Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بهرام برگشت با طوس گفت‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بهرام برگشت با طوس گفت‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

فرمان بی خردانه طوس برای کشتن فرود , برادر کیخسرو

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫‫‫‫‫
‫چو بهرام برگشت با طوس گفت‬
‫که با جان پاکت خرد باد جفت‬
‫بدان کان فرودست فرزند شاه‬
‫سياوش که شد کشته بر بی گناه‬
‫نمود آن نشانی که اندر نژاد‬
‫ز کاوس دارند و ز کيقباد‬
‫ترا شاه کيخسرو اندرز کرد‬
‫که گرد فرود سياوش مگرد‬
‫چنين داد پاسخ ستمکاره طوس‬
‫که من دارم اين لشکر و بوق و کوس‬
‫ترا گفتم او را بنزد من آر‬
‫سخن هيچگونه مکن خواستار‬
‫گر او شهريارست پس من کيم‬
‫برين کوه گويد ز بهر چيم‬
‫يکی ترک زاده چو زاغ سياه‬
‫برين گونه بگرفت راه سپاه‬
‫نبينم ز خودکامه گودرزيان‬
‫مگر آنک دارد سپه را زيان‬
‫بترسيدی از بی هنر يک سوار‬
‫نه شير ژيان بود بر کوهسار‬
‫سپه ديد و برگشت سوی فريب‬
‫بخيره سپردی فراز و نشيب‬
‫وزان پس چنين گفت با سرکشان‬
‫که ای نامداران گردنکشان‬
‫يکی نامور خواهم و نامجوی‬
‫کز ايدر نهد سوی آن ترک روی‬
‫سرش را ببرد بخنجر ز تن‬
‫بپيش من آرد بدين انجمن‬
‫ميان را ببست اندران ريونيز‬
‫همی زان نبردش سرآمد قفيز‬
‫بدو گفت بهرام کای پهلوان‬
‫مکن هيچ برخيره تيره روان‬
‫بترس از خداوند خورشيد و ماه‬
‫دلت را بشرم آور از روی شاه‬
‫که پيوند اويست و همزاد اوی‬
‫سواريست نام آور و جنگجوی‬
‫که گر يک سوار از ميان سپاه‬
‫شود نزد آن پرهنر پور شاه‬
‫ز چنگش رهايی نيابد بجان‬
‫غم آری همی بر دل شادمان‬
‫سپهبد شد آشفته از گفت اوی‬
‫نبد پند بهرام يل جفت اوی‬
‫بفرمود تا نامبردار چند‬
‫بتازند نزديک کوه بلند‬
‫ز گردان فراوان برون تاختند‬
‫نبرد وراگردن افراختند‬
‫بديشان چنين گفت بهرام گرد‬
‫که اين کار يکسر مداريد خرد‬
‫بدان کوه سر خويش کيخسروست‬
‫که يک موی او به ز صد پهلوست‬
‫هران کس که روی سياوش بديد‬
‫نيارد ز ديدار او آرميد‬
‫چو بهرام داد از فرود اين نشان‬
‫ز ره بازگشتند گردنکشان‬
‫بيامد دگرباره داماد طوس‬
‫همی کرد گردون برو بر فسوس‬
‫ز راه چرم بر سپدکوه شد‬
‫دلش پرجفا بود نستوه شد‬
‫چو از تيغ بالا فرودش بديد‬
‫ز قربان کمان کيان برکشيد‬
‫چنين گفت با رزم ديده تخوار‬
‫که طوس آن سخنها گرفتست خوار‬
‫که آمد سواری و بهرام نيست‬
‫مرا دل درشتست و پدرام نيست‬
‫ببين تا مگر يادت آيد که کيست‬
‫سراپای در آهن از بهر چيست‬
‫چنين داد پاسخ مر او را تخوار‬
‫که اين ريونيزست گرد و سوار‬
‫چهل خواهرستش چو خرم بهار‬
‫پسر خود جزين نيست اندر تبار‬
‫فريبنده و ريمن و چاپلوس‬
‫دلير و جوانست و داماد طوس‬
‫چنين گفت با مرد بينا فرود‬
‫که هنگام جنگ اين نبايد شنود‬
‫چو آيد به پيکار کنداوران‬
‫بخوابمش بر دامن خواهران‬
‫بدو گر کند باد کلکم گذار‬
‫اگر زنده ماند بمردم مدار‬
‫بتير اسپ بيجان کنم گر سوار‬
‫چه گويی تو ای کار ديده تخوار‬
‫بدو گفت بر مرد بگشای بر‬
‫مگر طوس را زو بسوزد جگر‬
‫بداند که تو دل بياراستی‬
‫که بااو همی آشتی خواستی‬
‫چنين با تو بر خيره جنگ آورد‬
‫همی بر برادرت ننگ آورد‬
‫چو از دور نزديک شد ريونيز‬
‫بزه برکشيد آن خمانيده شيز‬
‫ز بالا خدنگی بزد بر برش‬
‫که بر دوخت با ترگ رومی سرش‬
‫بيفتاد و برگشت زو اسپ تيز‬
‫بخاک اندر آمد سر ريو نيز‬
‫ببالا چو طوس از ميم بنگريد‬
‫شد آن کوه بر چشم او ناپديد‬
‫چنين داستان زد يکی پرخرد‬
‫که از خوی بد کوه کيفر برد‬
‫چنين گفت پس پهلوان با زرسپ‬
‫که بفروز دل را چو آذرگشسپ‬
‫سليح سواران جنگی بپوش‬
‫بجان و تن خويشتن دار گوش‬
‫تو خواهی مگر کين آن نامدار‬
‫وگرنه نبينم کسی خواستار‬
‫زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد‬
‫دلی پر ز کين و لبی پر ز باد‬
‫خروشان باسپ اندر آورد پای‬
‫بکردار آتش درآمد ز جای‬
‫چنين گفت شير ژيان با تخوار‬
‫که آمد دگرگون يکی نامدار‬
‫ببين تا شناسی که اين مرد کيست‬
‫يکی شهريار است اگر لشکريست‬
‫چنين گفت با شاه جنگی تخوار‬
‫که آمد گه گردش روزگار‬
‫که اين پور طوسست نامش زرسپ‬
‫که از پيل جنگی نگرداند اسپ‬
‫که جفتست با خواهر ريونيز‬
‫بکين آمدست اين جهانجوی نيز‬
‫چو بيند بر و بازوی و مغفرت‬
‫خدنگی ببايد گشاد از برت‬
‫بدان تا بخاک اندر آيد سرش‬
‫نگون اندر آيد ز باره برش‬
‫بداند سپهدار ديوانه طوس‬
‫که ايدر نبوديم ما بر فسوس‬
‫فرود دلاور برانگيخت اسپ‬
‫يکی تير زد بر ميان زرسپ‬
‫که با کوهه ی زين تنش را بدوخت‬
‫روانش ز پيکان او برفروخت‬
‫بيفتاد و برگشت ازو بادپای‬
‫همی شد دمان و دنان باز جای‬
‫خروشی برآمد ز ايران سپاه‬
‫زسر برگرفتند گردان کلاه‬
‫دل طوس پرخون و ديده پراب‬
‫بپوشيد جوشن هم اندر شتاب‬
‫ز گردان جنگی بناليد سخت‬
‫بلرزيد برسان برگ درخت‬
‫نشست از بر زين چو کوهی بزرگ‬
‫که بنهند بر پشت پيلی سترگ‬
‫عنان را بپيچيد سوی فرود‬
‫دلش پر ز کين و سرش پر ز دود‬
‫تخوار سراينده گفت آن زمان‬
‫که آمد بر کوه کوهی دمان‬
‫سپهدار طوسست کامد بجنگ‬
‫نتابی تو با کار ديده نهنگ‬
‫برو تا در دژ ببنديم سخت‬
‫ببينيم تا چيست فرجام بخت‬
‫چو فرزند و داماد او را برزم‬
‫تبه کردی اکنون مينديش بزم‬
‫فرود جوان تيز شد با تخوار‬
‫که چون رزم پيش آيد و کارزار‬
‫چه طوس و چه شير و چه پيل ژيان‬
‫چه جنگی نهنگ و چه ببر بيان‬
‫بجنگ اندرون مرد را دل دهند‬
‫نه بر آتش تيز بر گل نهند‬
‫چنين گفت با شاهزاده تخوار‬
‫که شاهان سخن را ندارند خوار‬
‫تو هم يک سواری اگر ز آهنی‬
‫همی کوه خارا ز بن برکنی‬
‫از ايرانيان نامور سی هزار‬
‫برزم تو آيند بر کوهسار‬
‫نه دژ ماند اينجا نه سنگ و نه خاک‬
‫سراسر ز جا اندر آرند پاک‬
‫وگر طوس را زين گزندی رسد‬
‫به خسرو ز دردش نژندی رسد‬
‫بکين پدرت اندر آيد شکست‬
‫شکستی که هرگز نشايدش بست‬
‫بگردان عنان و مينداز تير‬
‫بدژ شو مبر رنج بر خيره خير‬
‫سخن هرچ از پيش بايست گفت‬
‫نگفت و همی داشت اندر نهفت‬
‫ز بیمايه دستور ناکاردان‬
‫ورا جنگ سود آمد و جان زيان‬
‫فرود جوان را دژ آباد بود‬
‫بدژ درپرستنده هفتاد بود‬
‫همه ماهرويان بباره بدند‬
‫چو ديبای چينی نظاره بدند‬
‫ازان بازگشتن فرود جوان‬
‫ازيشان همی بود تيره روان‬
‫چنين گفت با شاهزاده تخوار‬
‫که گر جست خواهی همی کارزار‬
‫نگر نامور طوس را نشکنی‬
‫ترا آن به آيد که اسپ افگنی‬
‫و ديگر که باشد مر او را زمان‬
‫نيايد به يک چوبه تير از کمان‬
‫چو آمد سپهبد بر اين تيغ کوه‬
‫بيايد کنون لشکرش همگروه‬
‫ترا نيست در جنگ پاياب اوی‬
‫نديدی براوهای پرتاب اوی‬
‫فرود از تخوار اين سخنها شنيد‬
‫کمان را بزه کرد و اندر کشيد‬
‫خدنگی بر اسپ سپهبد بزد‬
‫چنان کز کمان سواران سزد‬
‫نگون شد سر تازی و جان بداد‬
‫دل طوس پرکين و سر پر ز باد‬
‫بلشکر گه آمد بگردن سپر‬
‫پياده پر از گرد و آسيمه سر‬
‫گواژه همی زد پس او فرود‬
‫که اين نامور پهلوان را چه بود‬
‫که ايدون ستوه آمد از يک سوار‬
‫چگونه چمد در صف کارزار‬
‫پرستندگان خنده برداشتند‬
‫همی از چرم نعره برداشتند‬
‫که پيش جوانی يکی مرد پير‬
‫ز افراز غلتان شد از بيم تير‬
‫سپهبد فرود آمد از کوه سر‬
‫برفتند گردان پر اندوه سر‬
‫که اکنون تو بازآمدی تندرست‬
‫بب مژه رخ نبايست شست‬
‫بپيچيد زان کار پرمايه گيو‬
‫که آمد پياده سپهدار نيو‬
‫چنين گفت کين را خود اندازه نيست‬
‫رخ نامداران برين تازه نيست‬
‫اگر شهريارست با گوشوار‬
‫چه گيرد چنين لشکر کشن خوار‬
‫نبايد که باشيم همداستان‬
‫به هر گونه ی کو زند داستان‬
‫اگر طوس يک بار تندی نمود‬
‫زمانه پرآزار گشت از فرود‬
‫همه جان فدای سياوش کنيم‬
‫نبايد که اين بد فرامش کنيم‬
‫زرسپ گرانمايه زو شد بباد‬
‫سواری سرافراز نوذرنژاد‬
‫بخونست غرقه تن ريونيز‬
‫ازين بيش خواری چه بينيم نيز‬
‫گرو پور جمست و مغز قباد‬
‫بنادانی اين جنگ را برگشاد‬
‫همی گفت و جوشن همی بست گرم‬
‫همی بر تنش بر بدريد چرم‬
‫نشست از بر اژدهای دژم‬
‫خرامان بيامد براه چرم‬
‫فرود سياوش چو او را بديد‬
‫يکی باد سرد از جگر برکشيد‬
‫همی گفت کين لشکر رزمساز‬
‫ندانند راه نشيب و فراز‬
‫همه يک ز ديگر دلاورترند‬
‫چو خورشيد تابان بدو پيکرند‬
‫وليکن خرد نيست با پهلوان‬
‫سر بی خرد چون تن بیروان‬
‫نباشند پيروز ترسم بکين‬
‫مگر خسرو آيد بتوران زمين‬
‫بکين پدر جمله پشت آوريم‬
‫مگر دشمنان را به مشت آوريم‬
‫بگوکين سوار سرافراز کيست‬
‫که بر دست و تيغش ببايد گريست‬
‫نگه کرد ز افراز بالا تخوار‬
‫ببی دانشی بر چمن رست خار‬
‫بدو گفت کين اژدهای دژم‬
‫که مرغ از هوا اندر آرد بدم‬
‫که دست نيای تو پيران ببست‬
‫دو لشکر ز ترکان بهم برشکست‬
‫بسی بی پدر کرد فرزند خرد‬
‫بسی کوه و رود و بيابان سپرد‬
‫پدر نيز ازو شد بسی بی پسر‬
‫بپی بسپرد گردن شير نر‬
‫بايران برادرت را او کشيد‬
‫بجيحون گذر کرد و کشتی نديد‬
‫وراگيو خوانند پيلست و بس‬
‫که در رزم دريای نيلست و بس‬
‫چو بر زه بشست اندر آری گره‬
‫خدنگت نيابد گذر بر زره‬
‫سليح سياوش بپوشد بجنگ‬
‫نترسد ز پيکان تير خدنگ‬
‫بکش چرخ و پيکان سوی اسپ ران‬
‫مگر خسته گردد هيون گران‬
‫پياده شود بازگردد مگر‬
‫کشان چون سپهبد بگردن سپر‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*