانه بدبینی عمیقش به همه چیز بود. وقتی مادرش مرد این حالت در او شدید شد. هر روز بعد از ظهر به خانة کوچکی، که قبلا با مادرش در آن زندگی می‌کرد، می‌رفت و فال ورق می‌گرفت یا مجله‌ها را ورق می‌زد تا این‌که خوابش ببرد. با این حال هیچ وقت یادش نمی‌رفت که به مشترهایش لبخند بزند؛ هر چند لبخند‌ش سرد و بی‌روح بود، انگار آن حرارت درونی که برای ایجاد احساسی در لبخندش لازم بود ته کشیده باشد. میل به زندگی را کاملا از دست داده بود.
پرسید: همسر زیباتون چه‌طورن؟
توی آینه که موازی با آینه دیگری به دیوار روبه‌رویم آویزان بود نگاهش کردم. گفتم:
– چندان تعریفی نداره. ولی فکر کنم داره از پسش بر می‌آد.
گفت: خوش‌حالم این رو می‌شنوم، خوشحالم این رو می‌شنوم. کارو بار مغازه ابزارفروشی‌ که خوبه؟
گفتم که کاسبی بدک نیست. برای ناهار تعطیل کرده بودم.
زنگ در مغازه به صدا در آمد و باد سردی وزید. مردی که ما قبلا ندیده بودیمش سرش را تو آورد و پرسید:
– چتر من را ندیده‌اید؟ نمی‌تونم چترم رو پیداش کنم. شما ندیده‌ایدش؟
صدایش خیلی زیر و بلند و مضطرب بود و دست‌هایش از ترسی که معلوم نبود برای چیست می‌لرزید.
ولسون گفت:«نه من ندیدمش» و لبخند کم‌رنگی زد که دندان‌هایش معلوم شد. پشتی صندلی من را چنگ زد.
ناگهان اتاق پر از حسی شبیه به بی‌وزنی شد.
گفت: پس به‌ام نمی‌گید. نه؟ یا عیسی مسیح. از دست شماها.
بعد زیر سیگاری پایه دار را برداشت و به پنجره کوبید. ابری از خاکستر دور سر او درست شد. پنجره به شدت تکان خورد. زیرسیگاری روی زمین قل خورد تا این‌که به جامجله‌ای برخورد و بی‌حرکت ماند. خاکستر سیگار روی زمین پخش شده بود. مرد ته‌سیگاری را از روی کتش تکاند و دوباره گفت:
– از دست شماها.
و از در شیشه‌ای، که باز مانده بود بیرون رفت.
وقتی آن‌روز بعد از ظهر به خانه برمی‌گشتم بوی پودر آرایشگاه را هنوز حس می‌کردم. سطح سقف، تمام گنبد آسمان را پوشانده بود و از این سر تا آن سر شهر کشیده شده بود. در سطح صاف و صیقلی آن انعکاس چراغ‌های خیابان، مثل صور فلکی آسمان، دیده می‌شد. به نظرم آمد که اگر هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد و سقف قرار بود برای همیشه در همان ارتفاع بماند و فقط گاهی این‌طرف و آن‌طرف برود، احتمالا فراموشش می‌کردیم و برای خودمان نقشه جدیدی از آسمان شب ترسیم می‌کردیم.
وقتی به خانه رسیدم میچ نومان داشت از آن‌جا بیرون می‌آمد. وسط حیاط به هم رسیدیم. کوله‌پشتی بابی دستش بود. گفت:
– وسایلش رو همه‌جا جا می‌ذاره. تو اتوبوس، تو خونة شما، تو کلاس درس. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم تنها کاری که می‌شه کرد اینه که اسباب‌هاش رو به کمربندش بند کنم.
سینه‌اش را صاف کرد: موهات رو کوتاه کرده‌ای؟ خوب شده.
– آره. به هم ریخته شده بود.
سرش را تکان داد و با زبانش صدایی در آورد و گفت: می‌بینمت.
از در جلویی بیرون رفت و سر بابی داد زد تا از چیزی یا جایی پایین بیاید.
وقتی که جسم تا نوک درخت‌ها پایین آمد متوجه وزیدن بادها شدیم. در فاصله باریک بین سقف و پیاده‌رو باد شتاب می‌گرفت و تند می‌وزید. شب‌ها صدای باد را که به دیوارهای خانه‌هامان کوبیده می‌شد می‌شنیدیم. در تاریکی تالار‌های خالی سینما صدای دایمی آه مانندی شنیده می‌شد. از شدت آن همه باد به زور می‌توانستیم در خانه‌هامان را باز کنیم و بیرون برویم. به نظر می‌رسید که تمام شهر مثل یک خیابان باریک بین برج‌های بلند قرار گرفته است.
صبح یک روز شنبه تصمیم گرفتم که سری به آرامگاه پدر و مادرم بزنم. گورستانی که در آن‌جا خاک‌شان کرده بودیم هر سال بهار پر از علف هرز می‌شد و قبل از آن‌که علف‌ها آن‌قدر انبوه بشوند که نتوان سنگ قبر را دید ناچار بودم هرس‌شان ‌کنم. وقتی که دوش گرفتم و لباس پوشیدم خانه هنوز ساکت بود. تا جایی که می‌توانستم به آرامی روی پادری و کاشی‌های کف حمام قدم برداشتم. حباب‌های آب را که در کاسه توالت قل‌قل می‌کردند و از لوله پایین می‌رفتند نگاه کردم. جاشوا و ملیسا خواب بودند. خورشید گاهی برق می‌زد و دوباره خاموش می‌شد.
در گورستان پسربچه‌ای توپ تنیسی را بالا و پایین می‌انداخت و مادرش داشت لکه‌های روی یک لوح یادبود را پاک می‌کرد. پسر بچه سعی می‌کرد توپش را به سقف بزند. هر بار توپ یک ذره به سقف نزدیک‌تر می‌شد تا بالاخره در پرتابی بلند به گوشه‌ای از آن خورد. جز آن پسر و مادرش کس دیگری در گورستان و بناهای یادبود نبود.
قبرهای پدر و مادرم تمیز بودند. نور خورشید آن‌قدر بی‌رمق بود که علف هرز چندانی نروییده بود و آن جا کاری نبود که انجام دهم. برگ‌ها و سنگ‌ریزه‌ها را از روی سنگ پاک کردم و شاخه های رز را توی باغچه کوچک بالای سنگ فرو کردم. بعد جلوشان زانو زدم و خزه‌ای که روی سنگ را پوشانده بود پاک کردم. وقتی که نشسته بودم برای یک لحظه تصور کردم که پدر و مادرم باهم روی سقف زندگی می‌کنند. آن‌ها در میان یک علف‌زار زرد قدم می‌زدند. مادرم خم شده بود تا گلی را بو کند و پدرم کنار او خم شده بود و دستش را روی کمرش گذاشته بود. هیچ کدام‌شان نمی‌دانستند که دنیای زیر پاشان دارد روی زمین ما فرود می‌آید.
وقتی که به خانه رسیدم جاشوا روی کاناپه اتاق نشیمن نشسته بود و داشت تلویزیون تماشا می‌کرد و یک شیرینی زرد گنده را که میان کاغذی پیچیده بود گاز می‌زد. یک تکه ژله روی دستش افتاده بود. گفت:
– مامان کار داشت رفت بیرون.
تصویر تلویزیون چند لحظه‌ای محو و برفکی شد و بعد دوباره شفاف شد. یکی از آنتن‌های فرستنده اصلی شهر آن هفته افتاده بود. این اولین سانحه‌ای بود که بعدها هم مرتب تکرار شد. تصویر تلویزیون ما از آن به بعد بدتر از قبل شد.
جاشوا گفت: دیشب خواب دیدم. خواب دیدم که خرسم از میون نرده‌های پل افتاد تو جوی آب.
یک خرس کتانی پشم‌آلو داشت که وقتی کوچک بود روی تمام درزهایش را با نخ پلاستیکی بخیه زده بود.
– خواستم بگیرمش اما نتونستم. بعد روی زمین دراز کشیدم و دستم را دراز کردم تا بکشمش بیرون. اون وقت از میون نرده پل اون‌طرف شهر را دیدم. مردم داشتند برای خودشون این‌ور اون‌ور می‌رفتند. اون‌جا ماشین و خیابان و درخت و چراغ داشت. پیاده‌رو یک جور پل بود و من توی خواب فکر کردم باید این‌جا رو یادم بمونه. بعد خواستم از نرده رد شوم خرسم رو بیارم که نتونستم.
تلویزیون خرخرکنان پیش‌بینی هوای صبح را اعلام می‌کرد.
پرسیدم: یادته اون‌جا کجا بود؟
– آره.
– نکنه اون پایین نزدیک نانوایی بود؟
چندبار ماشین ملیسا را دیده بودم که آن‌جا پارک شده است و همان‌جا بچه‌ای را دیده بودم که سنگ ریزه‌ها را از توی مشتش داخل جوی آب می‌ریزد.
– آره شاید همان‌جا بود.
– می‌خوای بریم پیداش کنیم؟
جاشوا لاله گوشش را میان انگشتانش گرفت و به روبه‌رویش خیره شد. بعد شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: باشه.
نمی‌دانم دقیقاً دنبال چه چیزی بودم. شاید فقط خیال برم داشته بود اما دلم می‌خواست که درباره این خیال با کسی حرف بزنم. آرزویی گنگ که مثل یک رویا می‌ماند. وقتی که هم‌سن جاشوا بودم یک شب خواب دیدم که در خانه‌مان در تازه‌ای پیدا کرده‌ام. دری که از زیرزمین‌مان به راه‌رو ضدعفونی شده و روشن یک داروخانه باز می‌شد. از آن در گذشتم و داخل رفتم. نوری شدیدی چشمم را زد و بعد ناگهان دیدم که در تخت‌خوابم نشسته‌ام. تا چند روز بعد از آن هر وقت که از جلو زیرزمین رد می‌شدم احساس می‌کردم که احتمال دارد در محل ما راه‌هایی زیرزمینی وجود داشته باشد. انگار خوابی که دیده بودم حقیقتی را به من نشان داده بود که قبول کردن یا نکردن آن به باورهای درونی خودم بستگی داشت.
من و جاشوا برای رفتن به مرکز شهر به سختی راه‌مان را از بین جمعیت باز می‌کردیم. بین اداره پست و کتاب‌خانه جایی بود که می‌شد منظره غرب را دید چون هیچ ساختمان یا تپه‌ای جلو آن نبود. مردم معمولا آنجا جمع می شدند تا به نوار آبی آسمان دوردست نگاه کنند. ما مردم را کنار می‌زدیم و رد می‌شدیم و راه‌مان را به طرف شهر ادامه می‌دادیم. جاشوا جلو قنادی کورنبلم بین سطل آشغال و دکه روزنامه ایستاد. جایی که در آن نوری که از دوتا از چراغ‌های خیابان می‌تابید روی زمین روی هم می‌افتاد. گفت: این‌جا بود.
و به دریچه آهنی جوی آب، زیر پایش اشاره کرد. از بین نرده‌ها می‌شد لجن‌های جوی را دید. آب تیره و کثیف بود. و چند برگ خشک روی آن شناور بود.گفتم:
– خوب، انگار هیچ چی نیست. ناامید کننده است.
جاشوا گفت: این زندگی است که ناامید کننده‌است.
این حرف را از مادرش یاد گرفته بود. در آن روزها ملیسا دایم این‌طور جملات را تکرار می‌کرد. بعد انگار چیزی به جاشوا الهام شده باشد بالا را نگاه کرد و نوری در چشمهایش برق زد.
– اه، مامان اون‌جاست.
آن‌طرف خیابان ملیسا از پشت شیشه رستورانی دیده می‌شد. دیدم که از آن سر میز میچ نومان دارد با او صحبت می‌کند. صورتش مهربان و صمیمی بود. دست‌هاشان روی میز کنار ظرف فلفل به هم قفل شده بود. لنگه کفش میچ روی زمین خالی بود. با کف پای راستش داشت ساق پای چپ ملیسا را نوازش می‌کرد. قوس کف پایش روی ساق ملیسا بود. همه چیز مثل یک آهنگ شیرین واضح بود.
شانه جاشوا را گرفتم و گفتم: می‌خوام یه کاری برام بکنی. بزن به شیشه و وقتی نگات کرد براش دست تکان بده.
و او دقیقا همین کار را کرد. از خیابان گذشت و چند بار به شیشه زد و دست تکان داد تا این‌که ملیسا سرجایش کمی تکان خورد. میچ نومان پایش را روی زمین گذاشت. ملیسا جاشوا را این‌طرف شیشه دید. سرش را خم کرد و برای او دست تکان داد. بعد نگاهش به من افتاد. دستش در هوا خشک شد. در صورتش یک لحظه احساسی غیرقابل توصیف دیده شد و بعد دوباره همان حالت بی‌تفاوت را گرفت. به یاد پراکنده شدن پرندگان از روی چمن‌ها افتادم. به جاشوا گفتم:
– بیا پسر. بیا بریم خونه.
فردای همان روز، صبح خیلی زود، وقتی که ما هنوز خوابیده بودیم، منبع آبِ هوایی شهر ویران شد و سیلابی از آب تمیز در خیابان‌های شهر جاری شد. ظهر توی غذاخوری، هنکینش سبزی فروش که شاهد ماجرا بود، همه را دور خودش جمع کرد.
– داشتم با ماشین از کنار منبع رد می‌شدم که این‌طور شد. صبح زود بود که داشتم سرکارم می‌رفتم. اول صدای ترک خوردن چیزی را شنیدم. بعد دیدم که پایه منبع به یک طرف خم شد. بوم!
دستش را روی میز کوبید.
– یک عالمه آب بود. تا توی ماشینم موج می‌زد. فرمون ماشین در اختیارم نبود. جریان آب تا کناره راست راه کشاندم. احساس می‌کردم مثل یک قایق کاغذی روی آب شناور مانده‌ام.
لبخند زد و دو طرف قوطی خالی نوشابه را فشار داد و آن را با سر و صدا خم کرد. از توی قوطی نوشابه روی میز ریخت و صدای گاز آن بلند شد. خدا خدا می‌کردیم که نوشابه روی زمین نریزد.
تا چند روز بعد این انفاق در تمام شهر افتاد. شهر زیر وزن سقف به زمین فشرده می‌شد. تابلوهای تبلیغاتی، تیرهای چراغ برق، دودکش‌ها، مجسمه‌ها، برج‌های ‌کلیساها، جرثقیل‌ها، تیرهای تلفن و تابلوهای مغازه‌ها، آپارتمان‌های بلند مسکونی و تیرهای فشار قوی یکی‌یکی روی زمین سقوط می‌کردند. برگ‌های سوزنی و میوه‌های کاج از درخت‌ها پایین می‌افتاد و زمین را می‌پوشاندند. درخت‌هایی که سفت و محکم سر جاشان ایستاده بودند، یک باره می‌شکستند و به زمین می‌افتادند، اما آن‌هایی که نرم‌تر بودند، آن‌قدر خم می‌شدند تا بالاخره بشکنند. کارگران شهرداری از زیرزمین برق کشیده بودند و روی سطح پیاده‌رو چراغ کار گذاشته بودند.
سقف شکست‌ناپذیر بود. هر‌قدر با مشت و لگد هم به آن می‌زدیم، فقط دست و بال‌مان را زخم می‌کردیم. تیغه اره برقی‌ها از تماس با آن کند می‌شد، نوک مته‌ها را می‌شکست و در برابر شعله‌های آتش مقاومت می‌کرد. یک روز بعداز‌ظهر آنتن تلویزیون از پشت‌بام‌مان پایین افتاد و با سیمی که به آن آویزان مانده بود، روی حصار حیاط افتاد. آن شب وقتی که داشتم شام می‌خوردم صدای ترک خوردن گچ دیوار را شنیدم. فردا صبح صدای تکه شدن تخته‌ای از الوار سقف از اتاق نشیمن و کمی بعد از اتاق خواب و بعد از راه‌رو بلند شد. مثل صدای شلیک گلوله در اتاق خالی می‌پیچید. پیش ملیسا و جاشوا که از قبل به زمین چمن رفته بودند، رفتم. پسربچه ای روی تپه‌ سنگی کوچکی ایستاده بود و نقشه‌ای را این‌طرف و آن‌طرف می‌کرد. شانه‌اش را بالا گرفته بود، انگار بخواهد دنیا را در زیر سقف نگاه دارد. مردی از نردبام بالا رفته بود و داشت روی سقف می‌نوشت: از کارسون خرید کنید. ملیسا کتش را محکم دور خودش پیچید. جاشوا آستین من را کشید. شکاف بزرگی روی سقف تخته‌ای خانه‌مان ایجاد شد و جلو چشم‌هامان خانه به توده‌ای آوار و سنگ و خاک تبدیل گشت.
روی زمین دراز کشیده بودم. ریشه درختی به پشتم فشار می‌آورد. به پهلو چرخیدم. ملیسا کنارم دراز کشیده بود و میچ نومان کنار او بود. جاشوا و بابی که تمام روز را بی‌هدف توی حیاط خزیده بودند، پایین پای ما خوابیده بودند. سقف بلندتر از یک میز غذاخوری نبود و من تمام ذرات پوستم را در سطح آن می‌دیدم. بالای سرم باد می‌وزید و روی زمین صدای وزوز چراغ‌های خیابان را می‌شنیدم و گرمایش را حس می‌کردم.
ملیسا گفت: تا حالا شده احساس کنی که قرار بوده جای دیگه‌ای باشی؟
یک لحظه مکث کرد: خیلی ترسناک است.
صدایش انگار لحظه‌ای در هوا معلق ماند.
چند ساعت بود که داشتم بازتاب نفس‌هایم را روی سطح صیقلی سقف تماشا می‌کردم. هر بار که نفسم را بیرون می‌دادم ‌ابری به شکل قارچ درست می‌شد و تصویرم را روی سقف محو می‌کرد. اندازه این ابر را با شدت وسرعت نفس‌هایم می‌توانستم بزرگ و کوچک کنم.
این جمله بعد از چندین روز اولین چیزی بود که ملیسا می‌گفت. هوا را از سوراخ‌های بینی‌ام بیرون دادم. دو تا شکوفه یخی روی سقف نقش بست. میچ نومان چیزی زیر گوش ملیسا زمزمزمه کرد. ولی صدایش آن‌قدر آرام بود که یک کلمه اش را هم نفهمیدم. در جوششی ناگهانی از احساساتی که به سختی می‌توانستم بگویم حسادت است با عشق، دست ملیسا را در دستم گرفتم و فشار دادم. وقتی که هیچ واکنشی نشان نداد، دوباره دستش را فشار دادم. آن را روی سینه‌ام گذاشتم و بعد جلو دهنم بردم. محکم آن را نگه داشتم و بوسیدم و نوازشش کردم.
منتظر ماندم بلکه پاسخی بدهد و در آن لحظه احساس کردم، با تمام قلبم احساس کردم، که می‌توانم به اندازه تمام مدت عمر زمین منتظر جوابی از ملیسا بمانم. تا وقتی که آسمان و زمین به هم برسند و در هم قفل شوند و فضای بین‌شان برای همیشه از بین برود.

کوین بروک مایر

Kevin Brockmeier - 4

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*