Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت نه و االله و باالله العظيم‬ ‫

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت نه و االله و باالله العظيم‬ ‫

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

قسم غلام در صدق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود‬

*

‫‬‬‬‫گفت نه و االله و باالله العظيم‬ ‫

مالك الملك و به رحمان و رحیم

آن خدايى که فرستاد انبيا‬

‫نه به حاجت بل به فضل و کبريا‬

‫آن خداوندى که از خاك ذليل‬

‫آفريد او شهسواران جليل‬

‫پاکشان کرد از مزاج خاکيان‬ ‫

بگذرانيد از تك افلاکيان‬

‫بر گرفت از نار و نور صاف ساخت‬

‫وانگه او بر جملهى انوار تاخت‬

‫آن سنا برقى که بر ارواح تافت‬ ‫

تا که آدم معرفت ز آن نور يافت‬

‫آن آز آدم رست و دست شيث چيد‬ ‫

پس خليفه ش کرد آدم کان بديد‬

‫نوح از آن گوهر که برخوردار بود‬

‫در هواى بحر جان دربار بود‬

‫جان ابراهيم از آن انوار زفت‬

‫بى حذر در شعله هاى نار رفت‬

‫چون که اسماعيل در جويش فتاد‬

‫پيش دشنه ى آب دارش سر نهاد‬

‫جان داود از شعاعش گرم شد‬

‫آهن اندر دست بافش نرم شد‬

‫چون سليمان بد وصالش را رضيع‬ ‫

ديو گشتش بنده فرمان و مطيع‬

‫در قضا يعقوب چون بنهاد سر‬ ‫

چشم روشن کرد از بوى پسر‬

‫يوسف مه رو چو ديد آن آفتاب‬ ‫

شد چنان بيدار در تعبير خواب‬

‫چون عصا از دست موسى آب خورد‬

‫ملكت فرعون را يك لقمه کرد‬

‫نردبانش عيسى مريم چو يافت‬

‫بر فراز گنبد چارم شتافت‬

‫چون محمد يافت آن ملك و نعيم‬

‫قرص مه را کرد او در دم دو نيم‬

‫چون ابو بكر آيت توفيق شد‬ ‫

با چنان شه صاحب و صديق شد‬

‫چون عمر شيداى آن معشوق شد‬ ‫

حق و باطل را چو دل فاروق شد‬

‫چون که عثمان آن عيان را عين گشت‬

‫نور فايض بود و ذى النورين گشت‬

‫چون ز رويش مرتضى شد در فشان‬ ‫

گشت او شير خدا درمرج جان‬

‫چون جنيد از جند او ديد آن مدد‬ ‫

خود مقاماتش فزون شد از عدد‬

‫بايزيد اندر مزيدش راه ديد‬

‫نام قطب العارفين از حق شنيد‬

‫چون که کرخى کرخ او را شد حرص‬

‫شد خليفه ى عشق و ربانى نفس‬

‫پور ادهم مرکب آن سو راند

شاد‬ ‫گشت او سلطان سلطانان داد‬

‫و آن شقيق از شق آن راه شگرف‬ ‫

گشت او خورشيد راى و تيز طرف‬

‫صد هزاران پادشاهان نهان‬ ‫

سر فرازانند ز آن سوى جهان‬

‫نامشان از رشك حق پنهان بماند‬ ‫

هر گدايى نامشان را بر نخواند‬

‫حق آن نور و حق نورانيان‬ ‫

کاندر آن بحرند همچون ماهيان‬

‫بحر جان و جان بحر ار گويمش‬

‫نيست لايق نام نو مى جويمش‬

‫حق آن آنى که اين و آن از اوست‬ ‫

مغزها نسبت بدو باشد چو پوست‬

‫که صفات خواجه تاش و يار من‬ ‫

هست صد چندان که اين گفتار من‬

‫آن چه مى دانم ز وصف آن نديم‬ ‫

باورت نايد چه گويم اى کريم‬

‫شاه گفت کآنون از آن خود بگو‬ ‫

چند گويى آن اين و آن او‬

‫تو چه دارى و چه حاصل کرده اى‬

‫از تگ دريا چه در آورده اى‬

‫روز مرگ اين حس تو باطل شود‬

‫نور جان دارى که يار دل شود‬

‫در لحد کاين چشم را خاك آگند‬ ‫

هستت آن چه گور را روشن کند‬

‫آن زمان که دست و پايت بر درد‬

‫پر و بالت هست تا جان بر پرد‬

‫آن زمان کاين جان حيوانى نماند‬ ‫

جان باقى بايدت بر جا نشاند‬

‫شرط من جا بالحسن نه کردن است‬ ‫

اين حسن را سوى حضرت بردن است‬

‫جوهرى دارى ز انسان يا خرى‬

‫اين عرضها که فنا شد چون برى‬

‫اين عرضهاى نماز و روزه را‬ ‫

چون که لا يبقى زمانين انتفى‬

‫نقل نتوان کرد مر اعراض را‬ ‫

ليك از جوهر برند امراض را‬

‫تا مبدل گشت جوهر زين عرض‬ ‫

چون ز پرهيزى که زايل شد مرض‬

‫گشت پرهيز عرض جوهر به جهد‬

‫شد دهان تلخ از پرهيز شهد‬

‫از زراعت خاکها شد سنبله‬ ‫

داروى مو کرد مو را سلسله‬

‫آن نكاح زن عرض بد شد فنا‬ ‫

جوهر فرزند حاصل شد ز ما‬

‫جفت کردن اسب و اشتر را عرض‬ ‫

جوهر کره بزاييدن غرض‬

‫هست آن بستان نشاندن هم عرض‬ ‫

گشت جوهر کشت بستان نك غرض‬

‫هم عرض دان کيميا بردن بكار‬ ‫

جوهرى ز آن کيميا گر شد بيار‬

‫صيقلى کردن عرض باشد شها‬

‫زين عرض جوهر همى زايد صفا‬

‫پس مگو که من عملها کرده ام‬ ‫

دخل آن اعراض را بنما مرم‬

‫اين صفت کردن عرض باشد خمش‬

‫سايه ى بز را پى قربان مكش‬

‫گفت شاها بى قنوط عقل نيست‬

‫گر تو فرمايى عرض را نقل نيست‬

‫پادشاها جز که ياس بنده نيست‬ ‫

گر عرض کان رفت باز آينده نيست‬

‫گر نبودى مر عرض را نقل و حشر‬

‫فعل بودى باطل و اقوال فشر‬

‫اين عرضها نقل شد لونى دگر‬ ‫

حشر هر فانى بود کونى دگر‬

‫نقل هر چيزى بود هم لايقش‬ ‫

لايق گله بود هم سايقش‬

‫وقت محشر هر عرض را صورتى است‬ ‫

صورت هر يك عرض را نوبتى است‬

‫بنگر اندر خود نه تو بودى عرض‬ ‫

جنبش جفتى و جفتى با غرض‬

‫بنگر اندر خانه و کاشانه ها‬ ‫

در مهندس بود چون افسانه ها‬

‫آن فلان خانه که ما ديديم خوش‬

‫بود موزون صفه و سقف و درش‬

‫از مهندس آن عرض و انديشه ها‬

‫آلت آورد و ستون از بيشه ها‬

‫چيست اصل و مايه ى هر پيشه اى‬

‫جز خيال و جز عرض و انديشه اى‬

‫جمله اجزاى جهان را بى غرض‬

‫درنگر حاصل نشد جز از عرض‬

‫اول فكر آخر آمد در عمل‬ ‫

بنيت عالم چنان دان در ازل‬

‫ميوه ها در فكر دل اول بود‬ ‫

در عمل ظاهر به آخر مى شود‬

‫چون عمل کردى شجر بنشاندى‬

‫اندر آخر حرف اول خواندى‬

‫گر چه شاخ و برگ و بيخش اول است‬ ‫

آن همه از بهر ميوه مرسل است‬

‫پس سرى که مغز آن افلاك بود‬

‫اندر آخر خواجه ى لولاك بود‬

‫نقل اعراض است اين بحث و مقال‬

‫نقل اعراض است اين شير و شگال‬

‫جمله عالم خود عرض بودند تا‬

‫اندر اين معنى بيامد هل أتى‬
‫َْ‬
‫اين عرضها از چه زايد از صور‬

‫وين صور هم از چه زايد از فكر‬

‫اين جهان يك فكرت است از عقل کل‬ ‫

عقل چون شاه است و صورتها رسل‬

‫عالم اول جهان امتحان‬ ‫

عالم ثانى جزاى اين و آن‬

‫چاکرت شاها جنايت مى کند‬ ‫

آن عرض زنجير و زندان مى شود‬

‫بنده ات چون خدمت شايسته کرد‬ ‫

آن عرض نه خلعتى شد در نبرد‬

‫اين عرض با جوهر آن بيضه است و طير

اين از آن و آن از اين زايد به سير‬

‫گفت شاهنشه چنين گير المراد‬ ‫

اين عرضهاى تو يك جوهر نزاد‬

‫گفت مخفى داشته ست آن را خرد‬

‫تا بود غيب اين جهان نيك و بد‬

‫ز انكه گر پيدا شدى اشكال فكر‬ ‫

کافر و مومن نگفتى جز که ذکر‬

‫پس عيان بودى نه غيب اى شاه اين‬ ‫

نقش دين و کفر بودى بر جبين‬

‫کى درين عالم بت و بتگر بدى‬ ‫

چون کسى را زهره ى تسخر بدى‬

‫پس قيامت بودى اين دنياى ما‬ ‫

در قيامت کى کند جرم و خطا‬

‫گفت شه پوشيد حق پاداش بد‬

‫ليك از عامه نه از خاصان خود‬

‫گر به دامى افكنم من يك امير‬

‫از اميران خفيه دارم نه از وزير‬

‫حق به من بنمود پس پاداش کار‬ ‫

وز صورهاى عملها صد هزار‬

‫تو نشانى ده که من دانم تمام‬

‫ماه را بر من نمى پوشد غمام‬

‫گفت پس از گفت من مقصود چيست‬

‫چون تو مى دانى که آن چه بود چيست‬

‫گفت شه حكمت در اظهار جهان‬

‫آن که دانسته برون آيد عيان‬

‫آن چه مى دانست تا پيدا نكرد‬ ‫

بر جهان ننهاد رنج طلق و درد‬

‫يك زمان بى کار نتوانى نشست‬

‫تا بدى يا نيكيى از تو نجست‬

‫اين تقاضاهاى کار از بهر آن‬

‫شد موکل تا شود سرت عيان‬

‫پس کلابه ى تن کجا ساکن شود‬ ‫

چون سر رشته ى ضميرش مى کشد‬

‫تاسه ى تو شد نشان آن کشش‬

‫بر تو بى کارى بود چون جان کنش‬

‫اين جهان و آن جهان زايد ابد‬ ‫

هر سبب مادر اثر از وى ولد‬

‫چون اثر زاييد آن هم شد سبب‬ ‫

تا بزايد او اثرهاى عجب‬

‫اين سببها نسل بر نسل است ليك‬

‫ديده اى بايد منور نيك نيك‬

‫شاه با او در سخن اينجا رسيد‬

‫يا بديد از وى نشانى يا نديد‬

‫گر بديد آن شاه جويا دور نيست‬

‫ليك ما را ذکر آن دستور نيست‬

‫چون ز گرمابه بيامد آن غلام‬ ‫

سوى خويشش خواند آن شاه و همام‬

‫گفت صحا لك نعيم دايم‬

‫بس لطيفى و ظريف و خوب رو‬

‫اى دريغا گر نبودى در تو آن‬

که همى گويد براى تو فلان‬

‫شاد گشتى هر که رويت ديده يى‬

‫ديدنت ملك جهان ارزيديى‬

‫گفت رمزى ز آن بگو اى پادشاه‬

کز براى من بگفت آن دين تباه‬

‫گفت اول وصف دو روييت کرد‬ ‫

کاشكارا تو دوايى خفيه درد‬

‫خبث يارش را چو از شه گوش کرد‬

‫در زمان درياى خشمش جوش کرد‬

‫کف بر آورد آن غلام و سرخ گشت‬

‫تا که موج هجو او از حد گذشت‬

‫کاو ز اول دم که با من يار بود‬ ‫

همچو سگ در قحط بس گه خوار بود‬

‫چون دمادم کرد هجوش چون جرس‬ ‫

دست بر لب زد شهنشاهش که بس‬

‫گفت دانستم ترا از وى بدان‬

‫از تو جان گنده ست و از يارت دهان‬

‫پس نشين اى گنده جان از دور تو‬

‫تا امير او باشد و مأمور تو‬

‫در حديث آمد که تسبيح از ريا‬ ‫

همچو سبزه ى گولخن دان اى کيا‬

‫پس بدان که صورت خوب و نكو‬

‫با خصال بد نيرزد يك تسو‬

‫ور بود صورت حقير و ناپذير‬ ‫

چون بود خلقش نكو در پاش مير‬

‫صورت ظاهر فنا گردد بدان‬ ‫

عالم معنى بماند جاودان‬

‫چند بازى عشق با نقش سبو‬ ‫

بگذر از نقش سبو رو آب جو‬

‫صورتش ديدى ز معنى غافلى‬ ‫

از صدف درى گزين گر عاقلى‬

‫اين صدفهاى قوالب در جهان‬ ‫

گر چه جمله زنده اند از بحر جان‬

ليك اندر هر صدف نبود گهر‬ ‫

چشم بگشا در دل هر يك نگر‬

‫کان چه دارد وين چه دارد مى گزين‬ ‫

ز انكه کمياب است آن در ثمين‬

‫گر به صورت مى روى کوهى به شكل‬

‫در بزرگى هست صد چندان که لعل‬

‫هم به صورت دست و پا و پشم تو‬ ‫

هست صد چندان که نقش چشم تو‬

‫ليك پوشيده نباشد بر تو اين‬ ‫

کز همه اعضا دو چشم آمد گزين‬

‫از يك انديشه که آيد در درون‬

‫صد جهان گردد به يك دم سر نگون‬

‫جسم سلطان گر به صورت يك بود‬ ‫

صد هزاران لشكرش در پى دود‬

‫باز شكل و صورت شاه صفى‬ ‫

هست محكوم يكى فكر خفى‬

‫خلق بى پايان ز يك انديشه بين‬ ‫

گشته چون سيلى روانه بر زمين‬

‫هست آن انديشه پيش خلق خرد‬

‫ليك چون سيلى جهان را خورد و برد‬

‫پس چو مى بينى که از انديشه اى‬

‫قايم است اندر جهان هر پيشه اى‬

‫خانه ها و قصرها و شهرها‬

کوهها و دشتها و نهرها‬

‫هم زمين و بحر و هم مهر و فلك‬ ‫

زنده از وى همچو کز دريا سمك‬

‫پس چرا از ابلهى پيش تو کور‬ ‫

تن سليمان است و انديشه چو مور‬

‫مى نمايد پيش چشمت که بزرگ‬ ‫

هست انديشه چو موش و کوه گرگ‬

‫عالم اندر چشم تو هول و عظيم‬

‫ز ابر و رعد و چرخ دارى لرز و بيم‬

‫وز جهان فكرتى اى کم ز خر‬

‫ايمن و غافل چو سنگ بى خبر‬

‫ز انكه نقشى وز خرد بى بهره اى‬ ‫

آدمى خو نيستى خر کره اى‬

‫سايه را تو شخص مى بينى ز جهل‬ ‫

شخص از آن شد نزد تو بازى و سهل‬

‫باش تا روزى که آن فكر و خيال‬

‫بر گشايد بى حجابى پر و بال‬

‫کوهها بينى شده چون پشم نرم‬

‫نيست گشته اين زمين سرد و گرم‬

‫نه سما بينى نه اختر نه وجود‬ ‫

جز خداى واحد حى ودود‬

‫يك فسانه راست آمد يا دروغ‬

‫تا دهد مر راستيها را فروغ‬

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*