Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : نه که لقمان را که بنده ى پاك بود‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : نه که لقمان را که بنده ى پاك بود‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

امتحان کردن خواجه ى لقمان زيرکى لقمان را‬

*

‫‬‬‬‫نه که لقمان را که بنده ى پاك بود‬

‫روز و شب در بندگى چالاك بود‬

خواجه اش مى داشتى در کار پيش‬ ‫

بهترش ديدى ز فرزندان خويش‬

ز انكه لقمان گر چه بنده زاد بود‬ ‫

خواجه بود و از هوا آزاد بود‬

گفت شاهى شيخ را اندر سخن‬ ‫

چيزى از بخشش ز من درخواست کن‬

گفت اى شه شرم نايد مر ترا‬ ‫

که چنين گويى مرا زين برتر آ‬

من دو بنده دارم و ايشان حقير‬ ‫

و آن دو بر تو حاکمانند و امير‬

گفت شه آن دو چه اند اين زلت است‬ ‫

گفت آن يك خشم و ديگر شهوت است‬

شاه آن دان کاو ز شاهى فارغ است‬

‫بى مه و خورشيد نورش بازغ است‬

مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست‬

‫هستى او دارد که با هستى عدوست‬

خواجه ى لقمان به ظاهر خواجه وش‬

‫در حقيقت بنده، لقمان خواجه اش‬

در جهان باژگونه زين بسى است‬

‫در نظرشان گوهرى کم از خسى است‬

مر بيابان را مفازه نام شد‬ ‫

نام و رنگى عقلشان را دام شد‬

يك گره را خود معرف جامه است‬ ‫

در قبا گويند کاو از عامه است‬

يك گره را ظاهر سالوس زهد‬

‫نور بايد تا بود جاسوس زهد‬

نور بايد پاك از تقليد و غول‬

‫تا شناسد مرد را بى فعل و قول‬

در رود در قلب او از راه عقل‬

‫نقد او بيند نباشد بند نقل‬

بندگان خاص علام الغيوب‬

‫در جهان جان جواسيس القلوب‬

در درون دل در آيد چون خيال‬

‫پيش او مكشوف باشد سر حال‬

در تن گنجشك چه بود برگ و ساز‬

که شود پوشيده آن بر عقل باز‬

آن که واقف گشت بر اسرار هو‬

‫سر مخلوقات چه بود پيش او‬

آن که بر افلاك رفتارش بود‬ ‫

بر زمين رفتن چه دشوارش بود‬

در کف داود کاهن گشت موم‬

‫موم چه بود در کف او اى ظلوم‬

بود لقمان بنده شكلى خواجه اى‬ ‫

بندگى بر ظاهرش ديباجه اى‬

چون رود خواجه به جاى ناشناس‬

‫در غلام خويش پوشاند لباس‬

او بپوشد جامه هاى آن غلام‬ ‫

مر غلام خويش را سازد امام‬

در پيش چون بندگان در ره شود‬

‫تا نبايد زو کسى آگه شود‬

گويد اى بنده تو رو بر صدر شين‬

‫من بگيرم کفش چون بنده ى کهين‬

تو درشتى کن مرا دشنام ده‬

‫مر مرا تو هيچ توقيرى منه‬

ترك خدمت خدمت تو داشتم‬ ‫

تا به غربت تخم حيلت کاشتم‬

خواجگان اين بندگيها کرده اند‬ ‫

تا گمان آيد که ايشان برده اند‬

چشم پر بودند و سير از خواجگى‬

کارها را کرده اند آمادگى‬

وين غلامان هوا بر عكس آن‬

‫خويشتن بنموده خواجه ى عقل و جان‬

آيد از خواجه ره افكندگى‬

‫نايد از بنده بغير بندگى‬

پس از آن عالم بدين عالم چنان‬

‫تعبيتها هست بر عكس اين بدان‬

خواجه ى لقمان از اين حال نهان‬

‫بود واقف ديده بود از وى نشان‬

راز مى دانست و خوش مى راندخر‬ ‫

از براى مصلحت آن راهبر‬

مر و را آزاد کردى از نخست‬

‫ليك خشنودى لقمان را بجست‬

ز انكه لقمان را مراد اين بود تا‬

‫کس نداند سر آن شير و فتى‬

چه عجب گر سر ز بد پنهان کنى‬ ‫

اين عجب که سر ز خود پنهان کنى‬

کار پنهان آن تو از چشمان خود‬ ‫

تا بود کارت سليم از چشم بد‬

خويش را تسليم کن بر دام مزد‬

‫و انگه از خود بى ز خود چيزى بدزد‬

مى دهند افيون به مرد زخم مند‬

‫تا که پيكان از تنش بيرون کنند‬

وقت مرگ از رنج او را مى درند‬

‫او بدان مشغول شد جان مى برند‬

چون به هر فكرى که دل خواهى سپرد‬

‫از تو چيزى در نهان خواهند برد‬

هر چه انديشى و تحصيلى کنى‬ ‫

مى درآيد دزد از آن سو کايمنى‬

پس بدان مشغول شو کان بهتر است‬

‫تا ز تو چيزى برد کان بهتر است‬

بار بازرگان چو در آب اوفتد‬

دست اندر کاله ى بهتر زند‬

چون که چيزى فوت خواهد شد در آب‬

ترك کمتر گوى و بهتر را بياب‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*