Home / Short Stories / داستان کوتاه : صداها اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : صداها اثر سکینه محمدی

window

 

داستان کوتاه

صداها

پيرمرد پشت پنجره نشسته بود و هر رهگذری را که می ديد با صدای بلند از پشت پنجره داد می زد : بع بع

دختر که از سايه ی ديوار با سرعت می گذشت با شنيدن صدای بع بع سرش را بلند کرد و به دو طرفش نگاه کرد

پيرمرد هيجان زده شد ، دختر، اولين رهگذری بود که به صدای او عکس العمل نشان داده بود، پيرمرد با خودش گفت: حالا که صدايم را شنيده، حتما می تواند مرا ببيند، بيايد بالا و مرا از اين اتاق و

از اين صداهای لعنتی برهاند

پيرمرد هفته ها بود که در آن اتاق روی صندلی نشسته بود، در اتاق قفل شده بود و کلون ها کيپ شده بودند و پيرمرد داخل اتاق رها شده بود با صداهايی که مدام در گوشش فرياد زده می شدند

پيرمرد فراموشی داشت و تنها چيزی که در يادش بود همين صداهايی بود که او را لحظه ای رها نمی کردند

اين بار با صدايی بلندتر گفت : بع بع

دختر باز سرش را بلند کرد و اين بار نيم چرخی هم زد و پشت سرش را ديد که دو تا سرباز روی نیمکت ها کنار سيم های خاردار نشسته بودند ، دختر با خودش فکر کرد که سربازها برای جلب

توجه او از خودشان شايد صدا در آورده باشند که باز صدا را شنيد ، سربازها همانطور به پشت نیمکت لم داده بودند و با گوشی هايشان مشغول بودند .

دختر گيج شده بود ، هيچ کس را در خيابان نديد ، فکر کرد شايد از آن صداهايی هست که هرازگاهی در گوشش می پيچد و او نبايد به آن صداها توجه کند

پيرمرد گفت : بع بع

دختر که سرش را پايين انداخته بود، سرش را بلند نکرد، می دانست که باز خيالاتی شده

پيرمرد دختر را ديد که از ساختمان دور می شد ، با صدايی بلندتر گفت : بع بع

اما دختر سرش را بلند نکرد

پيرمرد به آخرين اميدش نگاه می کرد که سر چهارراهی رسيده بود و داشت به سمت چپ می پيچيد.

 

سکينه محمدی

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*