Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : به پاليز چون برکشد سرو شاخ‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : به پاليز چون برکشد سرو شاخ‬

فردوسی-و-شاهنامهکیخسرو-2

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

آمدن زال و رستم به دیدن کیخسرو

*‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫به پاليز چون برکشد سرو شاخ‬
‫سر شاخ سبزش برآيد ز کاخ‬
‫به بالای او شاد باشد درخت‬
‫چو بيندش بينادل و نيکبخت‬
‫سزد گر گمانی برد بر سه چيز‬
‫کزين سه گذشتی چه چيزست نيز‬
‫هنر با نژادست و با گوهر است‬
‫سه چيزست و هر سه به بنداندرست‬
‫هنر کی بود تا نباشد گهر‬
‫نژاده بسی ديده ای بی هنر‬
‫گهر آنک از فر يزدان بود‬
‫نيازد به بد دست و بد نشنود‬
‫نژاد آنک باشد ز تخم پدر‬
‫سزد کايد از تخم پاکيزه بر‬
‫هنر گر بياموزی از هر کسی‬
‫بکوشی و پيچی ز رنجش بسی‬
‫ازين هر سه گوهر بود مايه دار‬
‫که زيبا بود خلعت کردگار‬
‫چو هر سه بيابی خرد بايدت‬
‫شناسنده ی نيک و بد بايدت‬
‫چو اين چار با يک تن آيد بهم‬
‫براسايد از آز وز رنج و غم‬
‫مگر مرگ کز مرگ خود چاره نيست‬
‫وزين بدتر از بخت پتياره نيست‬
‫جهانجوی از اين چار بد بی نياز‬
‫همش بخت سازنده بود از فراز‬
‫سخن راند گويا بدين داستان‬
‫دگر گويد از گفته ی باستان‬
‫کنون بازگردم بغاز کار‬
‫که چون بود کردار آن شهريار‬
‫چو تاج بزرگی بسر برنهاد‬
‫ازو شاد شد تاج و او نيز شاد‬
‫به هر جای ويرانی آباد کرد‬
‫دل غمگنان از غم آزاد کرد‬
‫از ابر بهاران بباريد نم‬
‫ز روی زمين زنگ بزدود غم‬
‫جهان گشت پر سبزه و رود آب‬
‫سر غمگنان اندر آمد به خواب‬
‫زمين چون بهشتی شد آراسته‬
‫ز داد و ز بخشش پر از خواسته‬
‫چو جم و فريدون بياراست گاه‬
‫ز داد و ز بخشش نياسود شاه‬
‫جهان شد پر از خوبی و ايمنی‬
‫ز بد بسته شد دست اهريمنی‬
‫فرستادگان آمد از هر سوی‬
‫ز هر نامداری و هر پهلوی‬
‫پس آگاهی آمد سوی نيمروز‬
‫بنزد سپهدار گيتی فروز‬
‫که خسرو ز توران به ايران رسيد‬
‫نشست از بر تخت کو را سزيد‬
‫بياراست رستم به ديدار شاه‬
‫ببيند که تا هست زيبای گاه‬
‫ابا زال، سام نريمان بهم‬
‫بزرگان کابل همه بيش و کم‬
‫سپاهی که شد دشت چون آبنوس‬
‫بدريد هر گوش ز اوای کوس‬
‫سوی شهر ايران گرفتند راه‬
‫زواره فرامرز و پيل و سپاه‬
‫به پيش اندرون زال با انجمن‬
‫درفش بنفش از پس پيلتن‬
‫پس آگاهی آمد بر شهريار‬
‫که آمد ز ره پهلوان سوار‬
‫زواره فرامرز و دستان سام‬
‫بزرگان که هستند با جاه و نام‬
‫دل شاه شد زان سخن شادمان‬
‫سراينده را گفت کاباد مان‬
‫که اويست پروردگار پدر‬
‫وزويست پيدا به گيتی هنر‬
‫بفرمود تا گيو و گودرز و طوس‬
‫برفتند با نای رويين و کوس‬
‫تبيره برآمد ز درگاه شاه‬
‫همه برنهادند گردان کلاه‬
‫يکی لشکر از جای برخاستند‬
‫پذيره شدن را بياراستند‬
‫ز پهلو به پهلو پذيره شدند‬
‫همه با درفش و تبيره شدند‬
‫برفتند پيشش به دو روزه راه‬
‫چنين پهلوانان و چندين سپاه‬
‫درفش تهمتن چو آمد پديد‬
‫به خورشيد گرد سپه بردميد‬
‫خروش آمد و ناله ی بوق و کوس‬
‫ز قلب سپه گيو و گودرز و طوس‬
‫به پيش گو پيلتن راندند‬
‫به شادی برو آفرين خواندند‬
‫گرفتند هر سه ورا در کنار‬
‫بپرسيد شيراوژن از شهريار‬
‫ز رستم سوی زال سام آمدند‬
‫گشاده دل و شادکام آمدند‬
‫نهادند سوی فرامرز روی‬
‫گرفتند شادی به ديدار اوی‬
‫وزان جايگه سوی شاه آمدند‬
‫به ديدار فرخ کلاه آمدند‬
‫چو خسرو گو پيلتن را بديد‬
‫سرشکش ز مژگان به رخ بر چکيد‬
‫فرود آمد از تخت و کرد آفرين‬
‫تهمتن ببوسيد روی زمين‬
‫به رستم چنين گفت کای پهلوان‬
‫هميشه بدی شاد و روشن روان‬
‫به گيتی خردمند و خامش تويی‬
‫که پروردگار سياوش تويی‬
‫سر زال زان پس به بر در گرفت‬
‫ز بهر پدر دست بر سر گرفت‬
‫گوان را به تخت مهی برنشاند‬
‫بريشان همی نام يزدان بخواند‬
‫نگه کرد رستم سرو پای اوی‬
‫نشست و سخن گفتن و رای اوی‬
‫رخش گشت پرخون و دل پر ز درد‬
‫زکار سياوش بسی ياد کرد‬
‫به شاه جهان گفت کای شهريار‬
‫جهان را تويی از پدر يادگار‬
‫نديدم من اندر جهان تاجور‬
‫بدين فر و مانندگی پدر‬
‫وزان پس چو از تخت برخاستند‬
‫نهادند خوان و می آراستند‬
‫جهاندار تا نيمی از شب نخفت‬
‫گذشته سخنها همه بازگفت‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*